Thursday, June 21, 2007

فرق است

نفر دوم:
فرق است میان عادت کردن به چیزی و عادی شدن چیزی. میشود به کاری عادت کرد به این معنا که در برنامه ات گنجانده شده باشد ولی در عین حال هربار از منظر جدیدی به آن پرداخت، چنان که برایت تازه باشد و پرجذبه مثل دفعه اول. مثلا راز و نیاز و عبادت میتواند از این دست باشد: عادت به وجودش ولی نه چنان که برایت عادی باشد و بی تاثیر. چندی پیش به مناسبت، به این فکر میکردم که حتی حضور در مکانها و فضاهایی پر شور و جذبه و موثر اگر خیلی طولانی شود و نه البته عمیق و نه با تامل، میتواند چنان عادی شود که مثلا خرید کردن از بقالی سرکوچه و این یعنی فاجعه، یعنی ظلم کردن به آن فضا و مکان.

فرق است میان تاریخ را (با همه اجزا و مولفه های فیزیکی و غیر فیزیکی آن) پرستیدن و به آن مغرور شدن و نگاه به تاریخ داشتن. میشود خیلی راحت و با استدلالهایی عجیب و غریب به هر چیزی که از گذشته رسیده یا بی محلی کرد که خودبخود ازبین برود و یا با بولدوزر صافش کرد و خلاص. فکر میکنم حتی یک سنگ قبر با نوشته هایش مال هرکسی که میخواهد باشد، میتواند نشانه ای باشد از تاریخ و از پیشینه یک منطقه. میتواند نشانه ای باشد از گذشتگانمان، از اینکه زندگی بی ما نیز خواهد گذشت چنان که بی دیگران نیز گذشت. شاید چیزی است مثل نشانه ای در کویری با شنهای روان، نقطه ای برای تمرکز و آرامش چشمانی که دو دو میزنند در یک دستی یک دشت پر از برف یا پر از شن. قبرستانهای بی سنگ قبر و نوشته غم انگیز، دلهره آور ، سرگیجه آور و مرموز هستند، آدم متوجه نمیشود که کجای دنیا ایستاده است. شاید نتوانم دلایل قانع کننده ای داشته باشم ولی برای من سنگ مزار مادر یک دلگرمی است، مجموعه ای است از خاطرات خوش و ناخوش که ترجیح میدهم داشته باشمشان تا اینکه به یکباره فراموششان کنم. به علاوه اینکه اعتقاد من برای رفتگان بودنی قائل است که ایجاب میکند که به یادشان باشیم. پس به این قضیه اضافه کنید: فرق است میان مرده پرستی و به یاد رفتگان بودن.

فرق است میان اینکه وقایع تاریخی را در کتابها و به صورت تئوری خوانده باشی با اینکه بروی در محیطی که آن وقایع اتفاق افتاده قرار بگیری. حتی اگر سعی شده باشد که چیز چندانی از تاریخ حفظ نشود بازهم از زمین تا آسمان در ذهنیاتت تغییر بوجود می آید. در اینجور وقتهاست که میبینی که لازمست دوباره رجوعی داشته باشی به تئوریهایی که مدتی است نیمه کاره رهایشان کرده ای به دلیل آنکه فکر میکرده ای که زیادی دستمالی شده اند، لوث شده اند. و این حرکت متناوب بین تئوری و واقعیت شاید ماندگارترین تاثیر را داشته باشد.

فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه چشم و نگاهش بر در! فرق است که قبله ات را دیده باشی و حرکت پروانه وار به دورش را تجربه کرده باشی، نه به عنوان همه هدف که به عنوان یک نشانه، با اینکه شنیده باشی فقط. مناجات مناجات است، نمیتوان و نباید به جاهای خاصی محدودش کرد ولی باید قبول کرد که فرق است که در چه محیطی هستی. به نظر من نمیتوان منکر تاثیر ملکولهای هر محیط شد، ملکولهایی که گویی به دلیل تاثیرات شگرفی که دیده اند و درک کرده اند و شوکهایی که در مقاطعی به آنها وارد شده، پلاریزه شده اند و حامل داده ها و کدهایی هستند که به هرکس به فراخور حال و احوالش میتوانند انتقال دهند، البته اگر خودت را در مسیرشان و در حال و هوایشان قرار دهی.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?