Sunday, October 21, 2007
من برگشته ام
نفر اول: باید که بابت غیبت طولانی ام عذرخواهی کنم. دوران عجیبی بود انگار که به یکباره اراده ابر و باد و مه و خورشید و فلک براین قرار گرفته بود که مغز من قفل کند. به هرحال، میدانید که ما به مکه رفتیم بدون بهار، تا مدتی قبل از رفتن که فکرم درگیر گذاشتن بهار بود و دل و دل کردن سر این که خوب است ببریمش یا نبریمش و نهایتا هم که نبردیمش و جایش فقط در مواقع معدودی مثلا در صحن مسجدالنبی که انواع بچه ها از ملل مختلف سفید و سیاه و ریز و درشت، موفرفری و موصاف، اغلب با کفشهای اسکیت از این سو به آن سو سر میخوردند و بازی میکردند، خالی بود و در سایر موارد کلا از همه چیز دل کنده بودم تا روز بازگشت، به فرودگاه جده که رسیدیم دیگر حسابی بیتاب بودم و خدا خدا میکردم که هرچه زودتر ساعتهای باقیمانده بگذرد و بهار را صحیح و سالم ببینم. قبل از رفتن درست در هفته آخر پایم شکست بنابراین چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی(هم بخاطر بهار و هم به خاطر عمل جراحی بچه برادر) بی تاب بودم. بعد از بازگشت از سفر انگار که دوباره از دنیایی دیگر، شاید دوران پس از مرگ به زندگی این دنیا بازگشته باشم تا مدتها حیران و سرگشته بودم در میان وظایف و ارتباطات و مناسبات و روزمره گیهایم گیج میخوردم، آدمی بودم که در طول سفر خودی را بازیافته بودم و حالا حفظ کردن این شخصیت جدید دوباره در میدان زندگی کار آسانی نبود. تا مدتها آنقدر گیج بودم و آنقدر ذهنم به قولی هنگ کرده بود که خاطرات سفرم را هم نیمه تمام رها کردم تا شاید در فرصتی مناسب بتوانم عظمتش را به تصویر بکشم. /آ
به فاصله کوتاهی بعد از سفر با مرگ عزیزی مواجه شدم که بسیار برایم گران تمام شد بخصوص که او در آستانه ی همان سفر عشقی بود که من رفته بودم. من بسیار مشتاق به تصویر کشیدن آنچه بودم که در آنجا دیده بودم و او بسیار تشنه دانستن آنچه که من با خود آورده بودم و به اینگونه در مدت حدود بیست روز ارتباطی ویژه و عمیق بین ما شکل گرفت، ارتباطی که خداحافظی نکردنش برای رفتن در روز آخر همچنان برایم بصورت معما و علامت سوال بزرگی باقی ماند و قطعه اصلی این پازل را هیچگاه نتوانستم پیدا کنم. موضوع رفتن ناگهانی خودش و تنها گذاشتن چندنفری از خانواده اش که به صورت خاص و ویژه وابستگیهای غیرمعمولی به او داشتند تا مدتها دغدغه جدی فکری برایم بوجود آورد و زندگی تازه بازیافته ام را دچار تغییر کرد، روحش شاد. /آ
بعد از آن درگیر امورات مربوط به ازدواج خواهر کوچکتر شدم، خواهری که نه تنها وجود خودش برایم دوست داشتنی و مغتنم است بلکه با مادرش هم ارتباطی عمیق یافته بودم و عجیب آنکه آن ارتباط هم در عمیق ترین شکلش در ماههای آخر زندگی مادر شکل گرفت، روزهایی که انگار مادر آنقدر از رفتنش مطمئن بود که میخواست به هرشکل و با هر واسطه ای آرزوهایش برای آخرین فرزند را به دیگران منتقل کند تا امری از وظایف خطیر مادری اش را فراموش نکرده باشد. مادر ردپایش را در تک تک وسایلی که برای زندگی آینده آخرین دختر فراهم آورده بود، باقی گذاشت روی هرکدام دستخط یا نوشته ای، تاریخ و زمان خرید هرکدام با ذکر قیمت و آنچه را که فرصت انجام یابه اتمام رساندنش را نیافته بود به نوعی با دیگران درمیان گذاشته بود و من یکی از این واسطه ها بودم. به همین جهت نسبت به امورات خواهر کوچکتر و نسبت به مادر مهربانش آنقدر احساس وظیفه و دین میکردم که آنچه از دستم برمی آید فروگذار نکنم که امیدوارم تلاش کل خانواده و مادر ِ همیشه حاضر برای خوشبختی دختر به ثمر بنشیند و خود اوهم قدر زندگی اش را خوب بداند. /آ
مدتی نسبتا طولانی هم تاوان مرخصی های زمان سفر را پرداختم و از نظر کاری ناچار شدم که در زمانها مرخصیهای همکاران همانگونه که آنها همکاری کرده بودند، من هم همکاری کنم که این امر منجر به ساعات کاری طولانی و پر مسئولیت برایم شد که خدا را شکر به خیر گذشت و توانستم در این موقعیت حساس و بحرانی در محیط کار خودی نشان دهم و علیرغم خستگیهای مفرط توجه مسئول محترم را جلب نمایم./آ
حالا بازگشته ام به میان شما دوستان عزیز و خیلی ممنون از آنهایی که در این مدت وقفه ی طولانی سراغی گرفتند و اظهار لطفی کردند. من حالا آماده ام که دوباره همان حرفهای معمولی و نه چندان مهمی را که قبلا میگفته ام و مینوشته ام با شما سهیم شوم. /آ
به فاصله کوتاهی بعد از سفر با مرگ عزیزی مواجه شدم که بسیار برایم گران تمام شد بخصوص که او در آستانه ی همان سفر عشقی بود که من رفته بودم. من بسیار مشتاق به تصویر کشیدن آنچه بودم که در آنجا دیده بودم و او بسیار تشنه دانستن آنچه که من با خود آورده بودم و به اینگونه در مدت حدود بیست روز ارتباطی ویژه و عمیق بین ما شکل گرفت، ارتباطی که خداحافظی نکردنش برای رفتن در روز آخر همچنان برایم بصورت معما و علامت سوال بزرگی باقی ماند و قطعه اصلی این پازل را هیچگاه نتوانستم پیدا کنم. موضوع رفتن ناگهانی خودش و تنها گذاشتن چندنفری از خانواده اش که به صورت خاص و ویژه وابستگیهای غیرمعمولی به او داشتند تا مدتها دغدغه جدی فکری برایم بوجود آورد و زندگی تازه بازیافته ام را دچار تغییر کرد، روحش شاد. /آ
بعد از آن درگیر امورات مربوط به ازدواج خواهر کوچکتر شدم، خواهری که نه تنها وجود خودش برایم دوست داشتنی و مغتنم است بلکه با مادرش هم ارتباطی عمیق یافته بودم و عجیب آنکه آن ارتباط هم در عمیق ترین شکلش در ماههای آخر زندگی مادر شکل گرفت، روزهایی که انگار مادر آنقدر از رفتنش مطمئن بود که میخواست به هرشکل و با هر واسطه ای آرزوهایش برای آخرین فرزند را به دیگران منتقل کند تا امری از وظایف خطیر مادری اش را فراموش نکرده باشد. مادر ردپایش را در تک تک وسایلی که برای زندگی آینده آخرین دختر فراهم آورده بود، باقی گذاشت روی هرکدام دستخط یا نوشته ای، تاریخ و زمان خرید هرکدام با ذکر قیمت و آنچه را که فرصت انجام یابه اتمام رساندنش را نیافته بود به نوعی با دیگران درمیان گذاشته بود و من یکی از این واسطه ها بودم. به همین جهت نسبت به امورات خواهر کوچکتر و نسبت به مادر مهربانش آنقدر احساس وظیفه و دین میکردم که آنچه از دستم برمی آید فروگذار نکنم که امیدوارم تلاش کل خانواده و مادر ِ همیشه حاضر برای خوشبختی دختر به ثمر بنشیند و خود اوهم قدر زندگی اش را خوب بداند. /آ
مدتی نسبتا طولانی هم تاوان مرخصی های زمان سفر را پرداختم و از نظر کاری ناچار شدم که در زمانها مرخصیهای همکاران همانگونه که آنها همکاری کرده بودند، من هم همکاری کنم که این امر منجر به ساعات کاری طولانی و پر مسئولیت برایم شد که خدا را شکر به خیر گذشت و توانستم در این موقعیت حساس و بحرانی در محیط کار خودی نشان دهم و علیرغم خستگیهای مفرط توجه مسئول محترم را جلب نمایم./آ
حالا بازگشته ام به میان شما دوستان عزیز و خیلی ممنون از آنهایی که در این مدت وقفه ی طولانی سراغی گرفتند و اظهار لطفی کردند. من حالا آماده ام که دوباره همان حرفهای معمولی و نه چندان مهمی را که قبلا میگفته ام و مینوشته ام با شما سهیم شوم. /آ
