Wednesday, October 24, 2007

روزمرگیهای پراکنده

نفر دوم:

این دفعه که از تهران برمیگشتم دونفر در ردیف پشت سر من نشسته بودند و تمام مدت حرف میزدند، بی اغراق میگویم که تمام مدت یعنی حول و حوش پنج شش ساعت. معلوم بود که همکار هستند و عازم ماموریتی، و تمام حرفهایشان حول و حوش امور مربوط به شرکتشان بود: اینکه میزان فروش در شهرهای مختلف چقدر بوده، فردا چه ساعتی با چه کسی قرار دارند، فلان مشتری چقدر خرید داشته و چقدر بدهی دارد و چندبار چکهایش برگشت خورده و تاریخ چکهای بعدیش مال چه زمانی هست، فلانی در شرکت با بهمانی سر و سری دارد ولی احمق است اگر باهاش ازدواج کند، آن دیگری مرتب از شوهرش کتکهای حسابی میخورد و حرفهایی از این قبیل. بطوریکه وقتی به مقصد رسیدیم من خیلی از افراد شرکتشان را به اسم میشناختم و همین طور مشتریهایشان را و برآوردی هم از میزان فروششان در چند استان بدستم آمده بود. تمام مدت پیش خودم فکر میکردم که چقدر بد است که اینقدر شهوت حرف زدن داشته باشیم بدون اینکه برایمان فایده ای داشته باشد و به هر قیمتی فقط قرار باشد که فکمان بجنبد و بدتر از اینکه همین حرفها هم فقط حول و حوش کار باشد، همه چیز کار...

حتما شنیده اید که خانم دوریس لسینگ امسال برنده جایزه نوبل ادبی شده است. ایشان بیش از هشتاد سال پیش به دلیل اقتضای شغل پدرش در کرمانشاه به دنیا آمده است. حالا جالب است تیترهای روزنامه ها و مجله هایمان، مثلا این عنوان : برنده ایرانی نوبل ادبی! واقعا ما پیش خودمان چه فکر میکنیم؟

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?