Tuesday, November 28, 2006
این روزها
نفر اول: الان دوماهی است که من و بهار نبودن نفر دوم را نیمی از هفته در خانه مان تجربه میکنیم که نبودنش به یک طرف و اضطراب رفتن ها و آمدنهایش در این جاده های خیلی امن به یک طرف! ولی به هرحال یک روز به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه در شرایط فعلی این است که هر سه نفرمان به دنبال هم راه نیفتیم و بگذاریم این چندسال به این صورت بگذرد، چند سالی که برای فرارسیدنشان خیلی لحظه شماری کرده بودم. به هرحال شروع تحصیل در دوره ای تکمیلی برای همسرم و حتی به نوعی برای من وبهار نقطه عطفی در زندگیمان محسوب میشود و در بعضی لحظات آنقدر این موضوع مهم میشد که به خاطرش کلی نذر و نیاز هم کرده ام که باید به موقع ادایشان کنم./آ
اوایل بهار متوجه موضوع نبود، صبح که از خواب بیدار میشد بابا خانه نبود و میتوانس مثل هر روز دانشگاه رفته باشد ولی این روزها موضوع فرق میکند و زیاد از او سراغ میگیرد به طوریکه اگر شب از خواب بپرد بابا را صدا میزند و موقعی که او ساکش را برای رفتن آماده میکند گریه میکند و میگوید بهار باید با بابا برود تهران. برای من هم به مرور موضوع سخت تر میشود، بهانه گیریهای بهار به یک طرف و اینکه مجبورم او را عصرها که میخواهم بروم سر کار از این خانه به آن خانه در این هوای سرد ببرم، به یک طرف و مسئولیتهای دیگری که خواه ناخواه با نبودن بابا در خانه متوجهم میشود هم به یک طرف. در همین ماه اخیر روزی که باران و برف تند و غیرمنتظرهای باریدن گرفت و حتی در بعضی محله ها خرابی به بار آورد، من که همیشه با دیدن باران خوشحال میشدم این بار اصلا خوشحال نشدم و دلم خیلی به شور افتاده بود و اضطراب داشتم و همهاش فکر میکردم که اتفاقهای زیادی ممکن است بیفتد که من را غافلگیر کند، از آب دادن سقف و دیوار گرفته تا لیزخوردن و تصادف با ماشین و یا بیمار شدن بهار و خلاصه هر اتفاق بد دیگری. و از آنجا که در مملکت ما هر رویدادی زندگی آدمها را مختل میکند، استرسهای من هم بی دلیل نبود و قطع شدن شبانه گاز و برق در سرمای ناگهانی به مدت یکی دو ساعت گواه این مدعاست. به هرحال به قول معروف این نیز بگذرد فقط خدا کند که سلامتی باشد اینها که نمکش است و تا این رفت و آمدها وبی نظمی ها و سختیها نباشد که آدم قدر زندگیش را نمیداند. (این آخری هم به خاطر نگاه مثبت به قضایا که همیشه این روحیه ام کفر بچه های هم خوابگاهیم را در می آورد و به شوخی میگفتند که اگر سنگ هم از آسمان ببارد تو میگویی ا ِ چه بامزه، این هم یک تجربه، راستی آیا این خود من بودم که این حرفها را میزدم!؟) /آ
