Tuesday, April 24, 2007
چهارشنبه سوری
نفر اول: همسرم میپرسد میخواهی راجع به چه موضوعی بنویسی؟ میگویم چهارشنبه سوری! با تعجب میگوید عجب تو هنوز در سال گذشته زندگی میکنی اگر تقویم را ورق بزنی میبینی که الان در دومین ماه از سال هشتاد و شش هستیم، خیلی عقبی! میگویم میدانم و این را هم میدانم که "وقت نداشتم و ندارم" توجیهی برای این عقب افتادگی نیست ولی راستش را بخواهید عقیده ام این است که هربار بازگشتی به عقب و مرور آنچه که اتفاق می افتد و در عرض چندساعت به فراموشی سپرده میشود خیلی وقتها خالی از لطف نیست. /آ
واقعیت این است که دیدن آنچه که در شب آخرین چهارشنبه سال در اکثریت محله ها بخصوص در شهرهای بزرگ اتفاق می افتد یک سنت تحریف شده است. زمانی که داری توی خیابان قدم میزنی یک دفعه پشت سرت ترقه ای زده میشود و هرچه اطرافت را نگاه میکنی کسی را نمیبینی که حداقل سرش فریاد بکشی که بی انصاف من خیلی ترسیدم، یا زمانی که در این شب رئیس آزمایشگاه میگوید تابلو را خاموش کنید و تا آخر وقت کاری تنمان میلرزد که نکند اتفاقی بیفتد کما اینکه در این چندسال بدون استثنا در اثر این ترقه ها صدماتی به تابلو و پنجره ها و در ِ آزمایشگاه وارد آمده است! زمانی که تصویرهای وحشتناکی میبینی از آدمهایی که دیگر قابل شناسایی نیستند و یا به دست خودشان و یا ناخواسته و بی گناه به دست شیطنت دیگران به این روز افتاده اند و عیدشان حرام شده و شاید هم همه سالهای آینده عمرشان، به خود میلرزی و افسوس میخوری که چرا رسمهای به این قشنگی که بهانه هایی بودند برای دور هم بودن، شاد بودن و لذت بردن از وجود همه آنهایی که دوستشان داری اینقدر به سادگی دستمایه ی بازی بعضی افراد قرار میگیرد و سال به سال هرچه تدابیر امنیتی بیشتر میشود شیطنتها هم نوعشان تغییر میکند به طوریکه اگر در این شب تنها پنج دقیقه کنار خیابانی بایستی، صدها سواری و ماشین شخصی با ضبطهایی که صدایشان تا آخر بلند شده جلوی پایت ترمز میزنند و تو متوجه نمیشوی که پاسداشت این سنت چند هزار ساله را چه به این فکرهای خام ِ زشت و بچه گانه؟
اما من واقعا از ته دل خوشحالم که در خانه ی ما هنوز هم این سنت با صفا و وسواسی بی نظیر برگزار میشود. هنوز هم دختر همسایه که فامیل است و حالا دیگر دخترخانمی جوان است با مراسم قاشق زنی در موقع غروب آفتاب این برنامه را آغاز میکند و همسایه پایینی در همان موقع غروب آتشی می افروزد با تشریفاتی که برای خیلی از آنها از اول سال به فکر بوده، به این صورت که از اول سال هروقت سرشاخه های انجیر را هرس میکند آنها را در دسته های کوچک در جایی جمع آوری میکند و میگوید که شاخه های انجیر وقتی میسوزند بوی خوشی دارند و معتقد است که نباید کاغذ و روزنامه سوزاند چون دود و خاکستر آن همه ی همسایه ها را که تازه از خانه تکانی فارغ شده اند عصبانی و کلافه میکند بنابراین سرشاخه های انجیر و چوبهای صندوق میوه را در منقلی جمع آوری میکند تا اثر آتش روی موزاییکهای حیاط نماند و بعد گرداگرد آن صندلی میچیند و بساطی از تنقلات متداول این شب مثل شیرینی و میوه و آجیل، در ِ خانه به روی هرکسی که از این برنامه مطلع میشود و علاقمند باشد باز است خود ِ صاحبخانه کسی را فرانمیخواند و معتقد است که شاید کسی توی رودربایستی بیفتد. لذت این دور همی با پریدن از روی یک آتش مهار شده و کوچک (که هم بچه ها و هم بزرگترها قادر به پریدن هستند) و با گفتن و خندیدن به اتفاقات و لطیفه های بامزه به اوج خودش میرسد و بعدهم که بوی خوش اسپندی که روی خاکستر آتش شروع به بالا و پریدن میکند و خوردن سیب زمینی هایی که از گرمای آتش کبابی شده اند، طعم خوش این شب را چندین برابر میکند. این مراسم دو سه ساعتی بسته به حوصله بچه ها و مسن ترهایی که همه در کنار هم این سنت را جشن میگیرند ادامه پیدا میکند و در حالی خاتمه پیدا میکند که ذهن آدم در آخرین روزهای سال پر میشود از خاطرات شیرین، تجربه های گرانبهای بزرگترها، شیرین کاریهای بچه ها و هیچ خطری هم سلامت روحی و جسمی افراد را و حتی کسانی که به دور این آتش نبوده اند را تهدید نمیکند و این به عقیده من میشود یک چهارشنبه سوری واقعی، نه آن ترقه که چه عرض کنم نارنجکهایی که تا صبح صدایشان حتی از دور دستها هم ترسناک است و تن آدم را میلرزاند و خواب آرام را از چشم همه میرباید. جالا به اعتقاد شما چگونه باید فرهنگ سازی کرد؟ آیا با بگیر و ببند و تهدید یا با جایگزینی آرام آنچه که در واقع آن بوده و در گذر زمان دچار تحریف و تغییر شده؟
واقعیت این است که دیدن آنچه که در شب آخرین چهارشنبه سال در اکثریت محله ها بخصوص در شهرهای بزرگ اتفاق می افتد یک سنت تحریف شده است. زمانی که داری توی خیابان قدم میزنی یک دفعه پشت سرت ترقه ای زده میشود و هرچه اطرافت را نگاه میکنی کسی را نمیبینی که حداقل سرش فریاد بکشی که بی انصاف من خیلی ترسیدم، یا زمانی که در این شب رئیس آزمایشگاه میگوید تابلو را خاموش کنید و تا آخر وقت کاری تنمان میلرزد که نکند اتفاقی بیفتد کما اینکه در این چندسال بدون استثنا در اثر این ترقه ها صدماتی به تابلو و پنجره ها و در ِ آزمایشگاه وارد آمده است! زمانی که تصویرهای وحشتناکی میبینی از آدمهایی که دیگر قابل شناسایی نیستند و یا به دست خودشان و یا ناخواسته و بی گناه به دست شیطنت دیگران به این روز افتاده اند و عیدشان حرام شده و شاید هم همه سالهای آینده عمرشان، به خود میلرزی و افسوس میخوری که چرا رسمهای به این قشنگی که بهانه هایی بودند برای دور هم بودن، شاد بودن و لذت بردن از وجود همه آنهایی که دوستشان داری اینقدر به سادگی دستمایه ی بازی بعضی افراد قرار میگیرد و سال به سال هرچه تدابیر امنیتی بیشتر میشود شیطنتها هم نوعشان تغییر میکند به طوریکه اگر در این شب تنها پنج دقیقه کنار خیابانی بایستی، صدها سواری و ماشین شخصی با ضبطهایی که صدایشان تا آخر بلند شده جلوی پایت ترمز میزنند و تو متوجه نمیشوی که پاسداشت این سنت چند هزار ساله را چه به این فکرهای خام ِ زشت و بچه گانه؟
اما من واقعا از ته دل خوشحالم که در خانه ی ما هنوز هم این سنت با صفا و وسواسی بی نظیر برگزار میشود. هنوز هم دختر همسایه که فامیل است و حالا دیگر دخترخانمی جوان است با مراسم قاشق زنی در موقع غروب آفتاب این برنامه را آغاز میکند و همسایه پایینی در همان موقع غروب آتشی می افروزد با تشریفاتی که برای خیلی از آنها از اول سال به فکر بوده، به این صورت که از اول سال هروقت سرشاخه های انجیر را هرس میکند آنها را در دسته های کوچک در جایی جمع آوری میکند و میگوید که شاخه های انجیر وقتی میسوزند بوی خوشی دارند و معتقد است که نباید کاغذ و روزنامه سوزاند چون دود و خاکستر آن همه ی همسایه ها را که تازه از خانه تکانی فارغ شده اند عصبانی و کلافه میکند بنابراین سرشاخه های انجیر و چوبهای صندوق میوه را در منقلی جمع آوری میکند تا اثر آتش روی موزاییکهای حیاط نماند و بعد گرداگرد آن صندلی میچیند و بساطی از تنقلات متداول این شب مثل شیرینی و میوه و آجیل، در ِ خانه به روی هرکسی که از این برنامه مطلع میشود و علاقمند باشد باز است خود ِ صاحبخانه کسی را فرانمیخواند و معتقد است که شاید کسی توی رودربایستی بیفتد. لذت این دور همی با پریدن از روی یک آتش مهار شده و کوچک (که هم بچه ها و هم بزرگترها قادر به پریدن هستند) و با گفتن و خندیدن به اتفاقات و لطیفه های بامزه به اوج خودش میرسد و بعدهم که بوی خوش اسپندی که روی خاکستر آتش شروع به بالا و پریدن میکند و خوردن سیب زمینی هایی که از گرمای آتش کبابی شده اند، طعم خوش این شب را چندین برابر میکند. این مراسم دو سه ساعتی بسته به حوصله بچه ها و مسن ترهایی که همه در کنار هم این سنت را جشن میگیرند ادامه پیدا میکند و در حالی خاتمه پیدا میکند که ذهن آدم در آخرین روزهای سال پر میشود از خاطرات شیرین، تجربه های گرانبهای بزرگترها، شیرین کاریهای بچه ها و هیچ خطری هم سلامت روحی و جسمی افراد را و حتی کسانی که به دور این آتش نبوده اند را تهدید نمیکند و این به عقیده من میشود یک چهارشنبه سوری واقعی، نه آن ترقه که چه عرض کنم نارنجکهایی که تا صبح صدایشان حتی از دور دستها هم ترسناک است و تن آدم را میلرزاند و خواب آرام را از چشم همه میرباید. جالا به اعتقاد شما چگونه باید فرهنگ سازی کرد؟ آیا با بگیر و ببند و تهدید یا با جایگزینی آرام آنچه که در واقع آن بوده و در گذر زمان دچار تحریف و تغییر شده؟
