Sunday, October 15, 2006
شب قدر
نفر اول: در تصورات کودکی من خانه پدر بزرگ یکی از بزرگترین خانه های دنیا بود، خانه ای که در شبهای خاصی از ماه رمضان که بعدها فهمیدم به آنها شبهای قدر میگویند و سرنوشت آدم در سال آینده در این شبها رقم میخورد، همه فامیل از سرافطار تا سپیده دم در آن خانه دور هم جمع میشدند شاید شصت نفر و یا بیشتر، آنقدر بودند که که از این سر تا آن سر حیاط فرشی پهن میشد به طوریکه درخت گردو سایه اش را براین زمین میگستراند و ستاره ها و البته ماه در میان شاخه های این درخت برسر آدمهایی که با چشم گریان دعا میخواندند نور میپاشیدند و مادربزرگ با همکاری دخترها و عروسهایش برای این همه آدم تدارک افطاری و سحری میدید که من هنوز طعم قیمه های سحری را به خاطر دارم. از بعد از افطار تا ساعتی مانده به اذان صبح پدر بزرگ با عشقی وصف ناپذیر دعا میخواند و همه را از ریز و درشت به خواندن با صدای بلند فرامیخواند. من شاید اولین بار با وجود سن کم در این جمع جرات دعا خواندن پیدا کردم. من در عالم کودکی مادربزرگ بسیار پیری را به خاطر دارم که مادر پدربزرگ بود. او موقع خواندن دعای جوشن کبیر نخ بلندی را در دست میگرفت و در بندبند دعا، آنجا که میرسیدند به عبارت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب، با شوز دل اشک میریخت به پهنای صورت و گره ای به این نخ میزد و البته با احتیاط و خیلی آرام در یکی از این سالها به من گفت که نخ مربوط به هر سال را میگذارد روی لباس آخرتش تا خدا در روزی که دست آدم از هرچیزی کوتاه است به شهادت این گره ها گره از کارش بگشاید(و پس از مرگش بیش از هفتاد تا از این رشته ها بر روی کفنش قرار داشت که هرکدام صد گره داشت) گرچه که هنوز هم برای من این باور شاید خنده دار باشد اما مادربزرگ اعتقادی راسخ به این کار داشت و مرا یاد آن شبانی می اندازد که به زبان خود میخواست سر خدا را شانه کند و کفشهایش را تمیز کند و خدا به موسی که از این حال برآشفته بود گفت که هرکس به هرزبانی که خدا را بخواند براساس شناخت و معرفتش، قابل ستایش است و از این جهت کسی حق تمسخر و استهزا ندارد. بعد هم که مراسم احیا و قرآن به سرگذاشتن و طنین صدای یا الله و یامحمد و دل من که با وجود کودکی از این همه خلوص و فروتنی میشکست و اشکی که روی گونه هایم میدوید و اینکه پیش خودم براساس آنچه برادرم از کتابهای دینی اش میگفت مطمئن میشدم که از فردا من بهترین و محبوبترین آدم روی زمین هستم که حتما وقتی بمیرم به بهشت خواهم رفت . و بعد از سحر تصویر رختخوابهایی که روی همان فرش سرتاسر حیاط پهن میشد و حالا که فکر میکنم میبینم شاید همه آنها یک خواب بوده چون یعنی آن همه پتو، آن همه بالش در رختخواب از کجا می آمد و چقدر تدارکات این برنامه که در یکی از سه شب قدر برگزار میشد به نیرو و عشق و امکانات نیاز داشت. حالا پس از گذر سالها آن جمع بزرگ شصت نفری به چند خانواده که اغلب یکی از اعضای خانواده هم به دلیلی حضور ندارد تقلیل پیدا کرده. دیگر از آن افطاریها و سحریها و صداهای در آمیخته ی العفو که تا به آسمان بلند بود خبری نیست اما پدر بزرگ با وجود پیری و کهولت سن از بعد از افطار تا به سحر دعا میخواند، پر سوز و خستگی ناپذیر و من که با وجود اشکهایی که بی پروا و سیل آسا به روی گونه هایم میغلطد اصلا مطمئن نیستم که از فردا پاکترین و محبوبترین آدم نزد خدا باشم چون آنقدر ناخالصی در اعمال و افکار و زندگیم راه یافته اند که همانها کافی است تا جلوی توفیقم را بگیرند. اما حالا امسال بهار دوساله مینشیند در کنار من و خیره خیره به همین جمع کوچک نگاه میکند گاهی بعضی عبارتها را تکرا میکند خواب از سرش پریده و من هم برای خواباندنش تلاشی نمیکنم چون خیلی دوست دارم که او هم تجربه های شیرین کودکی مرا داشته باشد و تصویری خوشایند و دلپذیر از شب قدری داشته باشد که در آن سرنوشت یک ساله آدمیان رقم میخورد و واقعا که خوشا به سعادت پدربزرگ و مادربزرگ که سالهای سال شاید هفتاد سال توانسته اند در خانه پرمهرشان را به روی آنهایی بگشایند که حداقل شاید یک شب و یا چند شب در سال دلشان از عظمت خدا میلرزد و فرصتی را برای محاسبه اعمال سالهای گذشته و برنامه ریزی برای سالهای آینده اختصاص میدهند. /آ
