Monday, November 05, 2007
اولین روز مدرسه
نفر اول: بعد از ظهرها که سرکار میروم از جلوی یک مدرسه ابتدایی رد میشوم. درست همزمان با رسیدن من زنگ تعطیلی آنها به صدا در می آید و دخترهای شاد وخندان و شیطان در حالیکه با هم بگو بخند میکنند از مدرسه بیرون می آیند. لباسهای فرم بسیار زیبایی دارند و ظاهرا دو شیفت چرخشی لباسهای متفاوتی دارند چون یک هفته مانتوشلوارهای صورتی با مقنعه های بسیار زیبای سفید با حاشیه صورتی به تن دارند و یک هفته مانتوهای سبز فسفری با نواردوزیهای زرد و ظاهرا جدیدا مد شده که کیفها هم مدلشان به گونه است که بچه ها به دنبال خود روی زمین میکشند و میبرند. تصویر روی این کیفها هم که حکایتی دارد از باربی اصیل تقریبا عریان گرفته تا باربی جدیدی که ساخت عربستان است و با مقنعه و پوشش اسلامی. در هرحال دیدن منظره آنها با لباسهای این چنین زیبا و یکدست درست عین گلهای رز صورتی که پشت ویترین هر گلفروشی ای که باشد ناخودآگاه آدم را وادار به توقف و تماشا میکند، کلی به آدم روحیه میدهد با اینکه از لباسهای فرم اکثر مدرسه ها خوشم نمی آید ام ترکیب رنگی که این مدرسه در نظر گرفته واقعا فوق العاده و طبق اصول روانشناسی است. اما مدتها نمیفهمیدم چرا هر زمان که این مناظر را میبینم ناخودآگاه اشکم در می آید. یک جور حس عجیبی بود غیرقابل توصیف، یک حس دلتنگی و افسوس و یک کمی هم احساسهایی که یک زمانی سرکوب شده اند. خیلی فکر کردم باید یک جایی، توی یک لایه از مغزم منشا این حس را می یافتم. البته کار سختی نبود رسیدن به سال شصت. اولین روز رفتن به آمادگی که ذوق و شوق فراوانی داشتم و زمانی که با پدرم که مرا به مدرسه رسانده بود خداحافظی میکردم تصویر روشنی در نظرم آمد، من آنروز مثل خیلی از بچه ها موقع جداشدن از پدر ومادر و ورود به مدرسه، اشک نریختم، حسابی سرحال و شاد بودم اصلا عاشق بودم. اما زنگ اول ناظم لاغراندام چشم سبز مرا به دفتر فراخواند. آمادگی بودیم ولی دزست مثل سایر زنهای آن دهه مانتوی بلند قهوه ای رنگی باید میپوشیدیم که هیچ دوستش نداشتم ولی چون نشانه ی بزرگ شدنم بود آنرا پذیرفته بودم. مادر برای آنکه تیرگی و زشتی آن لباس را تعدیل کند زیباترین دستمال گردن سالهای گذشته اش را که پر از شعله های زرد و نارنجی و قرمز آتش بود به عنوان روسری به من بخشیده بود و من از این بابت به خو میبالیدم. اما ناظم چشم سبز در همان روز نخستین به دو نکته گیر داد، یکی اینکه این روسری را از فردا سرنمیکنی خیلی شاد است به مامانت بگو یک روسری تک رنگ برایت بخرد، ترجیحا قهوه ای یا کرمی ساده بدون نقش و نگار! و موضوع دیگر اینکه چرا لپهایت اینقدر قرمز است حتما بگو تو را به دکتر ببرند و گواهی بیاورند که بیماری واگیردار نداری. من با بچگی خودم گفتم از وقتی به دنیا آمده ام همینطور بوده و اوگفت همان که گفتم فردا که می آیی فقط با گواهی پزشک اجازه رفتن به کلاس داری. /آآن روز عصر زمانی که من به خانه برگشتم حسابی گریه کردم، هم بابت قرمزی روسریم و هم بابت قرمزی لپهایم. و این قضیه در طول سالهای تحصیل با پوشیدن مانتوی بدریخت و گشاد طوسی در سالهای دبستان و راهنمایی و شیک سورمه ای ولی بازهم غم گرفته ی دوران دبیرستان که حتی اجازه پوشیدن کفش و جوراب سفید را هم نداشتیم و ترجیحا باید از کیف مشکی یا سورمه ای استفاده میکردیم و بعدها ممنوعیت پوشیدن شلوار لی و استفاده از دگمه های طلایی روی مانتوها در دانشگاه، بارها و بارها تکرار شد. /آ
حالا حداقل با وضع موجود در پوشش مدارس شاید بتوان ادعا کرد که یک اپسیلون از کوته فکریهای زمان گذشته کاسته شده است گرچه که هنوز تا موقعیت ایده آل که در آن افراد با رضایت، آگاهانه، زیبا و درعین حال قانونمند بتوانند نوع پوشش خود را انتخاب کنند فاصله زیادی هست . /آ
