Thursday, January 25, 2007

این هم از من

نفر اول: به نظر من یکی از سخت ترین کارها این است که آدم بخواهد درباره خودش بنویسد و تازه صادقانه هم بنویسد همیشه دیدن دیگران به مراتب ساده تر و شاید خوشمزه تر!! هم هست اما به هرحال برای اینکه از این یلدا بازی که دوستان راه انداخته اند عقب نمانم من هم سعی خودم را میکنم:

یک - عاشق فصل بهار و بخصوص ماه اردیبهشت آن هستم نه اینکه فکر کنید چون در این ماه به دنیا آمده ام اینقدر دوستش دارم! فکر کنم بیشتر بخاطر طبیعت خارق العاده شهرم در این ماه باشد و هوایی بسیار دلپذیر و اینکه انگیزه های زیادی برای ادامه سال وجود دارد و کله آدم پر است از فکرهای خوب و معمولا جیبش هم پر است و چون هوا هم خوب است گردش و تفریح و هواخوری و به خود رسیدن هم دایر است و در نیمه دومش هم روز تولدی و اگر دیگران یادشان مانده باشد کادویی و عرض تبریکی و خلاصه وجدانی که مرتب به آدم نهیب میزند که در این سال جدید از زندگیت آدم بهتری باش و قدر خودت و زندگیت را بدان. شاید همین عشق به بهار هم سبب شد که اسم دخترم را بهار بگذارم و برایش آرزو کنم که همیشه پرنشاط و بهاری باشد.

دو- از سفر کردن به هر صورتی که باشد حتی گردش یک روزه یا یکساعته در دل طبیعت بکر واقعا لذت میبرم به گونه ای که شاید بزرگترین هدیه ها به آن اندازه شارژم نمیکند(اما کم نصیبم میشود) احتمالا هم موقع نامزدی و روزهای حرفهای داغ عاشقی و شرط و شروطهای بی­پایان هم این موضوع را مطرح کرده باشم اما همیشه دلایلی مثل کمبود وقت با وجود کارهای زیاد و هزینه های زیاد سفر، وسیله روبراه نداشتن، یا مساعد نبودن هوا برای یک بچه کوچولو مانع از این شده اند که زیاد به سفر برویم و هنوز رفتن به خیلی از شهرهای همین ایران ِ خودمان به صورت آرزویی باقی است.

سه- نمیدانم ویژگی خوبی است یا بدی ولی هرچه هست به تازگی دست و پاگیر شده و آن هم این است که همه زندگیم در دیگران خلاصه میشود از ناراحتی دیگران بخصوص نزدیکترین کسانم که زیاد هم هستند آنچنان غمگین و افسرده میشوم که تا مدتها نمیتوانم تحت هیچ شرایطی به چیزهای مثبت فکر کنم بخصوص در مورد بیماری نزدیکانم که فکر بدترین چیزها را میکنم تا آنجا که خلاف آن ثابت شود. یا در مورد شادیهایشان که احتمالا چیزی هم از آن نصیبم نمیشود آنچنان به وجد می­آیم که شاید موردی برای خودم آنچنان شادم نکرده باشد خلاصه اینکه روحیه ام همیشه در دست این و آن است که گاه به این سو و گاه به آن سو کشیده میشود و یک وقت نگاه میکنم میبینم که در دایره هستی و زندگی خودم هیچم، به همین راحتی!

چهار- معمولا در مورد کارهای جدید کمی محتاطم و با سختی وارد عمل میشوم و خیلی جسور نیستم. همیشه فکر میکنم اگر دانش یا تبحر کافی در مورد کاری ندارم نباید وارد عمل شوم اگرچه که این را میدانم که تبحر از تجربه به دست می آید اما متاسفانه در این مورد کمی سست عمل میکنم که این شامل کار با هر وسیله جدید (در محیط کار یا منزل)، شروع به یک کار هنری و دستی و حتی کار با کامپیوتر هم میشود.

پنج- در مجموع من از زندگیم از اینکه در یک خانواده چهار نفری دوران کودکی، نوجوانی و جوانیم را گذراندم، از سلامت و تواناییهایم در امر تحصیل و زندگی، از دوران دانشجوییم که در شهر دیگری با استقلال و اعتماد به نفس سپری کردم، از ازدواج با همسری که دوستم دارد، از داشتن کودکی که خدا را شکر سالم، توانا، با نمک و باهوش است ، از اینکه توانستم در رانندگی موفق شوم اگرچه که در ابتدا به نظرم غیرممکن میرسید و حالا خیلی برایم کارگشا شده است، از محیط کارم، از همکارانم از اینکه میتوانم در جامعه ام سرم را بالا بگیرم که در حد خودم آدم مثبتی هستم، از کارم کم نمیگذارم، پایم نمیلغزد، کار خلاف نمیکنم، به ساعت کارم اهمیت میدهم، کاری به حقوق و مزایای دیگرهمکارانم ندارم و در مجموع قلبی دارم که برای دیگران بیشتر از خودم می­تپد، خیلی راضی و خوشحالم.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?