Saturday, October 27, 2007
به جای مهدکودک
نفر اول: بعد از روزهای متوالی و متمادی که با بهار و به اصرار و پافشاری زیاد او و اینکه خودم هم کمابیش به فکر افتاده بودم که لازمست بهار ساعاتی را هم در خارج از خانه و با بچه های هم سن و سال خودش سرگرم شود، شال و کلاه کردیم و در این شهر بزرگ و بی در و پیکر به دنبال نشانه هایی که با تلاش زیاد از این وآن میگرفتیم راه می افتادیم به بهانه و با فکر اینکه جایی مناسب سن و سال بهار پیدا کنیم. اما هر روز خسته تر و عصبانی تر برمیگشتیم در حالیکه بهار پشت سرهم میپرسید چرا؟ چرا خانم گفت نمیشود؟ چرا اسمم را ننوشتی؟ چرا من را به مهد نمیبری؟ چرا نگذاشتی همراه با آن بچه ها برقصم و بازی کنم؟ و هزارتا چرای دیگر که مثل پتکی بر سر من فرود می آمد و واقعا هم جواب قانع کننده ای نداشتم آخر من چطور میتوانستم به یک بچه سه ساله بفهمانم که در این شهر ِ مدعی ِ بزرگ بودن ، من نمیتوانم کلاسی برای توی سه ساله پیدا کنم؟
قضیه به همین راحتی است، مهدهای کودک به صورت مکانیکی فقط کودکانی را میپذیرند که بخواهند هر شش روز هفته را از خدمات مهد بهره ببرند. هیچ تبصره و نرمشی نیست. وقتی به خانم مدیر یکی از مهدها توضیح میدهم که من فقط میخواهم بهار از یک یا دوتا کلاس به عنوان دست گرمی و آشنا شدن با محیطهای اجتماعی استفاده کند و الا هنوز کوچک است و لازم نیست همه شش هفت ساعت صبح را در مهد بگذراند به اضافه اینکه من خودم عصرها شاغل هستم و اگر قرار باشد صبحها بهار بیرون از خانه و عصرها من بیرون باشم، فرصتهای بسیار شیرین با هم بودن را از دست میدهیم که گاهی یکساعت با هم بودن ما از ساعتها آموزش در مهد که اکثر ساعات کاریشان زنگ بازی است مفیدتر وپربهره تر است، همه این حرفها را زده ام و خانم مدیر به اصطلاح مدعی ِ روانشناسی با کلی القاب اولین و بهترینی که پشت اسمش ردیف کرده، فقط نگاهم میکند و میگوید نه این جزو اصول کار ما نیست اینطوری نمیشود نه اینکه نشود، میشود ولی فقط با این شرط که شما همه هزینه چهارصد و نود هزارتومانی را پرداخت کنید بعد اگر دلت خواست یک روز بیاورش یا دو روز یا کل هفته از صبح تا بعد از ظهر. فقط نگاهش میکنم. همه چیز اتوماتیک و مکانیکی درست عین یک آدم کوکی که فقط مغزش برای امور محدودی برنامه ریزی شده. /آ
بعد میرویم خانه کودک که اصلا خاص کلاسهای تک آموزشی است و حالت مهد ندارد با کلی مکافات پیدا میکنیم. از در که وارد میشویم خانم نگاه چپ چپی میکند و میگوید بچه های چهار سال تمام میتوانند از خدمات ما استفاده کنند. میگویم بهار کشش دارد کلی چیز بلد است و مشتاق یادگیری چیزهای تازه است، دل میدهد. میگوید نه خانم ما مرکز دولتی هستیم قانون میگوید چهار سال تمام و ما هیچ آزمونی نداریم که بتوانیم دختر شما را تست کنیم که آیا کشش دارد یا نه. بازهم فقط نگاهش میکنم، این هم یک آدم آهنی دیگر؟
غرض اینکه امروز احساس بهتری دارم. بعد از این تلاشهای مستمر بالاخره امروز کتابخانه ای را با عنوان تخصصی کودک در یکی از محلات بسیار قدیمی شهر پیدا کرده ام. کلاس و آموزشی ندارد ولی وقتی به مسئولش میگویم که بهار عاشق کتاب خواندن است، دل میدهد و چند سوال از او میپرسد و نادیده اش نمیگیرد و با خوشرویی میگوید قانون ِ عضویت چهار سال تمام است ولی بهار میتواند از کتابها استفاده کند و عضو افتخاری ما باشد. صورت بهار پر از خنده میشود از ذوقش نمیداند کتابهای کدام قفسه را نگاه کند. عکسش را زده اند روی یک کارت. با اینکه قرار نیست بصورت کلاسیک آموزش ببیند ولی من امروز احساس خوبی دارم. فکر میکنم حتی با این قدم کوچک هم بهار میتواند خیلی از اصول اجتماعی را آموزش ببیند، خواندن کتاب که مهمترینش ولی اینکه : /آ
ما مجبور نیستیم هر کتابی را که میخوانیم مال خودمان باشد یعنی آنها رابخریم
نگهداری و مواظبت از کتابها لازم است بخصوص اگر قرار باشد بچه های زیادی در طول یک تاریخ از آن استفاده کنند
مسئولیم به هر طریقی هست به قولمان عمل کنیم و کتاب را در موعد مقرر به کتابخانه برگردانیم
میتوانیم کتابها را هربار که به خانه می آوریم جلد کنیم یا اگر بعضی بچه ها آنها را پاره کرده اند بچسبانیم به این ترتیب عمر کتابها را طولانی میکنیم
هر از چند گاهی به عنوان تشکر از کتابخانه که کلی کتابهای تازه در اختیارمان میگذارد میتوانیم یکی از کتابهای مورد علاقه ی خودمان را به آن هدیه کنیم، کتابی که هزاران کودک دیگر بتوانند آنرا بخوانند و لذت ببرند
از محیط امن و سالم کتابخانه هم میتوان استفاده کرد و گاهی برای تنوع کتابها را در همانجا بخوانیم
جدا از موارد فوق وقتی برای رسیدن به این کتابخانه ی کوچک مجبور باشی از دل یک محله بسیار قدیمی با یک بازارچه بسیار قدیمی که هنوز خانه ها و مغازه ها و حتی ماشینها ظاهر و بافت قدیمی شان را حفظ کرده اند گذر کنی و ساعتی فارغ باشی از همه بی رحمیهایی که فقط چند کیلومتر آنطرفتر دارنداتفاق می افتند، احساس خوبی است انگار که بافت قدیمی و محله آرام و به دور از هیاهو روی خلق و خوی آدمهای محله هم تاثیر گذاربوده است و من و بهار اینگونه فرصتی داریم که در این مجموعه ی زیبا قدمی هم بزنیم. /آ
