Saturday, March 10, 2007

عروسک گردن شکسته ی من

نفر اول: عروسک گردن شکسته ی من توی دستهایش بود و سرش را پایین انداخته بود، بهار را میگویم. آمد دم آشپزخانه و گفت مامان عروسکت سرش شکست. میدانست که دوستش دارم مدتها بود که گذاشته بودمش پهلوی بقیه اسباب بازیهایش ولی همین چند روز پیش بود که به او گفتم بهار این عروسک مامان بوده وقتی هم قد تو بوده، یک جور عجیبی نگاهم کرد چند لحظه مکث کرد و بعد مثل همه وقتهایی که خیلی خوشحال میشود چشمانش شروع به خنده کرد یعنی برق زد و گفت چه جوری بغلش میکردی؟ عروسک را گرفتم توی دستهایم درست مثل موقعی که دختر بچه ای نه ساله بودم و برای اولین بار عروسک در آغوشم گرفتم آن هم از مدلی که در آن زمان کم نظیر بود. درست مثل یک بچه واقعی که وقتی توی بغل آدم آرام میگرفت مژه هایش روی هم می افتاد و وقتی پستانکش را در می آوردی میگفت بابا مامان و بعد میخندید.
تا آن سال بنا به دلایلی از جمله تعصبات سرسختانه دو پدربزرگ و دو مادر بزرگ و عمه ای که در خانه مان بود و روزها که مامان سرکار میرفت مواظب من و برادرم بود، و یا به دلیل سالهای جنگ و گرانی و نبود اجناس فانتزی و یا اصلا به دلیل اینکه شاید خودم بچه مطیعی بودم و هیچوقت پایم پشت ویترین مغازه ها لنگ نمیزد، از داشتن چنان عروسکی محروم بودم. ولی آن سال مثل همه سالهای دیگر که شاگرد اول میشدم و عروسک جایزه نمیگرفتم، شاگرد اول شدم و یکی از بهترین عروسکها را جایزه گرفتم، عروسکی که تا سالها مونس من بود و حتی یک خش هم برنداشت و بهترین جای اتاق جایش بود و روی بالش نرم کنار خودم جایش، درست مثل خواهری که میتوانستم داشته باشم و نداشتم. بعدها روزی که سیسمونی بهار را میچیدیم مامان عروسک را دوباره به من دادند و حالا قیافه اش با آن گردن شکسته و چشمان به هم چسبیده و موهای ژولیده و لباس تا نصفه درآمده از تنش، آنقدر نزار است که فقط به درد توی سطل زباله میخورد.
اخمهایم را میکشم توی هم و نگاهش میکنم. سرش را پایین می اندازد و میگوید بیا به هم بچسبانیمش، میگویم دیگه نمیشه، صدایش میلرزد و میگوید میشه، بازهم بیشتر اخم میکنم، میگوید مامان دوستم داری؟ و این جمله اش مثل آب روی آتش آرامم میکند. توی دلم میگویم خیلی دلم میخواست عروسکم هنوز همانطور بود که روز اول بود ولی راستی مگر قصدم این نبود که نگهش دارم تا به کودکم نشانش بدهم و داستانش را برایش بگویم؟ خوب حالا دیگر داستان نگفته ای باقی نمانده است !

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?