Saturday, September 23, 2006
پاییز آمد
نفر دوم: چند روزی است که ناخودآگاه این ترانه قدیمی را زمزمه میکنم، بدون برنامه ریزی قبلی، ظاهرا ناخودآگاهم در این روزهای شلوغ و پرگرفتاری بهتر خبر دارد از فصلی که در راهست: /آ
پاییز آمد در میان درختی لانه کرده کبوتر، از تراوش باران، میگریزد
خورشید از غم با تمام غرورش، پشت ابرسیاهی، عاشقانه به گریه مینشیند
من با قلبی به سپیدی روز، با امید بهاران، میروم به گلستان
همچو عطر اقاقی لابلای درختان مینشینم
باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا لاله روید
و در پاسخ به بله های استفهامی بهار ناچارم که برای چندمین بار توضیح دهم که آوازی میخوانم درباره فصل جدیدی که در راه است، که خیلی تغییرات را به دنبال خواهد داشت، که خیلی خاطرات دارد. و بله دوباره پاییز با مهرماهش از راه رسیده با کلی خاطرات خوش و ناخوش و کلی احساسات و وقایع متضاد، که گویا هرکدام سرفصلی بوده اند در زندگیم از وصلت و عشق و عاشقی تا فراق و مرگ، از درس خواندن و آموختن تا درس دادن و آموزاندن. و این روز اول، سالهاست که برای من حال و هوایی دیگر داشته، مثل اینکه در این روز، سالهاست که ضربان قلبم چندبرابر روزهای دیگر است، و دلهره هایم و ابهامهایم. و امسال بیش از هرسال... /آ
پاییز آمد در میان درختی لانه کرده کبوتر، از تراوش باران، میگریزد
خورشید از غم با تمام غرورش، پشت ابرسیاهی، عاشقانه به گریه مینشیند
من با قلبی به سپیدی روز، با امید بهاران، میروم به گلستان
همچو عطر اقاقی لابلای درختان مینشینم
باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا لاله روید
و در پاسخ به بله های استفهامی بهار ناچارم که برای چندمین بار توضیح دهم که آوازی میخوانم درباره فصل جدیدی که در راه است، که خیلی تغییرات را به دنبال خواهد داشت، که خیلی خاطرات دارد. و بله دوباره پاییز با مهرماهش از راه رسیده با کلی خاطرات خوش و ناخوش و کلی احساسات و وقایع متضاد، که گویا هرکدام سرفصلی بوده اند در زندگیم از وصلت و عشق و عاشقی تا فراق و مرگ، از درس خواندن و آموختن تا درس دادن و آموزاندن. و این روز اول، سالهاست که برای من حال و هوایی دیگر داشته، مثل اینکه در این روز، سالهاست که ضربان قلبم چندبرابر روزهای دیگر است، و دلهره هایم و ابهامهایم. و امسال بیش از هرسال... /آ
