Friday, September 28, 2007
کودکانه ها
یک روز بعد از ظهر بی هیچ مقدمه ای ... /آ
بهار: نظر تو چیه؟
من: درباره چی؟
بهار: که من برگها را بذارم لای کتاب خشک بشه و باهاش کاردستی درست کنم؟
من: فکر میکنم کار خوبی باشه
بهار: آره خودمم همینطور فکر میکنم
------------------------------------------------------------------------------
یک روز در کوچه خانم مسنی آهسته و لنگ لنگان از کنارمان میگذرد و زیر لب میگوید : خدا حفظش کنه، هرکی بچه داره خدا براش نگهداره.... /آ
بهار: فکر کنم این خانمه غصه اش بود چون بچه هاش توی خونه منتظرش نیستن
بهار: نظر تو چیه؟
من: درباره چی؟
بهار: که من برگها را بذارم لای کتاب خشک بشه و باهاش کاردستی درست کنم؟
من: فکر میکنم کار خوبی باشه
بهار: آره خودمم همینطور فکر میکنم
------------------------------------------------------------------------------
یک روز در کوچه خانم مسنی آهسته و لنگ لنگان از کنارمان میگذرد و زیر لب میگوید : خدا حفظش کنه، هرکی بچه داره خدا براش نگهداره.... /آ
بهار: فکر کنم این خانمه غصه اش بود چون بچه هاش توی خونه منتظرش نیستن
