Saturday, April 21, 2007

قصه های شبانه

بهار: بابا هرشبی که پیش ما باشد و برای درس خواندن نرفته باشد برای من قصه ای میخواند و ما بالشهایمان را میگذاریم کنار هم یا توی دل هم میخوابیم پاهایمان را روی هم می اندازیم و بابا شروع میکند به خواندن و من کلی خوشحال میشوم از شنیدن داستانهایی که بابا میگوید. وقتی کوچک بوده همینطور میخوابیده کنار بابایش و او برایش میخوانده. مامان هرازگاهی زیرچشمی ما را نگاه میکند و لبخند میزند و بعد میپرسد بهار من این قسمت را نفهمیدم چی شد برایم تعریف میکنی؟ و من از اینکه میتوانم مثل بابا قصه بگویم بیشتر خوشحال میشوم. /آ
کتاب قصه های من و بابام را از کتابخانه ی همسایه پایینی آورده ایم. مامان اسم من را نوشت توی دفتری که آنجا بود و گفت ما این کتاب را امانت میگیریم و یادت باشد که هروقت خواستی آنرا ورق بزنی باید من یا بابا پیش تو باشیم تا کتاب پاره نشود. او میگفت حالا که تو خیلی علاقه به کتاب داری بهتر است بیشتر کتاب امانت بگیریم تا اینکه کتاب بخریم. قصه های آن پسر کوچولوهه و باباش خیلی بامزه است. من و بابا با هم میخندیم و مامان هم از خنده ما خنده اش میگیرد. به نظر من این چیزی که هر سه تای ما را خوشحال میکند و به بابا و مامان هم وقت میدهد که از کارهای خودشان خلاص شوند، خیلی چیز مهم و خوبی است. در ضمن من هرشب مواظبم که آقای هیچکس که از خانه جین و جان فرار کرده و همه اش کارهای عجیب و اشتباه میکرده از پنجره خانه ما تو نیاید چون این موضوع همه چیز را به هم میریزد و بابا و مامان را هم عصبانی میکند. /آ

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?