Saturday, July 08, 2006
این روزها
نفر دوم: عجیب است که امروز جمعه شانزدهم تیرماه است؟ ناخودآگاه ذهنم میرود به سال هفتادوهشت که ترم چهارم فوق لیسانس را میگذراندم در دانشگاه تهران و مثل خیلیهای دیگر ساکن کوی دانشگاه هم بودم. اکثر پنجشنبه و جمعه ها را به خانه برادرم میرفتم. آن هفته نیز چنین بود، و از اتفاق پسرخاله ی کوچکترم که در جایی در همان حوالی تهران سربازیش را میگذراند جمعه هفدهم تیرماه از راه رسیده بود و از اتفاقاتی میگفت که گویا شب قبل، یعنی پنجشنبه شب شانزدهم تیرماه و بامداد جمعه در کوی دانشگاه رخ داده بود. این کوی البته از قدیم و حتی از دهه چهل و پنجاه حکایت خاص خودش را دارد و همیشه به نوعی کانون فعالیتهای سیاسی بوده است، گاه آگاهانه و با چشمان باز و گاه ناآگاهانه. بعضی وقتها فکر میکنم که افرادی که در این مکان قرار میگیرند گویا ناخودآگاه احساس رسالتی میکنند برای چنین فعالیتهایی مثل اینکه روحی سرگردان و باستانی چنین میطلبد و وادارشان میکند، شاید روح ِ اولین شورشی این کوی. اما این وصف پسرخاله از اوضاع چیزی بود فراتر از این حرفها و در نگاه اول بسیار اغراق آمیز. آن شب گذشت و فردا که شنبه بود من طبق معمول راهی کوی شدم و از سرگرفتن هفته ای دیگر و آن وقت بود که چیزهایی را دیدم عجیب که تا آنزمان ندیده بودم و در مقابل این دیده ها، گفته های پسرخاله ی عزیز بسیار کمرنگ و حتی بیرنگ بود. همان زمان به نظرم رسید که خوب است آنچه را که میبینم از اوضاعی که اکنون از سرتقدیر من نیز در بطنش قرار دارم، بنویسم و یادداشت کنم به عنوان دوایی برای درد فراموشکاری تاریخی آدمیزاد و بعد این نوشته را تقدیم کردم به همسرم که در آن زمان دوران نامزدیمان بود و طفلک از آن اوضاع و بی خبری بسیار حرص و جوش خورد. از آن سال خواندن این نوشته پنج صفحه ای از اوضاع آن چهار پنج روز، در این روزها برایم شده است یک مناسک، در تمام این چندسال، هر سال در چنین روزهایی این نوشته را از نو میخوانم و هربار مثل روز اول تنم مور مور میشود و بغض گلویم را میگیرد. نه اینکه نوشته ام خیلی قوی باشد، نه، بلکه حادثه آنقدر قوی است که فقط نسیمی از یادآوری کافی است برایم، برای بازسازی کل قضیه. و کل قضیه نه فقظ گاز اشک آور است و سنگ و چوب و زدوخورد، که دل سوختگی است، که حیرانی است در انتخاب، که مظلومیت اتفاقاتی است که خیلی راحت لوث میشوند، که دانستن این است که هیچ نمیدانیم از آنچه که میخوهیم، که چربیدن تبعیت است و تقلید بر عقلانیت و تفکر در این دیار. آن سنگ و چوب، آن گاز اشک آور و نیروهای ضدشورش فقط جلوه های ویژه ای هستند برای فیلمی کاملا تامل برانگیر و نه اکشن. و نکته غم انگیز آنکه این جلوه های ویژه را به جای اصل قضیه گرفته ایم. و من در این فیلم گاه بصورت کاتبی با وقار نشسته ام لب پنجره و با قلم پری در دست با طمانینه وقایع را ثبت میکنم، گاه تکیه داده به نرده های کوی با چشمانی اشک آلود وبا حسرت و آه نظاره گر وقایع رنگ به رنگ و شعرها وشعارها هستم و گاه در محوطه کوی از ترس حمله غافلگیرانه و گاز اشک آور با کفشهای لنگه به لنگه در گریزم، اما خوشحالم که هستم و میتوانم که ببینم و ثبت کنم و احساس میکنم کمی بزرگتر شده ام گرچه به قیمت خراشهایی بر روحم تمام شده باشد. /آ
بگذریم، حال تصور کنید این فضا را : ساختمانی با در و پنجره درهم شکسته و نیمه ویران ، اتاقهای به غارت رفته، خونهای ریخته شده روی موزائیکها ، شعارهای نوشته شده روی در و دیوار، و زمان حدود نیمه شب، نیمه شبی تابستانی با همه ی هُرم و گرما و سنگینی ذاتیش، و آنوقت تو در اتاقت نشسته باشی در طبقه دوم ساختمان پانزده کوی ، در یک حالت انتظار، انتظار هر اتفاقی و همهمه ها و رفت و آمدها و صداهایی بم ، و مینویسی : /آ
صداهای امشب خواب را از سرمیپراند: عده ای شعار میدهند، عده ای سرود میخوانند، در طبقه پایین کسانی خود را برای نبرد مهیا میکنند: مفتولهای آهنی را تقسیم میکنند، پایه ی میز و صندلیهای از کار افتاده را میشکنند، دیگر نمیخواهند امشب غافلگیرانه کتک بخورند. بی اختیار یاد جملاتی می افتم از آندره مالرو که در جایی نوشته بود از تمام چیزهایی که این شب آخر در روی زمین پنهان میساخت، بیشک این محل اختناق و احتضار، از عشق و دوستی مردانه بارورتر و سرشارتر بود. همراه این گروه زمین گیر نالیدن و حتی با شرکت در زمزمه ی شکایت آمیز آنها به این رنج مقدس پیوستن. /آ
و این یک تصویر از هزاران تصویر ... /آ
بگذریم، حال تصور کنید این فضا را : ساختمانی با در و پنجره درهم شکسته و نیمه ویران ، اتاقهای به غارت رفته، خونهای ریخته شده روی موزائیکها ، شعارهای نوشته شده روی در و دیوار، و زمان حدود نیمه شب، نیمه شبی تابستانی با همه ی هُرم و گرما و سنگینی ذاتیش، و آنوقت تو در اتاقت نشسته باشی در طبقه دوم ساختمان پانزده کوی ، در یک حالت انتظار، انتظار هر اتفاقی و همهمه ها و رفت و آمدها و صداهایی بم ، و مینویسی : /آ
صداهای امشب خواب را از سرمیپراند: عده ای شعار میدهند، عده ای سرود میخوانند، در طبقه پایین کسانی خود را برای نبرد مهیا میکنند: مفتولهای آهنی را تقسیم میکنند، پایه ی میز و صندلیهای از کار افتاده را میشکنند، دیگر نمیخواهند امشب غافلگیرانه کتک بخورند. بی اختیار یاد جملاتی می افتم از آندره مالرو که در جایی نوشته بود از تمام چیزهایی که این شب آخر در روی زمین پنهان میساخت، بیشک این محل اختناق و احتضار، از عشق و دوستی مردانه بارورتر و سرشارتر بود. همراه این گروه زمین گیر نالیدن و حتی با شرکت در زمزمه ی شکایت آمیز آنها به این رنج مقدس پیوستن. /آ
و این یک تصویر از هزاران تصویر ... /آ
