Friday, March 16, 2007

آن خانه ی مهربان

نفر دوم: زمستان سال پنجاه و هشت بود یعنی یکسال بعد از انقلاب که بعد از حدود ده سال بنا بر شرایط کاری ِ پدر قرار شد که خانواده ما از تهران کوچ کند و دوباره برگردد به شهری که از آنجا آمده بود البته سه نفری آمده بودند و پنج نفری برمیگشتند. در آن روزها برای ما بچه ها، ترک تهران چنان واقعه ی ناخوشایندی بود که اشکمان را درآورده بود. فکر میکردیم این یعنی آخر دنیا. در تهران دوستان و فامیلی داشتیم که فکر میکردیم دیگر در هیچ جای دنیا لنگه شان پیدا نمیشود. مقاومتها کردیم روی دیوار حیاط خانه مان در تهرانپارس شعارها مینوشتیم به نفع این شهر و علیه آن شهر، بیانیه ها صادر میکردیم و خلاصه از همه ابزار رایج و متداول در آن زمان و از همه مرگها و درودها استفاده میکردیم تا به خیال خودمان جلوی این فاجعه را بگیریم. گرچه که الان معتقدم که در این عزیمت خیری بود و بسیار موثر بود در بسیاری از چیزهایی که به دست آوردیم البته نه از نظر مادی. تیر خلاص به همه این مقاومتهای بچه گانه شاید زمانی بود که در یک پیش از ظهر احتمالا سرد زمستانی من را از سر کلاس خواستند، کلاس دوم دبستان بودم در دبستان آبید که نمیدانم هنوز هست یا نه، مادر آمده بودند و پرونده ام را گرفته بودند و تمام. این یعنی اینکه قضیه بیش از آن چیزی که ما فکر میکردیم جدی است و همه چیز در این شهر تمام شده است و باید فکر آنطرف بود. بعد از آن بود که قاعدتا باید فکر ما بچه ها رفته باشد به سمت خانه جدید که قرارست به آنجا نقل مکان کنیم و تصوری که از آنجا داریم چون ماهنوز این خانه را ندیده بودیم و قاعدتا از هیجان این تغییر باید شبها تا دیروقت خوابمان نبرده باشد و بازهم قاعدتا باید سر اینکه کی در چه اتاقی ساکن شود با هم دعوا هم کرده باشیم، همه اینها قاعدتا است چون که من چیزی یادم نمی آید ولی فکر میکنم که نباید جز این باشد.
در هر صورت سوار بر پژوی پانصد و چهار و در معیت کامیونی که اسباب و اثاث را حمل میکرد آن خانه پر از خاطرات را ترک کردیم و به سوی خانه ای عزیمت کردیم که قرار بود بسیاری از وقایع و خاطرات خوش و ناخوش در آنجا اتفاق بیفتد. هوا تاریک شده بود که به منزل جدید رسیدیم و با اولین کسانی که به عنوان مستقبل برخورد کردیم خانواده دخترعمویم بودند که در همان محله و همان کوچه و چندخانه ای بالاتر زندگی میکردند و آقا مهدی وآقا یدالله نگهبانان محله. وسایل به داخل خانه منتقل شد و آن شب را در زیرکرسی ای که در اتاق وسطی بطور موقت راه اندازی شده بود سپری کردیم و از فردا مشغول سروسامان دادن به زندگی جدید شدیم: خانه ای با چهار اتاق و یک هال و پذیرایی بزرگ و یک پاسیوی نسبتا بزرگ و یک زیرزمین بزرگ و باغچه ای که در ابتدا یک گودال بزرگ بیریخت بود و بعد تبدیل به باغ دلگشایی شد و سایر مخلفات مورد نیاز یک زندگی. یکی از این اتاقها مال من وبرادرم شد و دومی، اتاق خواهر که بعدها شریک هم پیدا کرد و سومین، اتاق پدر و مادر. اتاق چهارم در زمانهای مختلف اسامی مختلفی پیدا کرد: اتاق تلویزیون یا اتاق قرمزه که این اسم دوم به دلیل موکتهای قرمز راه راه و منحصر بفردش بود و ما پسرها به همراه پسرعمویمان در مقطعی از آن به عنوان زمین فوتبال برای نوعی فوتبال دستی اختراعی که با مهره های شطرنج و قرقره های خالی انجام میشد، استفاده میکردیم. همچنین زمانی هم از آن به عنوان بخشی از کتابخانه پدر یا محلی برای نگهداری جهیزیه ی خواهر آخری استفاده شده است. وجه مشخصه اش سرمای خاصی بود که همیشه داشت و به همین بهانه در شبهای سرد زمستانی میشد در حین تلویزیون دیدن پتویی هم رویمان بیندازیم که هر از گاهی به چرتی شیرین هم منتهی میشد، سریالهای پر از خاطره ای مثل سالهای دور از خانه (اوشین)، ارتش سری و آینه در چنین فضا و مکانی در ذهنمان ماندگار شدند. اتاق ما پسرها کوچکترین اتاق خانه بود که هر طرف آن با یک سری میز تحریر، تخت و کمد اشغال شده بود که هرازگاهی برای تغییر ذائقه و تنوع هم که شده من یا جای میز و تخت را عوض میکردم یا جهت میزم را که مثلا تغییر دکوراسیون داده باشم. بعدها که برادر ازدواج کرد تا چندسالی ساکن بلامنازع این اتاق من بودم. سالهای کنکور و سالهای جنگ و هرج و مرج و گوش دادن به رادیوهای بیگانه همه در این اتاق گذشت. یکی دوباری هم به کمک پدر رنگش زدم. اتاق دخترها اتاق وسطی بود و یکی از آفتابگیرترین جاهای خانه در زمستان که عجیب آفتابش میچسبید برای کتاب خواندن، چرت زدن و یا انار خوردن. زمانی که نوبت اقامت مادربزرگ پدریم (که خدا رحمتشان کند) در خانه ما بود، محل استراحت و استقرارشان در این اتاق بود، همچنین اگر قرار بود که چایی به عنوان عصرانه خورده شود یا میوه ای به عنوان پیش از ظهرانه، این اتاق میزبان بود. اتاق پدر و مادر هم که بزرگترین اتاق بود و صدای چرخ خیاطی و یا رادیوهای پارازیت دار با آن عجین شده . آشپزخانه نسبتا بزرگ این منزل که نورش را از پاسیو میگرفت حداقل در سه نوبت در شبانه روز محل گرد هم آمدن اهالی خانه بود و پاسیو که مادر تا وقتی که بود عاشقانه از آن نگهداری میکرد، با حوضی در وسطش. معتقدم که بعضی از جاها و زوایای یک خانه وظایف سرنوشت سازی را به عهده میگیرند و خودشان را هر جور که هست در خاطره آدم ثبت میکنند، از جمله زوایای عجیب و شاید نوستالژیک این خانه کنار شیشه ی پاسیو در هال و پذیرایی است دو تصویر ماندگار از این گوشه خانه در ذهنم مانده: یک روز در اوایل آبانماه شصت،مادری که تازه زایمان کرده و دختر ته تغاری را به دنیا آورده و در این گوشه تختش را گذاشته اند تا دید و بازدیدها بگذرد و دیگری یک شب در اوایل مهرماه هشتاد و یک،بازهم از این مادر ولی در آخرین شبی که در کنار ما بود، در همین گوشه روی کاناپه دراز کشیده بود و بعد بیمارستان و سایر قضایا.
زیرزمین خانه پر بود از انواع و اقسام ابزار و وسایلی که پدر به مرور در طی سالیان طولانی، به دلیل علاقه شان به کارهای فنی و نجاری، جمع آوری کرده بودند، هر جور وسیله فنی که شاید در این همه سال برخی فقط یک یا دو بار مورد استفاده قرار گرفته اند. بخشی از اوقات فراغت ما نیز در اینجا و با تخته سه لایی و اره مویی گذشت، گرچه که هرگز در آن حدی که پدر آرزو داشت آدمهای فنی ای نشدیم. بخش دیگری از این زیرزمین نیز به کتابخانه اختصاص داشت و در قسمتی از آن نیز برای مدت کمی من تاریکخانه ای دایر کرده بودم و با یک آگراندیسمان روسی ساده بر اساس آموزشهای انجمن سینمای جوان ، عکسهای سیاه و سفید چاپ میکردم.
به دلیل موقعیت جغرافیایی محله، از پشت بام این خانه چشم انداز کاملی از شهر در اختیار ما بود. شاید مهمترین خاطره از این پشت بام مربوط به سالهای جنگ و بمباران و موشکباران باشد که بعد از هر موشک یا بمبی میدویدیم روی پشت بام و سعی میکردیم محل اصابت آنرا تشخیص دهیم.
حیاط این خانه اما حکایت دیگری دارد. در ابتدا ایوان بسیار باریکی داشت که عملا به هیچ کاری نمی آمد ولی بعد این ایوان وسیع تر شد و آنوقت بود که بسیاری از شب نشینی های تابستانه ما در آنجا شکل میگرفت. مهمانی هایی با حضور عموها و عمه از جمله این مهمانیها بود که بر روی گلیمهای رنگارنگ پهن شده بر روی این ایوان و آمیخته با بوی باغچه آب پاشی شده، حال و هوای خاصی به شبهای تابستانی میداد. در سایر غروبها و شبهای تابستان نیز صرف شام در این محل انجام میشد بر روی فرش هزار رنگ دستباف عمه رقیه که از خرده پارچه های دور ریخته بافته شده بود، و گاهی هم محل خواب شبمان هم میشد، البته اگر طاقت وز وز و نیش پشه ها، صدای دعوای گربه ها و رفت و آمد ماشینها در کوچه کنار خانه را داشتیم، ولی در هر صورت و علیرغم همه اینها لذتی داشت که مدتهاست از آن محرومیم. باغچه این حیاط ساکنانی دائمی داشت و ساکنانی موقت: دائمیها درختهای کاج و انجیر بودند که هنوز هم هستند و موقتیها بر حسب فصل گلها یا سبزیجات فصلی بودند که می آمدند چند صباحی بودند و میرفتند.تا مدتها در کنار دیوار حیاط یاس امین الدوله ای بود که در فصل بهار بوی سحرانگیزش فضا را پر میکرد و معمولا مادر مشتی از گلهایش را صبح به صبح بر سر سفره صبحانه میگذاشتند. در فصل زمستان هم البته آن سالهایی که برف میبارید این حیاط منظره زیبایی داشت و محلی بود برای درست کردن آدم برفی.
بله این بود حکایت آن خانه ی مهربان که در همه این سالها، سالهای خوشی و ناخوشی، سالهای جنگ و فرار و دربدری، سالهای نامزدی و عقد و عروسی، سالهای رشد و بالندگی ِ ما، بیدریغ و بی چشمداشت به ما بخشید و این روزها آخرین روزهایی است که ما در کنارش هستیم، با از دست دادنش گویی بخشی از وجودم نیز از دست میرود .

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?