Saturday, September 09, 2006
مقایسه
نفر اول: ما هرکدام موجوداتی مستقل از همدیگریم، خیلی متفاوت و مستقل همانطور که شکل و قیافه و ظاهرمان فرق میکند، عادات و علائق و توانمندیهامان هم متفاوت است و اگر کسی بخواهد به زور در یک قالب مشخص محصورمان کند شاید چند صباحی تحمل کنیم ولی واقعیت این است که مایع یا گاز نیستیم که شکل ظرف را به خود بگیریم، خیلی زود از قالب اجباری بیرون میزنیم!!(عجب لفظ عجیبی!)مثلا وقتی به بهار بگویم ببین فلان نی نی چقدر اجتماعی است توی بغل همه میرود برای همه بلبل زبانی میکند تو از او خیلی بامزه تری پس چرا خودت را نشان نمیدهی، نتیجه اش این میشود که چند ثانیه ای توی چشمانم نگاه میکند بعد دستانش را حلقه میکند دور گردنم و مرا میبوسد انگار میخواهد با زبان بی زبانی به من بگوید مامان تو را به خدا من را دوست داشته باش حتی اگر توی مهمانی توی بغل کسی هم نروم و برای همه بلبل زبانی نکنم. اگر روی حرفم پافشاری کنم دفعه بعد قبل از رفتن به مهمانی شروع به نه نه (نه ننه!) گفتن میکند و حتی از لباس پوشیدن هم طفره میرود و یا چشمانش را میمالد و یک دفعه هوس میکند بخوابد. /آ
گاهی فکر میکنم حداقل خوب است که او با همه کوچکی اش به هروسیله ای که بتواند به من میفهماند که از چه حرفی خوشش نمی آید اما این موضوع وقتی حادتر میشود که در یک محیط کار رئیسی میخواهد یک نیروی تازه کار و جوان را با یک خانم جاافتاده با ده دوازده سال سابقه کار که در ضمن متاهل و مادر هم هست و از این نظر هم پختگی خاص خودش را دارد، مقایسه کند و مرتبا تکرار کند که تو، او نیستی تو تواناییهای او را نداری، تو مراجعین را فراری میدهی، تو کند کار میکنی، ببین او در عرض چند دقیقه چند نفر را پذیرش میکند، ببین او میتواند در آن ِ واحد چند کار بکند ولی تو سینگل جاب هستی و معلوم نیست این لغت را از کجا پیدا کرده؟! /آ
آنوقت آن نیروی جوان غرورش خدشه دار میشود، فقط میشنود اما نمیخواهد حرفش را بزند که مبادا حرمتها شکسته شود، حرفش را فرو میخورد، دستانش میلرزد اگر در طول یک روز یک کار اشتباه میکرده حالا پشت سرهم اشتباه میکند حتی گاهی به دلیل فشار زیاد یادش میرود پرینتر را روشن کند و بعد هرچه دگمه چاپ را میزند چیزی دستش را نمیگیرد عصبی میشود چندساعت کارش دیرتر از حد معمول تمام میشود اما چون خودش طولش داده اضافه کاری هم نمیگیرد باورش را نسبت به خودش از دست میدهد ته دلش احساس کینه میکند نسبت به همکارش که تا به امروز خیلی دوستش داشته فکر میکند وجود اوست که مانع پیشرفت او میشود چه میشد اگر او هم یک کمی دست و پاچلفتی بود؟ /آ
و این گونه یک موج منفی به آرامی و بی سروصدا میخزد و پیش میرود در همه جا نفوذ میکند از این همکار به آن همکار بین این پرسنل با دیگر پرسنل و با رئیس، حتی بد از بدتر میشود و ماجرا به مراجعین هم کشیده میشود ولی آیا واقعا آن نیروی تازه کار اینقدر ناتوان است؟ او یک انسان توانمند و باهوش است بالاخره دانشگاه رفته و جذب بازار کار شده است، اما حیف که کسی این را نمیفهمد که او روز به روز بیشتر فرومیریزد و تخریب میشود خیلی زود یاد میگیرد که چطوری کم کاری کند چطور از توی کارش بدزدد راه کلک و زبان بازی را هم زود می آموزد حالا دیگر به زور در قالب و فرمی جدید فشرده میشود ولی در واقع این آن شکلی نیست که رئیس میخواسته و حالا او نه خودش است و نه قالب ایده آل رئیس، او یک موجود جدید، عجیب و ناشناس خواهد بود که برخلاف هنجارهای شخصیتی و خانوادگی و اجتماعی اش پیش میرود اما خودش هم نمیفهمد که از کجا دارد میخورد. /آ
گاهی فکر میکنم حداقل خوب است که او با همه کوچکی اش به هروسیله ای که بتواند به من میفهماند که از چه حرفی خوشش نمی آید اما این موضوع وقتی حادتر میشود که در یک محیط کار رئیسی میخواهد یک نیروی تازه کار و جوان را با یک خانم جاافتاده با ده دوازده سال سابقه کار که در ضمن متاهل و مادر هم هست و از این نظر هم پختگی خاص خودش را دارد، مقایسه کند و مرتبا تکرار کند که تو، او نیستی تو تواناییهای او را نداری، تو مراجعین را فراری میدهی، تو کند کار میکنی، ببین او در عرض چند دقیقه چند نفر را پذیرش میکند، ببین او میتواند در آن ِ واحد چند کار بکند ولی تو سینگل جاب هستی و معلوم نیست این لغت را از کجا پیدا کرده؟! /آ
آنوقت آن نیروی جوان غرورش خدشه دار میشود، فقط میشنود اما نمیخواهد حرفش را بزند که مبادا حرمتها شکسته شود، حرفش را فرو میخورد، دستانش میلرزد اگر در طول یک روز یک کار اشتباه میکرده حالا پشت سرهم اشتباه میکند حتی گاهی به دلیل فشار زیاد یادش میرود پرینتر را روشن کند و بعد هرچه دگمه چاپ را میزند چیزی دستش را نمیگیرد عصبی میشود چندساعت کارش دیرتر از حد معمول تمام میشود اما چون خودش طولش داده اضافه کاری هم نمیگیرد باورش را نسبت به خودش از دست میدهد ته دلش احساس کینه میکند نسبت به همکارش که تا به امروز خیلی دوستش داشته فکر میکند وجود اوست که مانع پیشرفت او میشود چه میشد اگر او هم یک کمی دست و پاچلفتی بود؟ /آ
و این گونه یک موج منفی به آرامی و بی سروصدا میخزد و پیش میرود در همه جا نفوذ میکند از این همکار به آن همکار بین این پرسنل با دیگر پرسنل و با رئیس، حتی بد از بدتر میشود و ماجرا به مراجعین هم کشیده میشود ولی آیا واقعا آن نیروی تازه کار اینقدر ناتوان است؟ او یک انسان توانمند و باهوش است بالاخره دانشگاه رفته و جذب بازار کار شده است، اما حیف که کسی این را نمیفهمد که او روز به روز بیشتر فرومیریزد و تخریب میشود خیلی زود یاد میگیرد که چطوری کم کاری کند چطور از توی کارش بدزدد راه کلک و زبان بازی را هم زود می آموزد حالا دیگر به زور در قالب و فرمی جدید فشرده میشود ولی در واقع این آن شکلی نیست که رئیس میخواسته و حالا او نه خودش است و نه قالب ایده آل رئیس، او یک موجود جدید، عجیب و ناشناس خواهد بود که برخلاف هنجارهای شخصیتی و خانوادگی و اجتماعی اش پیش میرود اما خودش هم نمیفهمد که از کجا دارد میخورد. /آ
