Sunday, December 24, 2006
روزمرگیهای پراکنده
نفر دوم: /آ
مشاغل "بین راهی" که میتواند به گونه های مختلفی مثل مشاغل "سرچهارراهی" و مشاغل "دم ِ پلیس راهی" تقسیم شود روز به روز در حال گسترش است و خیلی هم متنوع شده. مثلا مشاغل "سرچهارراهی" که بیشتر در تهران میشود دیدشان، قبلا بیشتر گلفروشی و روزنامه فروشی بود ولی الان فروختن فوت فوتکهای حباب ساز، بادکنکهای خیلی بزرگ حیوانات، لُنگ ، لباس، جوراب و چتر را هم شامل میشود. خلاصه این چهارراهها بازار مکاره ای شده اند که نگو و نپرس فقط کافی است چراغ قرمز شود. بد نیست، این هم رنگ و بویی میدهد به این شهر. اما مشاغل "دم ِ پلیس راهی" شامل حرفه هایی است که به محض توقف اتوبوسهای بین شهری دم پلیس راهها برای ساعت زدن، سروکله شان پیدا میشود: انواع و اقسام گداییها، فروش موز، فروش هله هوله، فروش مجله های خانوادگی تاریخ گذشته. اوج نبوغ و خلاقیت در این زمینه را جوانکی بیست و یکی دوساله دارد که هرازگاهی به تورمان میخورد و سعی میکند روزنامه های دست دوم را که ظاهرا از اتوبوسهای قبلی بدست آورده، با عنوانهایی فریبنده و صدالبته دروغ (و آن هم دروغهای شاخدار که هرکدامش برای کل مملکت بس است مثلا درگذشت نابهنگام فلان خواننده معروف لس آنجلسی یا خودکشی بهمان هنرپیشه یا فوتبالیست معروف)، به ملت غالب کند. اینکه چقدر از این راه عایدی دارد را نمیدانم اما همینکه حداقل چندماهی است که در این حرفه مشغول است نشان میدهد که بالاخره عوایدی دارد همینکه سرمایه ای نمیخواهد جز اعتماد به نفس کافی است. /آ
ناصر عبداللهی هم درگذشت. گذشته از اینکه برخی از ترانه هایش برایم جالب بود نزدیک بودن سن و سالش به سن و سال من برایم هشدار دهنده بود. این شاید دومین باری است در عرض کمتر از دوماه که میشنوم کسانی هم سن و سال من که میشناسمشان فوت میشوند. کمی تنم مور مور میشود. /آ
و کمی مرتبط با موضوع بالا، مدتی بود که فکر میکردم رشد موهایم زیاد شده، یعنی اینکه زودتر از گذشته ها باید به آرایشگاه مراجعه کنم تا اینکه با اندکی تامل و تفحص و استفاده از تقویم به این نتیجه رسیده ام که خیر این عمر است که دارد سریع میگذرد و همان بازهی زمانی همیشگی بین هر دوبار مراجعه وجود دارد فقط غافلم از گذر این عمر! /آ
اینکه شغلم تدریس است و چندسالی است که در این زمینه مشغولم، باعث شده که وقتی استاد محترمم سعی در سنبل کردن درسها دارد و یا اینکه بدون هیچ گونه آمادگی قبلی می آید و پراکنده گوییهایی تحویلمان میدهد، کاملا بفهمم که چه اتفاقی دارد می افتد. زجرآور است. البته نمیدانم که میشود اسمش را اعتماد به نفس گذاشت یا نه، اینکه برای چنین مقطعی و با چنین مخاطبینی که خودشان شغلشان این است این جور ناآماده بخواهی عمل کنی واقعا روحیهی خاصی میخواهد. به خودم که نگاه میکنم میبینم بعد از این چندسال و برای درس دادن به دانشجویان مقطع لیسانس هنوز که هنوز است باید مطالعه و آمادگی قبلی و قلبی داشته باشم. البته شاید مشکل از من باشد. /آ
مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که بخش عمده ای از امورات این مملکت کاملا بصورت اتفاقی و بدون هیچ دخالتی از طرف مسئولین مربوط دارد میگذرد. ربطی به شهر خاصی ندارد ولی انگار در تهران این قضیه واضح تر و ملموس تر است: ترافیک کور و لاینحل در خیلی از ساعتها در خیلی از خیابانها، دلبخواهی بودن رفت و آمد تاکسیها و اتوبوسها که هر تخمینی را به هم میزند، آلودگی هوا در حد بحرانی و خیلی چیزهای دیگر. /آ
بالاخره بعد از مدتها و بعد از چندین سال میخواهم آکواریومم را دوباره راه اندازی کنم. احساس میکنم در این مقطع، سروکار داشتن با حیوانات و شاید نگهداری از آنها برای بهار میتواند تجربه خوب و جالبی باشد. /آ
ربط نداشتن صدا و قیافه هم از دستاوردهای سرگرمی جدید اتوبوسی من است: سعی میکنم از نوع حرف زدن و تن صدای افرادِ ردیفهای ِ عقب، قیافه شان را حدس بزنم وبعد در اولین فرصت مثلا در توقفهای بین راهی ببینم که حدسم درست بوده یا نه که در اکثر مواقع حدسهایم غلط از آب در می آید. /آ
مشاغل "بین راهی" که میتواند به گونه های مختلفی مثل مشاغل "سرچهارراهی" و مشاغل "دم ِ پلیس راهی" تقسیم شود روز به روز در حال گسترش است و خیلی هم متنوع شده. مثلا مشاغل "سرچهارراهی" که بیشتر در تهران میشود دیدشان، قبلا بیشتر گلفروشی و روزنامه فروشی بود ولی الان فروختن فوت فوتکهای حباب ساز، بادکنکهای خیلی بزرگ حیوانات، لُنگ ، لباس، جوراب و چتر را هم شامل میشود. خلاصه این چهارراهها بازار مکاره ای شده اند که نگو و نپرس فقط کافی است چراغ قرمز شود. بد نیست، این هم رنگ و بویی میدهد به این شهر. اما مشاغل "دم ِ پلیس راهی" شامل حرفه هایی است که به محض توقف اتوبوسهای بین شهری دم پلیس راهها برای ساعت زدن، سروکله شان پیدا میشود: انواع و اقسام گداییها، فروش موز، فروش هله هوله، فروش مجله های خانوادگی تاریخ گذشته. اوج نبوغ و خلاقیت در این زمینه را جوانکی بیست و یکی دوساله دارد که هرازگاهی به تورمان میخورد و سعی میکند روزنامه های دست دوم را که ظاهرا از اتوبوسهای قبلی بدست آورده، با عنوانهایی فریبنده و صدالبته دروغ (و آن هم دروغهای شاخدار که هرکدامش برای کل مملکت بس است مثلا درگذشت نابهنگام فلان خواننده معروف لس آنجلسی یا خودکشی بهمان هنرپیشه یا فوتبالیست معروف)، به ملت غالب کند. اینکه چقدر از این راه عایدی دارد را نمیدانم اما همینکه حداقل چندماهی است که در این حرفه مشغول است نشان میدهد که بالاخره عوایدی دارد همینکه سرمایه ای نمیخواهد جز اعتماد به نفس کافی است. /آ
ناصر عبداللهی هم درگذشت. گذشته از اینکه برخی از ترانه هایش برایم جالب بود نزدیک بودن سن و سالش به سن و سال من برایم هشدار دهنده بود. این شاید دومین باری است در عرض کمتر از دوماه که میشنوم کسانی هم سن و سال من که میشناسمشان فوت میشوند. کمی تنم مور مور میشود. /آ
و کمی مرتبط با موضوع بالا، مدتی بود که فکر میکردم رشد موهایم زیاد شده، یعنی اینکه زودتر از گذشته ها باید به آرایشگاه مراجعه کنم تا اینکه با اندکی تامل و تفحص و استفاده از تقویم به این نتیجه رسیده ام که خیر این عمر است که دارد سریع میگذرد و همان بازهی زمانی همیشگی بین هر دوبار مراجعه وجود دارد فقط غافلم از گذر این عمر! /آ
اینکه شغلم تدریس است و چندسالی است که در این زمینه مشغولم، باعث شده که وقتی استاد محترمم سعی در سنبل کردن درسها دارد و یا اینکه بدون هیچ گونه آمادگی قبلی می آید و پراکنده گوییهایی تحویلمان میدهد، کاملا بفهمم که چه اتفاقی دارد می افتد. زجرآور است. البته نمیدانم که میشود اسمش را اعتماد به نفس گذاشت یا نه، اینکه برای چنین مقطعی و با چنین مخاطبینی که خودشان شغلشان این است این جور ناآماده بخواهی عمل کنی واقعا روحیهی خاصی میخواهد. به خودم که نگاه میکنم میبینم بعد از این چندسال و برای درس دادن به دانشجویان مقطع لیسانس هنوز که هنوز است باید مطالعه و آمادگی قبلی و قلبی داشته باشم. البته شاید مشکل از من باشد. /آ
مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که بخش عمده ای از امورات این مملکت کاملا بصورت اتفاقی و بدون هیچ دخالتی از طرف مسئولین مربوط دارد میگذرد. ربطی به شهر خاصی ندارد ولی انگار در تهران این قضیه واضح تر و ملموس تر است: ترافیک کور و لاینحل در خیلی از ساعتها در خیلی از خیابانها، دلبخواهی بودن رفت و آمد تاکسیها و اتوبوسها که هر تخمینی را به هم میزند، آلودگی هوا در حد بحرانی و خیلی چیزهای دیگر. /آ
بالاخره بعد از مدتها و بعد از چندین سال میخواهم آکواریومم را دوباره راه اندازی کنم. احساس میکنم در این مقطع، سروکار داشتن با حیوانات و شاید نگهداری از آنها برای بهار میتواند تجربه خوب و جالبی باشد. /آ
ربط نداشتن صدا و قیافه هم از دستاوردهای سرگرمی جدید اتوبوسی من است: سعی میکنم از نوع حرف زدن و تن صدای افرادِ ردیفهای ِ عقب، قیافه شان را حدس بزنم وبعد در اولین فرصت مثلا در توقفهای بین راهی ببینم که حدسم درست بوده یا نه که در اکثر مواقع حدسهایم غلط از آب در می آید. /آ
