Saturday, September 02, 2006
خونه ی بزرگ
بهار: دیشب رفته بودیم خونه باباجون، پسر عمه ها هم بودن. چقدر این خونه های بزرگ خوبن. حسابی میشه توشون آتیش سوزوند، خاک بازی کرد، تاب بازی کرد،آب بازی کرد، از در و دیوار بالا رفت،ورجه ورجه کرد، نه مثل این خونه فسقلی ها که مامان و بابا دارن ، تا میای بجنبی میخوری به دیوار، اندازه یک قوطی کبریت و هی میگن ندو، نرو رو میز، نرو تو راه پله. خوش به حال بابا که تو این خونه بزرگ شده و هر بازی ای که دلش میخواسته میکرده. خدا باباجون رو حفظشون کنه و همیشه توی این خونه سالم و سلامت باشن و ما هم کنارشون بزرگ بشیم. /آ
اینجا هوا داره کم کم خنک میشه و آفتاب داره رنگ پریده میشه، میگن داره پاییز میاد، نمیدونم این پاییز برای من هم باید مهم باشه یا نه ولی برای بقیه که انگار مهمه، هرکسی به یه دلیلی. هفته خوبی داشته باشین و خبرای خوب بشنوین. /آ
اینجا هوا داره کم کم خنک میشه و آفتاب داره رنگ پریده میشه، میگن داره پاییز میاد، نمیدونم این پاییز برای من هم باید مهم باشه یا نه ولی برای بقیه که انگار مهمه، هرکسی به یه دلیلی. هفته خوبی داشته باشین و خبرای خوب بشنوین. /آ
