Tuesday, April 10, 2007

سبزه

نفر اول: سبزه مان را دادیم به دست آب، سبزه ای که حدود بیست روز با آن زندگی گرده بودم. گاهی اوقات یک پدیده خیلی ساده آنچنان جذاب میشود که مرتب دریچه های تازه تری را به روی آدم باز میکند. از جمله این پدیده ها سبز کردن سبزه است که متاسفانه سال به سال افراد کمتر به آن توجه میکنند و شب عید انواع و اقسام سبزه در ظرفهای کوچک و بزرگ و با مدلهای جدید پشت در گل فروشیها قطار میشوند و به هر قیمتی هم که فروشنده اراده کند میتواند آنها را بفروشد و از آن بدتر انواع مصنوعی و خمیری آن است که خود حکایتی دارد در حالیکه خود ِ مسیر رویش دانه هاست که به این کار معنا میبخشد. در هرحال نمیخواهم وارد آن بحث بشوم ولی امسال برای من با اینکه حداقل شش سالی هست که شب عید سبزه سبز میکنم، این کار شور و نشاط مضاعفی ایجاد کرده بود به دو دلیل یکی اینکه بهار چشم و گوش باز و طالب آموختن شده است و دیدن این مراحل رشد دانه ها آنچنان برایش هیجان داشت که هر روز خودش در جابجا کردن و سایه آفتاب کردن آنها پیشقدم میشد و اظهارنظر میکرد که چقدر ریشه اش بلند شده و یا چرا سبزه ما هنوز مثل مال مامانجون نشده و ... . دلیل دوم این بود که یک روز احساس کردم که این مسیر رشد آنها درست عین مسیر تکاملی آدمهاست. این مطلب را آنهایی که خودشان حداقل یکبار این کار را تجربه کرده باشند خیلی بهتر لمس میکنند. روز اول یک پیمانه دانه که من معمولا عدس را انتخاب میکنم، میریزم توی آب. از همان روز اول دانه ها خودشان شروع به انتخاب مسیر میکنند. در همان شستشوی اولیه یا به اصطلاح ریگ شور کردن معمولا تعدادی از دانه ها همراه با خاک و گل و چوب شسته میشوند و به فاضلاب میروند. بعد یک روز دانه ها در آب هستند روز دوم تا مدت چهار پنج روز به داخل دستمال مرطوبی ریخته میشوند که صبح و شب باید این دستمال پارچه ای را باز کرد و دانه ها را آب داد و بعد آب اضافه را خالی کرد تا زیر دانه ها نماند و باعث گندیدگی آنها نشود. هرچقدر هم که این کار با ملایمت انجام شود حتما دست کم سه چهار دانه ای در این شستشوها از داخل دستمال بیرون می افتند و به دست آب میروند تا کم کم دانه ها جوانه میزنند پوسته شان را میشکافند و حتی یک ساقه کوچک سبزی هم اگر دقت کنی میبینی. این زمانی است که باید دانه ها را از دستمال به داخل ظرف اصلی منتقل کرد، اینجا مرحله حساسی است خیلی از دانه ها به دستمال چسبیده اند خیلی ها حتی ریشه های کوچکشان را محکم در دستمال فرو کرده اند درست مثل بعضی آدمهایی که خیلی محکم و سفت به زندگی چسبیده اند. اگر بخواهی اصرار کنی و دانه ها را با زور جمع کنی حتما ریشه های ظریف و شکننده شان جدا میشود و اگر بخواهی بی خیال شوی خیلی از دانه ها از دست میروند. یعنی در هر دو صورتش ضرر است. بعد از انتقال تا چند روز باید همچنان دستمال مرطوب روی دانه ها باشد تا این جوانه های کوچولو کم کم به شرایط جوی عادت کنند و گرما و رطوبتشان معتدل باشد. باز هم در هربار آب دادن و برداشتن دستمال از رویشان تعدادی از بی کله ها و سمجهایشان که به دستمال چسبیده اند حذف میشوند. این روند حتی تا روز دهم و یازدهم یعنی تا زمانی که ریشه ها خوب درهم تنیده شوند و به هم گره بخورند ادامه دارد. یعنی روند بیرون ریختن و حذف شدن دانه هایی که نمیتوانند خودشان را حفظ کنند. حالا از اینجا بود که من رجوعی کردم به خودم و به زندگی بقیه آدمها. در خیلی از موارد مثل یک پیمانه عدس که همگی از نظر نوع و نژاد یکسان بودند، آدمها هم در اصل و جوهر و ژنتیکشان مشابه یا یکسان هستند، از نظر محیطی و اکتسابی هم درست مثل دانه ها که از نظر نور و سرما و گرما و آب و حتی دشمنان محیطی مثل گنجشکها یکسان هستند، مشابه هستند یا حداقل تا حدود زیادی مشابهند اما یک چیزی! یک خواست درونی و انتخابی هست که فقط گروهی نهایتا به مرحله رشد و باروری و ترقی کامل میرسند درست مثل خرمنی از سبزه که بعد از گذشت چهارده پانزده روز شکل میگیرد و اینکه همین خرمن سبز برای شادابی اش نیاز به مراقبت و رسیدگی مداوم دارد که اگر یک روز به حال خود رهایش کنی تمام میشود و رو به زوال میرود مثل زندگی من و تو که نیاز به مراقبت دائمی دارد. این شناخت و دید و اینکه من فرصتی و دریچه ای پیدا کرده بودم که بتوانم به خودم سری بزنم و کارها و خواسته هایم را مروری بکنم و برای شکوفایی بیشتر و مقابله با حذف شدن از مسیر رشد تصمیمهای جدی تری بگیرم آنچنان مرا به خود مشغول کرد که تمام سیزده روز از مزه مزه کردن این فکرهای جدید احساس شادابی میکردم. /آ

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?