Monday, October 09, 2006

ماه رمضان

نفر دوم: این سحرها و افطارهای ماه رمضان هم خاطرات خاص خودش را به دنبال می آورد که بطور عمده مربوط میشوند به دورانهای خاصی از زندگی مثلا سرفصلهای مهم ، که البته هم طبیعی است. یادم می آید سال شصت و نه را که مشغول کنکور دادن بودم که آن سال برای اولین بار دو مرحله ای شده بود. اگر اشتباه نکنم ماه رمضان آن سال حدود فروردین و اردیبهشت بود و من که مثلا عزم جزم کرده بودم که بعد از سحر نخوابم و درس بخوانم و مگر میشد؟ معجونی خواب آور از خنکای مطبوع هوای آن موقع از سال و سکوت وسوسه انگیز با پس زمینه ملایمی از صدای جیرجیرکها که از پنجره اتاق مشترک من و برادرم جاری میشد،کار خودش را میکرد و کم کم پلکها سنگین میشد و معمولا بعد از آنکه ده باری سرم پایین می افتاد دست از پا درازتر قول و قرارهایم را زیر پا میگذاشتم و میرفتم در رختخواب گرم و نرم ولی به خودم قول مردانه میدادم که فردا حتما جبران میکنم و همینطور تا آخر ماه رمضان! و یا زمانی که دوران آموزشی خدمت سربازی را در بروجرد میگذراندم و ماه رمضانی که در زمستان بود و آن هم زمستان استخوان خردکن آن سال بروجرد، و غذاخوری که آن سر پادگان بود و باید هزارتا شال و کلاه میکردی و پوتین و سایر مخلفات، تا بتوانی برای یک سحری خوردن بروی و برگردی و البته نگهبانیهایی که در این جور مواقع به پستت میخورد که حسابی دمار از روزگار آدم در می آورد، و آدم حاضر میشد که هزارتا فحش بیربط و با ربط به خودش بدهد که آدم حسابی این همه وقت سال را ازت گرفته بودند؟حالا هم موقع سربازی رفتن بود؟ و روزشماری برای فرار از آن محیط زمخت و بیرحم و برگشتن به خانه، خانه ای پر از موسیقی دعای پدر و لطافت مادرانه مادر. و یا در دوران خوابگاه که سحری و افطار گرفتن و شستن ظرفها همیشه مشکلی بود و در اینجور مواقع یا همه خواب بودند و یا حالشان خوب نبود ولی بعد از آنکه کار انجام میشد چنان قبراق و سرحال بودند که رستم هم حریفشان نبود.و یا اولین ماه رمضان بعد از فوت مادر، شاید کمتر از دوماه بعد از آن اتفاق، با اینکه دو سه سالی میشد که ازدواج کرده بودم و از آن خانه رفته بودم ولی انگاری نبودنش را و یا شاید هم بودن نرم و سیالش را در سحرها و افطارها کاملا احساس میکردم و بیشتر از همیشه، گویا نرم و سبک از کنارم میگذشت، چیزی در گوشم زمزمه میکرد و گاهی غافلگیرم میکرد وقتی که از پنجره اتاق زل زده بودم به آن کوهی که خانه پدری تقریبا در دامنه آن قرار دارد. احساسی عجیب و متضاد، نبودن و بیش از همیشه بودن.
و حالا که تقریبا نصف سحرها و افطارها را در خانه نیستم، یا در اتوبوسم و بین راه و یا در دیار غربت. و چهارشنبه هایی که ساعت دوی صبح میرسم خانه، ساعت چهار سحری میخورم، ساعت هفت از خانه میروم بیرون، ساعت هشت میروم سرکلاس درس میدهم، ساعت ده هم هزار جور کار و گرفتاری دیگر، و بعد هم دوباره ساعت دوی بعد از ظهر یک کلاس دیگر و آخر هم شاید نیمه جان برسم خانه و بعد از حدود چهار روز دیدار همسر و فرزند، که البته عمر دوباره ای است و همه ی زندگی. خدا را شکر.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?