Sunday, July 30, 2006
زمینه سازی برای چی؟
نفر دوم: سال هفتاد و پنج و چندماهی از سال هفتاد و شش را در پادگانی در گوشه ای از این مملکت، دوران سربازی را میگذراندم. در آن قسمتی از پادگان که من مشغول بودم جناب سرهنگی هم بود که خدا به سلامت داردش، در آن مجموعه جزو افرادی بود که برخوردهایش برمبنای انسان بودن انسانها بود و نه درجه و احیانا وظیفه و کادر بودن پرسنل. او ورزشکار هم بود و مسئول برنامه های ورزشی پادگان و از آنجایی که به ورزش کشتی علاقه وافری داشت، پسرش سیاوش را هم وارد این ورزش کرده بود و یکی از آرزوهایش که همیشه ورد زبانش بود و برای ما میگفت این بود که روزی این پسر بتواند به تیم ملی کشتی راه پیدا کند. آن دوران گذشت و تا الان در حدود نه یا ده سال از آن روزها گذشته است. چند روز پیش از اتفاق در خبرها دیدم که همان پسر در مسابقات انتخابی تیم ملی کشتی موفقیتهایی بدست آورده و از جمله دعوت شدگان است به اردوی تیم ملی در این مرحله تا بعدا انتخاب نهایی انجام شود. تا همین مرحله هم کار بزرگی صورت گرفته است. در نظر اول خیلی خوشحال شدم و آفرین گفتم به آن پدر که چه برنامه ریزی و پشتکاری داشته است و الان دارد ثمره اش را هم میبیند و اینکه من به عنوان یک پدر آیا چنین توانایی را در خودم سراغ دارم؟ ولی بعد و در مرحله بعد آنچه که به ذهنم رسید نکته ظریفی بود و شاید بیش از حد بدبینانه، که آیا اینها یعنی این موفقیتها، چیزهایی نیست که ماها، ما پدر و مادرها به فرزندانمان تحمیل میکنیم، خواسته هایمان و آرزوهای تحقق پیدا نکرده مان را، و شاید عقده هایمان را؟ و اینکه آیا میتوانیم تفاوت این دو را درک کنیم: فراهم کردن بستری برای پیشرفت و موفقیت فرزند و یا فراهم کردن زمینه رسیدن فرزندمان به آنچه که ما میخواهیم و در ذهن خودمان ساخته ایم؟ گرچه که تمیز دادن این دو از همدیگر شاید کار ساده ای نباشد خصوصا در گیر ودار زندگیهای امروزی با همه پیچیدگیهایش و مناسبات رنگارنگش، ولی میتواند نقطه عطفی باشد در زندگی آدمها، آدمهای نسل آینده و حال. آدمهای نسل آینده یعنی همین فرزندان ما که میتواند استعدادهایشان بسوزد و یا کشف شود و مسیر زندگیشان تغییر کند و آدمهای نسل فعلی یعنی خود ما، که میتوانیم با رسیدن به این درک تربیت شویم و کمی خودخواهی هایمان تعدیل شود، شاید زندگیمان قشنگ تر شود. /آ
