Saturday, April 07, 2007
عید
بهار: همه میگویند من خیلی بزرگ شده ام خودم هم میدونم چون خیلی کارهای مهمی میکنم. فقط نمیدونم چرا بعضی وقتها این کارهای مهم مامان یا بابا را ناراحت میکند مثلا قبل از عید من خیلی در تمیز کردن خانه به مامان کمک کردم صبحهای خیلی زود بیدار میشدم تا پا به پایش کمک کنم و تنها نباشد و خسته نشود! با این حساب در همه کارها از جمله مرتب کردن کمدها و کابینتها، شستن پرده ها، پاک کردن شیشه ها، خرید رفتنها و حتی کادو کردن هدیه ها کمکش کردم. مامان گاهی میگفت دخترم برو یک کمی برنامه کودکت را ببین ولی من حتی به او گفتم که برنامه کودک دوست ندارم و میتواند خاموشش کند! یا گاهی اوقات سبد اسباب بازیها را میگذاشت و میگفت یک فکر خوب میتونی یک برج بسازی تا سرگرم بشی ولی من گفتم که بچه کوچولوها این کار را میکنند و اصلا تنهایش نگذاشتم و تمام مدت پا به پایش و چسبیده به او کارهایم را انجام دادم. ازهمه هیجان انگیزتر مرتب کردن کمدها بود که من چیزهای جدید و تازه ای پیدا میکردم و حالا نشان گذاشته ام که سرفرصت که کارمان کم شد سری به آنها بزنم . از هم بدتر تمیز کردن شیشه ها بود که من هرچه تلاش میکردم بازهم مامان ناراضی بود و به من اخم میکرد تازه یک روز هم روی دیوار اتاق که بابا تازه شسته بود و من کیف کرده بودم که عجب دیوار تمیزی است یک عالمه نقاشی کشیدم که اتاقمان قشنگ شود ولی مامان و بابا تا آنها را دیدند فقط قهر کردند و اصلا هم از نقاشیهایم تعریف نکردند بعد من برای اینکه خوشحالشان کنم رفتم دانه های عدسی که مامان سبز کرده بود را مرتب کنم البته هر روز خودش نشانم میداد و یکی را برمیداشت و میگفت ببین ریشه اش بلند شده ببین ساقه دارد ببین با این ریشه ها آب میخورد من هم گفتم حالا تا سرش گرم است بروم دانه ها را آب بدهم که تشنه نباشند و بعد کلی از آنها را بیرون کشیدم تا بعد سر فرصت آب بدهم با ریشه هایشان بخورند که این بار جیغ مامان درآمد و بعد هم گفت اصلا امسال این سبزه، سبزه نمیشود یا گنجشکها میخورند یا بهارجان خرابشان میکند ولی من زود بوسش کردم و گفتم دیگر نمیگذارم گنجشکها سبزه ها را بخورند اصلا کی به آنها اجازه داده مامان من را ناراحت کند. یک روز هم با مامان برای خودم و یکی از دوستام و مامانجون باباجون تخم مرغ رنگ کردم که خیلی جالب شد فقط بعد که کارم تمام شد نمیدانم چرا همه اش تخم مرغها میچسبیدند به دستم و بازهم وقتی مامان آمد گفت ای بابا، ولی بعد خودش گفت اینطوری که رنگهایش قاطی شده هم قشنگ است. یک روز دیگر هم همه لباسهایی که مامان گذاشته بود بشورد از کلاه و شالگردن گرفته تا دامن خودش و جوراب بابا و شلوار خودم، همه را پوشیدم که خیلی بامزه بود خیلی کار سختی بود ولی هیچکس از من عکس نگرفت. خلاصه خودمانیم این عید هم خیلی بامزه و جالب بود و من که خیلی دوست داشتم چون کلی کارهای عجیب و غریب کردم و بعد هم کلی هدیه گرفتم و لباسهای قشنگ پوشیدم فقط بوس کردنهایش مکافاتی بود و اینکه همه اش جاهای شلوغ میرفتیم و همه میخواستند من را نازی کنند و بغل کنند و بگویند وای چه دختر نازی و من هم همه اش مجبور بودم خجالت بکشم و به مامانم بچسبم که هم اوغصه اش میشد و هم من خوشم نمی آمد ولی خوب همین هم بامزه بود وقتی می آمدیم بیرون من کلی از مامان و بابا سوال میکردم مثلا اینکه چرا من بلند سلام نکردم؟ چرا من شعرم را نخواندم؟ چرا جواب خاله را ندادم؟ چرا با بچه ها بازی نکردم؟ و مامان و بابا میگفتند خودت بگو و من نفهمیدم که این چه مدل است که خودم باید سوال کنم و خودم هم باید جواب بدهم؟! /آ
آن روز هم که رفتیم صحرا و من البته با اجازه بابا سبزه مان را هل دادم توی آب و بعد هم تا کلی راه دنبالش دویدم مامان و بابا آه کشیدند و گفتند عید هم تمام شد و دوباره روز از نو روزی از نو، من پیش خودم گفتم کاشکی حرف بابا را گوش نکرده بودم و سبزه مان را تالاپی توی آب نینداخته بودم چون که عید خیلی بامزه و دوست داشتنی بود. /آ
