Friday, August 11, 2006

میخواهم روی پای خودم بایستم

نفر اول: این روزها همکارم حسابی حالش گرفته شده است، طفلکی دخترش با تمام زحمات شبانه روزی و تلاشهای زیادی که کرده نتوانسته در کنکور نتیجه مطلوب و دلخواهش را بدست آورد و انگار با این وصف دیگر انگیزه ای برایش نیست، فکر میکرده رشته مکانیک مورد علاقه اش است تمام فکرش را روی آن متمرکز کرده بوده به امید روزی که بتواند یک ربوت بسازد! مامانش از یک طرف نگران حال اوست و از طرف دیگر میگوید هرجور شده باید همین امسال در هر رشته ای که شد قبول شود چون با حال دخترش فکر میکند سال دیگر نتیجه ی کمتری خواهد گرفت و از طرف دیگر به پشتیبانی از شوهرش پایش را توی یک کفش کرده که باید حتما هم در شهر خودمان قبول شود. میگوید نظر شوهرش این است که باید دخترش جایی برود که شب سرش را توی خانه خودش روی بالش بگذارد. بعد این همکار محترم مینشیند به صحبت و درد دل بامن که چکار کنم؟ من میگویم باید یک جایی کوتاه بیایی، چرا فقط شهر خودمان؟ حداقل بگذار شهرهای اطراف را هم انتخاب کند اگر آنها رابزند حتما قبول میشود چه بسا در رشته های بالا و حتی شاید مکانیک. برایش مثال میزنم که من هم یک دختر دردانه یکی یکدانه ی لای پنبه بزرگ شده بودم، اما دو قدم دورتر شدم از خانواده ام و اتفاقی که نیفتاد هیچ بلکه انگار میتوان اسم آن دوران دانشجویی را دوران شکوفایی هم گذاشت. من یاد گرفتم که روی پای خودم بایستم، خودم حرف بزنم، خودم از حقم دفاع کنم، خودم تصمیم بگیرم، خودم مشکلاتم را حل کنم، به عبارتی خودم زندگیم را بسازم شاید در آن چند سال خیلی جاها خیلی سخت هم گذشته باشد اما لازم بود، باید در این موقعیتهای سخت واقع میشدم تا بفهمم که همه چیز همیشه آنطور نیست که آدم دلش میخواهد. خلاصه کوله بارم پر شد، روحیه ی گذشت و قانع بودن به هر آنچه که هست و تلاش برای هر آنچه که نیست در من تقویت شد روحیه کنار آمدن با افراد، کسانی که در خیلی از موارد که فرهنگ و عقیده و خواسته هایشان از زمین تا آسمان با من متفاوت بود. همکارم فقط سرش را تکان میدهد و میگوید نه نمیتوانم قبول کنم . میگویم ببین خیلی ساده است این محبت نیست که تا آخر زیر پرو بالت بگیریش و حمایتش بکنی بگذار کمی هم پرواز کند و چیزها را با زبانی تندتر و خشن تر از بان پر از محبت تو و پدرش بیاموزد مثلا حالا بهار ِ دوساله دلش میخواهد همه چیز را تجربه کند چپ میرود راست میرود میگوید خودم! خودم بخورم، خودم بپوشم، خودم بخوابم، خودم بشورم و اگر بخواهم در مقابلش مقاومت کنم جای دیگر تلافی میکند، بداخلاقی میکند، غذا نمیخورد و خلاصه درگیر میشویم اما اگر کمی رهایش کنم یک کمی تلاش میکند، کیف استقلال را میبرد، خوشش میشود که بزرگ و توانا شده و بعد خودش به طرفم می آید و کمک میگیرد. اگر با همین بهار ِ دوساله کشمکش کنیم از من دورتر که میشود هیچ، اعتماد به نفسش را هم از دست میدهد، فکر میکند بدون من هیچ است، هویت مستقلی برای خودش قائل نیست، آنوقت بی عرضه بار می آید در میان این همه آدم ِ رنگارنگ و گاه کلک، کم می آورد و سرخورده میشود. همکارم نگاهم میکند حرفهایم را قبوا دارد اما نمیتواند از موضعش کوتاه بیاید. میتوانم بفهمم چه حالی دارد. وقتی دخترش زنگ میزند تا با مادرش حرف بزند من گوشی را میگیرم و میگویم عزیزم تو هم یاد بگیر مثل بهار که بگویی خودم، گاهی جاها بدنیست که کمی روی خواسته هایت پافشاری کنی.
امیدوارم کار درستی کرده باشم و موجبات دلخوری فراهم نشود اما در این میدان رقابت کنکور جای تامل نیست هرکسی باید به هر طریقی که میتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و الا از قافله عقب میماند.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?