Tuesday, October 02, 2007

دو جور نگاه

نفر دوم: چند وقت پیش که از تهران برمیگشتم اتوبوس در یکی از این بین راهیها (و البته از نوع معتبر و با کلاسش) برای بیست دقیقه ای توقف کرد. دوباره که راه افتادیم بعد از طی چند کیلومتری یکی از خانمهای مسافر متوجه شد که انگشترش (که ظاهرا خیلی هم گران قیمت بوده) را در آن محل جاگذاشته و البته چون اتوبوس در اتوبان در حال حرکت بود برایش امکان نداشت که دور بزند و به محل توقف برگردد. خیلی از اهالی اتوبوس از مسافرین و حتی راننده و شاگرد راننده همه جوری تلاش کردند که برای این اتفاق راه حلی پیدا کنند مثلا اینکه شماره تلفن آن بین راهی را پیدا کنند و به مسئولش بگویند که چه شده و اگر انگشتر را پیدا کرد امانت نگه دارد تا بعدا آن خانم برود سراغش و برای انجام این کار(که هیچوقت به نتیجه نرسید) آقای راننده هم دست روی دست نگذاشت و الحق که سنگ تمام گذاشت و به هرجا که میتوانست و میشناخت با موبایل خودش تلفن زد. اما نکته جالب برای من در این واقعه نوع نگاه راننده (که مردی بود میانسال و حدودا پنجاه ساله) و شاگرد راننده (جوانی ساده و بی شیله پیله، حدودا بیست و دو سه ساله) به این مسئله بود و آن هم در زمانی که آن خانم خیلی نگران و ناراحت بود. میتوان دیدگاه هرکدامشان را در این مکالمه ساده دید:
شاگرد راننده: خانم ناراحت نباشین حتما پیدا میشه. دفعه بعد که ما از اینجا رد میشیم براتون میاریم
راننده: پسر چرا امیدواری بیخودی میدی . خانم، احتمال پیدا شدنش خیلی کمه تقریبا صفره، هرکی پیدا کنه مطمئن باش ور میداره برای خودش، میخواد رئیس اونجا باشه یا کارگرش یا یه مسافر فرقی نمیکنه.


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?