Friday, July 28, 2006
حوادث غیرمترقبه
نفر اول: این هفته یکی از همکارانم که از اتفاق خیلی هم به صداقت در کار و داشتن روابط حسنه با سایر همکاران و حسن نیت در انجام وظایف در مورد خودش اعتقاد داشت، به طرزی باورنکردنی و با یک تصمیم آنی و عجولانه و در لحظات دلخوری و عصبانیت خودش و کارفرما، فکر استعفا به ذهنش خطور کرد و کارفرما هم چون عصبانی بود و میخواست اقتدار نشان دهد و به نوعی به این خانم ثابت کند که بدون حضور او هم چرخ آزمایشگاه میچرخد، خیلی راحت با درخواستش موافقت کرد و به این ترتیب یکی از پرسنل آزمایشگاهمان را فقط به خاطر دعوا برسر سه روز مرخصی از دست دادیم. من نمیدانم که آیا در پستهای خیلی کلیدی تر مثل ریاست جمهوری یا وزارت هم اینقدر مرخصی گرفتن سخت هست یا نه؟ ولی در هرحال رفتن او به این صورت و بخصوص اینکه به خاطر دلخوری حتی حاضر نشد مشکلش را به کسی بگوید، همه مان را چنان متحیر کرد که بعد از گذشت یک هفته هنوز هم قابل هضم نیست. به دور از دغدغه های کار و آزمایشگاه و صرفا در نقش یک دوست با او تماس گرفتم که متاسفانه بازهم خیلی راه نداد و معتقد بود که همه ی پرسنل که روزی فکر میکرده برای او مثل اعضای یک خانواده هستند و در کنارشان حاضر به هرگونه فداکاری بوده، در حقش کوتاهی و کم لطفی کرده اند. من نمیدانم که واقعا چه اتفاقی در پشت در بسته اتاق بین او و مسئول آزمایشگاه رخ داده ولی فقط وقتی این یک کلمه را از او شنیدم که مشکل بیماری خودش و خانواده اش در کار نیست، کمی خیالم راحت شد و سعی میکنم به خودم بقبولانم که فقط یک کمی خامی و ناپختگی او، غرور جوانیش و لجبازی مسئول، اینقدر شکل قضیه را حاد کرده و باید منتظر بمانیم تا گذشت زمان موضوع را حل کند. در این روزها من به خودم فکر میکنم که یک هفته بعد از تولد بهار در حالیکه در روز مهمانی که به مناسبت او برگزار شده بود، پایم هم شکسته بود و گچ گرفته بودیم آمدم سرکار. هیچ وقت آن روز را یادم نمیرود که با عصای زیر بغل مثلا خواستم از آسانسور استفاده کنم و توی آسانسور گیر افتادم و بعد خداخواهی در باز شد و بهار هفت روزه را گذاشتم توی خانه، توی گرمای تابستان، و بعد سر ِ کار همه کارهایم را سعی کردم به خوبی انجام دهم و فروگذار نکنم، آن روز همه از دیدن من توی آزمایشگاه تعجب کردند. همه فکر میکردند که من با این وضعیت کارم را میبوسم و میگذارم کنار، ولی من نکردم یک وقت فکر نکنید محتاج این کار با حقوق ناچیزش بودم ولی یک چیزی، یک حسی، شاید یک حس مسئولیت خیلی زیادوادارم کرد که کارم را ادامه دهم و حالا وقتی بعضی جریانات را میینم انگشت به دهان میمانم که چه کسی کارش درست است !؟
