Tuesday, September 11, 2007
عروسی آبجی کوچیکه
نفر دوم: بالاخره آبجی کوچیکه هم عروس شد و رفت دنبال زندگیش البته خیلی جای دوری نرفته همین نزدیکیهاست. امیدوارم که خوشبخت شود و روزهای خوب و پرباری را در پیش رو داشته باشد. همیشه اینجور وقتها احساسات متناقضی به من رو می آورد: ترکیبی از خوشحالی و دلتنگی. خوشحالی از اینکه زندگی رو به پیش دارد و سیر تکاملی خودش را دارد، خوشحال از اینکه برآیند تغییرات زندگی تقریبا روی محور مثبتها قرار گرفته است و همچنین خوشحال از اینکه ازدواجی اتفاق افتاده که میتواند مقدمه کامل شدن باشد و دوران جدیدی است که میتواند ثمرات زیادی داشته باشد و میتواند بسیار لذت بخش باشد و میتواند هر روزش تازه و غافلگیرکننده باشد و سرانجام خوشحال از اینکه در این روزها سایه پدر بر سرمان بوده و از تجربه اش بهره برده ایم. شاید بگویید احمقانه است حرف زدن از دلتنگی در روزهای شادی و خوشحالی، ولی در هرحال در کنار همه اینها، دلتنگیهایی هم هست که نمیشود ندیده اش گرفت مثلا همین ورود به دورانی جدید که البته معادل است با تمام شدن و پشت سر گذاشته شدن یک دوران دیگر وقتی با خاطرات گذشته ها عجین میشود میتواند کمی حالت نوستالژیک داشته باشد یا مثلا نبودن مادری که مثل همه مادرها آرزوی دیدن چنین روزهایی را داشته و حتی مثل خیلی مادرهای دیگر مقدماتی هم برای این روزها تدارک دیده بوده و آن هم از چندسال پیش ولی الان نیست و جای خالیش خیلی نمود دارد و در قدم به قدم و لحظه به لحظه این روزها گرچه که نگاهش به همه ما بوده و شاید هرازگاهی نگاههایمان با هم تلاقی هم کرده باشد ولی در هر صورت واقعیت این است که کمبود یک ارتباط دوطرفه و کوتاه بودن دستمان از کمکها و راهنمائیهایش و کاریزمای مادرانه اش سخت آزار دهنده و عذاب آور بوده است. /آ
بگذریم، فقط برای خواهرجان از صمیم قلب آرزو میکنم که روز به روز شاهد بهره بردن بیشترش از این زندگی مشترک باشم و هر روز برایش افقهای جدیدی نمایان شود و آن میتواندهای بالا همه شان تعبیر شوند. /آ
بگذریم، فقط برای خواهرجان از صمیم قلب آرزو میکنم که روز به روز شاهد بهره بردن بیشترش از این زندگی مشترک باشم و هر روز برایش افقهای جدیدی نمایان شود و آن میتواندهای بالا همه شان تعبیر شوند. /آ
