Wednesday, June 14, 2006
نیش مار
نفر دوم: نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت حکایتی و عبارتی دارد به این صورت : /آ
زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بُنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید چنانکه زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره بر گرفت مار را دید. مار چشمان ِ زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پیچید و رو در گریز نهاد. زرتشت گفت مرو که هنوز سپاس ات نگفته ام! تو مرا به هنگام از خواب برخیزاندی من هنوز راهی دراز در پیش دارم. مار غمین گفت راهی چندان در پیش نداری. زهر ِ من کشنده است. زرتشت لبخندی زد و گفت کجا اژدهایی از زهر ِ ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آنرا به من ببخشی. آن گاه مار دیگر بار بر گردن ِ او افتاد و زخمش را مکید. /آ
چون زرتشت روزی این سرگذشت را با شاگردان حکایت کرد پرسیدند زرتست حکمت ِ حکایت تو چیست؟ زرتشت در این باب چنین پاسخ داد: نیکان و عادلان مرا دشمن ِ اخلاق میدانند. حکایت ِ من ضد ِ اخلاق است. اگر دشمنی دارید بدی اش را با نیکی پاسخ نگویید که شرمسار شود، به جای ِ آن گواهی دهید که در حق ِ شما نیکی کرده است. /آ
اینکه دشمن و بدخواه قاعدتا به دنبال ضرر زدن است و اگر بتوانیم به او نشان دهیم که برعکس به سود ما عمل کرده است، حالش را گرفته ایم، موضوع قابل تاملی است. کار ِ متعارف و آسانی نیست مسلما ولی یکبار هم میتوان این راه را امتحان کرد و جوابش را به انتظار نشست. نمیدانم، شاید این هم یکی از تئوریهای محض ِ فلاسفه باشد ، شاید هم عملی باشد و موثر . /آ
