Thursday, March 01, 2007
روزمرگیهای پراکنده
نفر دوم: /آ
چند وقت پیش فیلم رمز داوینچی را دیدم. خیلی با کتابش متفاوت بود و حتی به نظرم رسید کسی که کتابش را نخوانده باشد موضوع را با همه ریزه کاریهایش متوجه میشود یا نه؟ در مجموع کتابش را بیشتر دوست داشتم از جنبه های مختلف، حتی از نظر هیجان و فراز و فرودهای داستان، کتابش قویتر بود. /آ
چند وقتی است که دارم به "تغییر الگوی پارگی جوراب" فکر میکنم. قدیمترها که ما بچه بودیم جورابهایمان بیشتر پاشنه اش پاره میشد اما الان که بزرگ شده ایم بیشتر سرپنجه هایش. نمیدانم دلیلش چیست. چند نفر دیگر را هم دیده ام که چنین شرایطی دارند. شاید بشود برایش کنفرانسی همایشی چیزی برگزار کرد. /آ
از تهران که برمیگردم برای خودم قانونی وضع کرده ام که فقط دوجا در کل مسیر حق دارم که ساعتم را نگاه کنم، دلیلش هم مقابله با "مرض هی ساعت نگاه کردن" بوده است، یعنی اینکه دم و دقیقه ساعتم را نگاه میکردم که پس کی میرسیم یا بد و بیراه به راننده که چرا اینقدر یواش میرود. حالا اما دوتا مشکل دیگر پیدا شده یکی اینکه معمولا در اتوبوسها آن جلو و بالای سر راننده یک مانیتور کوچک هست که ساعت و دما و اینجور چیزها را نشان میدهد و من باید دائم مواظب باشم که وقتی ساعت را نشان میدهد حواسم جای دیگری باشد یعنی یک جوری حواس خودم را پرت کنم و قبول کنید که این کار شاقی است و خیلی انرژی میبرد و دوم اینکه از آنجایی که آدمیزاد از هرچه که منع شود بیشتر به آن حریص میشود، اوایل به روشهای مختلف سعی میکردم سر خودم کلاه بگذارم و یک جوری ساعتم را نگاه کنم، مثلا کاری کنم که آستینم کمی بالا برود و یواشکی ساعت را ببینم. این کلنجار رفتن با خودم برای خودش عالمی داشت و باعث میشد که خلاقیتهایم در زمینه ی دور زدن خودم شکوفا شود، اما الان تا حدود زیادی برایم عادت شده است و چه چیزی برای ما آدمها دلچسب تر از عادت! /آ
عاقبت بحث قیمت بنزین و تغییر ساعت رسمی کشور به کجا ختم میشود را نمیدانم ولی از آنجایی که در این کشور اخیرا همه کارهای عجیب و غریب برمبنای "کار کارشناسی" انجام میشود و اینکه کارها باید چیزی غیر از کار گذشتگان و حتی کاملا متفاوت باشد ، میترسم که بیست و نهم اسفند آخر شب اعلام شود که از همین فردا صبح قرارست که ساعتها سی و هشت دقیقه و بیست و نه ثانیه جلو کشیده شود و قیمت بنزین هم یکصد و سه تومان و هفت ریال تعیین شده است. /آ
نزدیک به آخرهای فروردین یک کنفرانس بزرگی هست مرتبط با کار و رشته ام در یکی از شهرهای دوست داشتنی اروپایی که در آنجا یک جورهایی فک و فامیل هم پیدا کرده ایم، مقاله پذیرفته شده هم دارم، بروم؟ نروم؟ این هم از آن دست تصمیمهای به ظاهر آسان و بدیهی ولی در عین حال سخت است، هزار و یک بهانه داری برای نرفتن و هزار و یک دلیل میگوید که بروی. نمیدانم. /آ
چند وقت پیش فیلم رمز داوینچی را دیدم. خیلی با کتابش متفاوت بود و حتی به نظرم رسید کسی که کتابش را نخوانده باشد موضوع را با همه ریزه کاریهایش متوجه میشود یا نه؟ در مجموع کتابش را بیشتر دوست داشتم از جنبه های مختلف، حتی از نظر هیجان و فراز و فرودهای داستان، کتابش قویتر بود. /آ
چند وقتی است که دارم به "تغییر الگوی پارگی جوراب" فکر میکنم. قدیمترها که ما بچه بودیم جورابهایمان بیشتر پاشنه اش پاره میشد اما الان که بزرگ شده ایم بیشتر سرپنجه هایش. نمیدانم دلیلش چیست. چند نفر دیگر را هم دیده ام که چنین شرایطی دارند. شاید بشود برایش کنفرانسی همایشی چیزی برگزار کرد. /آ
از تهران که برمیگردم برای خودم قانونی وضع کرده ام که فقط دوجا در کل مسیر حق دارم که ساعتم را نگاه کنم، دلیلش هم مقابله با "مرض هی ساعت نگاه کردن" بوده است، یعنی اینکه دم و دقیقه ساعتم را نگاه میکردم که پس کی میرسیم یا بد و بیراه به راننده که چرا اینقدر یواش میرود. حالا اما دوتا مشکل دیگر پیدا شده یکی اینکه معمولا در اتوبوسها آن جلو و بالای سر راننده یک مانیتور کوچک هست که ساعت و دما و اینجور چیزها را نشان میدهد و من باید دائم مواظب باشم که وقتی ساعت را نشان میدهد حواسم جای دیگری باشد یعنی یک جوری حواس خودم را پرت کنم و قبول کنید که این کار شاقی است و خیلی انرژی میبرد و دوم اینکه از آنجایی که آدمیزاد از هرچه که منع شود بیشتر به آن حریص میشود، اوایل به روشهای مختلف سعی میکردم سر خودم کلاه بگذارم و یک جوری ساعتم را نگاه کنم، مثلا کاری کنم که آستینم کمی بالا برود و یواشکی ساعت را ببینم. این کلنجار رفتن با خودم برای خودش عالمی داشت و باعث میشد که خلاقیتهایم در زمینه ی دور زدن خودم شکوفا شود، اما الان تا حدود زیادی برایم عادت شده است و چه چیزی برای ما آدمها دلچسب تر از عادت! /آ
عاقبت بحث قیمت بنزین و تغییر ساعت رسمی کشور به کجا ختم میشود را نمیدانم ولی از آنجایی که در این کشور اخیرا همه کارهای عجیب و غریب برمبنای "کار کارشناسی" انجام میشود و اینکه کارها باید چیزی غیر از کار گذشتگان و حتی کاملا متفاوت باشد ، میترسم که بیست و نهم اسفند آخر شب اعلام شود که از همین فردا صبح قرارست که ساعتها سی و هشت دقیقه و بیست و نه ثانیه جلو کشیده شود و قیمت بنزین هم یکصد و سه تومان و هفت ریال تعیین شده است. /آ
نزدیک به آخرهای فروردین یک کنفرانس بزرگی هست مرتبط با کار و رشته ام در یکی از شهرهای دوست داشتنی اروپایی که در آنجا یک جورهایی فک و فامیل هم پیدا کرده ایم، مقاله پذیرفته شده هم دارم، بروم؟ نروم؟ این هم از آن دست تصمیمهای به ظاهر آسان و بدیهی ولی در عین حال سخت است، هزار و یک بهانه داری برای نرفتن و هزار و یک دلیل میگوید که بروی. نمیدانم. /آ
