Sunday, February 18, 2007

دوران مدادهای یک سانتی


نفر اول: بهار دو سال و نیمه یک جعبه دوازده تایی پاستل، یک کیف پر مداد رنگی، یک بسته ماژیک و یک جعبه آبرنگ دارد تازه چند قوطی رنگ گواش و مقداری خمیر بازی هم دارد که دور از دسترس است و فقط در مواقعی که تحت نظارت و کنترل باشد میتواند با آنها بازی کند. قصدم این نبود که نشان بدهم بهار چه چیزهایی دارد که بی گمان در همه خانه ها به وفور یافت میشوند و البته نمیدانم تا چه اندازه هم برای بچه ها سرگرم کننده است، هدفم این بود که از خودم و همسرم و نسلی که با ما هم دوره بودند بگویم. به طور کاملا اتفاقی در کمد پدر همسرم یک کیسه پر از مدادهایی کشف شد تعدادی از آنها را در تصویر میبینید: مدادهایی که کوچکترینشان یک و نیم تا دو سانت است و تازه با دو سر! این جریان من را با خود کشاند تا دهه شصت، آن روزهایی که کشور درگیر جنگ بود و ما بچه محصلهایی بودیم که یک نفر باید پیدا شود و از دوران تحصیلمان در آن سالها فیلمی بسازد و احتمالا فیلمی پرفروش. همراه با کمیاب شدن همه چیزهای دیگر، لوازم التحریر هم نایاب و گران بود و از طرفی هم تعصب ملی حکم به صرفه جویی میکرد. چندسالی در شروع سال تحصیلی بسته هایی شامل یک سری دفترچه های تعاونی به دانش آموزان داده میشد که مدت زیادی از وقت معلم صرف این میشد که به ما بیاموزد که باید همه خطوط دفتر را پرکنیم و تازه پشت و روی صفحه و ریز بنویسیم و کمتر مشق بنویسیم تا صرفه جویی شود! دفترهایی که پر میشد از مورچه هایی که ما راه می انداختیم و همزمان با آن رواج مدادگیرها که وسیله پلاستیکی بود که سرمدادهای کوچولو میگذاشتیم تا بتوانیم از یک مداد تا سرحد نیست شدنش یعنی یک سانتی شدنش بهره ببریم و تازه همان را باید در نهایت به اولیا در خانه یا مدرسه تحویل میدادیم تا اجازه برداشتن یک مداد نو را پیدا کنیم. بعدها که وضع بهتر شد مجوز این را پیدا کردیم که حداقل دو خط در میان مشق بنویسیم و یک خط ننویسیم. من هنوز هم چندتا از دفتر مشقهای آن دوران را دارم واقعا کع عجب حکایتی بود. شهر ما از جمله شهرهایی بود که زیاد بمباران میشد و ما همیشه مقداری از اسباب اولیه زندگیمان را به صورت بسته بندی داشتیم تا هر زمان که حملات اوج میگرفت و بمبها به حول و حوش خانه ما میرسید، همان لوازم اولیه را برمیداشتیم و خانه به دوش میشدیم مدارس هم مدت مدیدی تعطیل میشد. ما گاهی به منزل خاله میرفتیم که کمی از محل بمبارانها به دور بود، مدتی به یک روستای دور افتاده و دور از شهر و مدتی در مدارسی که جهت اسکان جنگ زده ها در نواحی امن تر اختصاص داده شده بود. بعد از چندین ماه بنا براین شد که دانش آموزان از طریق تلویزیون به درس خواندن بپردازند و به این گونه ما با بچه های خاله که هرکدام یکسال با هم تفاوت سن داشتیم میزی جلوی تلویزیون میگذاشتیم و هرساعت به نوبت پشت این میز مینشستیم و درسهایمان را از طریق تلویزیون دریافت میکردیم. واقعا که عجب سالهایی و گاهی فکر میکنم که ما عجب بچه های سخت کوش و علاقه مندی به درس بودیم که در آن شرایط سخت که در یک ساعت شاید چندباری شهرمان بمباران میشد و که ما به حمام یا زیرزمین پناه میبردیم تا وضعیت سفید شود اینقدر انگیزه داشتیم که بازهم درس بخوانیم و حالا اگر بچه های ما نه در شرایط ایده آل بلکه حداقل در یک وضعیت نسبتا خوب در پشت میزها و صندلیهایی مینشینند که با هزار امید و آرزوی والدین تهیه شده و هزینه های گزافی هم بابت تهیه وسایل مدرسه و شهریه مدارس و کلاسهای اضافه و سرویس تحمیل میشود، دل به درس ندهند واقعا چقدر کم لطفی و بی انصافی در درجه اول به خودشان و خانواده هایشان کرده اند. قطعا نسل حاضر هیچ وقت طعم نوشتن با مدادی که به سختی در دست جا میشود، دفتری که سیاه از مشق است و کلاسی که در یک زیرزمین با حداقل امکانات با یک تلویزیون به جای معلم برگزار میشود و موشکهایی که در هربار برخورد با زمین فاصله ات را با مرگ کوتاهتر میکنند را درک نخواهد کرد و امیدوارم که نچشد ولی وقتی میبینم پدر و مادری را که از دست درس نخواندن بچه شان با وجود همه امکانات به ستوه آمده اند و وقتی میبینم که یکی از بهانه های درس نخواندن یک دانش آموز دبیرستانی نخریدن موبایل یا کامپیوتر توسط پدر و مادرش است، دلم به حال او، پدر و مادرش و خودمان که چقدر مظلوم بودیم میسوزد.

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?