Thursday, December 07, 2006

آدم برفی

بهار: بالاخره من چشمانم را باز کردم و از پشت پنجره دیدم که همه جا سفید شده و مامان گفت برف آمده. البته همسایه پایینی برای اینکه برفها یخ نزند و ما روی آن لیز نخوریم همه را از توی حیاط جمع کرده و توی باغچه ریخته بود برای همین من و مامان با خاک انداز از روی ماشین برفها را جمع کردیم و یک آدم برفی خیلی کوچولو کنار حیاط ساختیم، یک آدم برفی دماغ هویجی با چشمان ِ زیتونی و کلاه و شالگردن و چتر اما بعد از ظهر که میخواستیم برویم خونه مامانجون آدم برفی ِ من توی حیاط نبود و فقط کلاه و چتر و شالگردنش مانده بود من دلخور شدم که چرا با من خداحافظی نکرده و تازه دلواپسش هم شدم که نکند توی این هوای سرد سرما بخورد!

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?