Friday, September 15, 2006
یک روز به یادماندنی
بهار: من حسابی امروز حوصله ام سررفته بود. مامان جارو میکرد و من هم از در و دیوار آویزان بودم و به دنبال سرگرمی میگشتم. در حالیکه از روی میز ناهارخوری بالارفته بودم و از پنجره آشپزخانه به منطقه ممنوعه روی کابینت نفوذ کرده بودم و مشغول کِش رفتن قندها از توی قندان بودم، زنگ در به صدا درآمد. من و مامان هرکدام از یک طرف دویدیم. مامان در حالیکه دگمه های مانتویش را میبست گفت پستچی، تو همینجا بمان تا من بروم پایین. من این کلمه پستچی را تا امروز که دو سالم شده و به قول بابا نیم وجبی ِ شیطانی شده ام نشنیده بودم. گفتم چی؟ گفت پستچی و از پله ها دوید پایین. چند دقیقه بعد با یک جعبه بزرگ برگشت من با تعجب گفتم این چیه؟ گفت جعبه. گفتم توش چی میذارن؟ گفت مال بابا هست. گفتم بازش کن. گفت نمیشه. اما بعد فکر کنم خودش هم مشتاق شد که بازش کنیم. دوتایی افتادیم به جان چسبهای جعبه و وقتی بازش کردیم دوتایی ذوق زده شدیم و با هیجان خندیدیم توی جعبه پر از اسباب بازی و شکلات بود همانهایی که من عاشقشان هستم دوتا کارت هم بود که مامان برایم خواند و گفت خاله میم برایمان این هدیه ها را فرستاده. این خاله میم خاله ای است که من و بابا و مامان از همین جایی که این نوشته ها را مینویسیم باهاش آشنا شده ایم البته عکسش را هم از توی کامپیوتر بابا دیده ام. بابا و مامان میگویند او خیلی من را دوست دارد و همیشه برایم سلام میرساند. من هم با اینکه او را از نزدیک ندیده ام ولی خیلی دوستش دارم چون من را آدم مهمی میداند و برایم نامه میفرستد. من اسباب بازیهایم را خیلی دوست داشتم نفهمیدم او از کجا فهمیده بود که من حوصله ام سررفته و دلم سرگرمیهای جدید میخواهد، در هرحال او یک فرشته مهربان است چون کمک کرد مامان خستگی اش دربرود و بخندد و من را هم تا شب با اسباب بازیهای قشنگ سرگرم کرد. من امشب حتما خواب او را میبینم. / آ
