Sunday, May 28, 2006

دوباره متولد میشوم

نفر اول: هدیه اش را به طرفم دراز میکند، کارتی است پر از گلهای بنفشه و میگوید تولدت مبارک حالا چند سالت شده ؟ مکث میکنم، عجیب است که خوب به خاطر ندارم. فکر میکند میخواهم نگویم ولی اصلا عمدی در کار نیست. امسال وقتی وارد سال نو شدیم خیلی فکر کردم واقعا دلم میخواست بفهمم چرا تا چندین سال پیش حتی تا پایان دبیرستان، از تحویل یک سال تا تحویل سال بعدی خیلی به کندی میگذشت به طوریکه از اوایل اسفند شروع میکردیم به آماده شدن برای سال نو و یک ماه کامل وقت داشتیم و گاهی حتی یادمان نبود که سال پیش در لحظه تحویل چه گفته ایم و چه شنیده ایم و چه هدیه ای گرفته ایم ولی در سالهای اخیر آهنگ گذر زمان خیلی تند شده به طوریکه اول اسفند احساس میکنیم هنوز خستگی خانه تکانی سال قبل از تنمان در نیامده دوباره باید دست به کار شویم و انگار همین دیروز بوده که هفت سین چیده ایم و شب بو خریده ایم و بعد سبزه گره زده ایم و هدیه داده ایم و گرفته ایم و انگار واقعا ذوق آنچنانی در کار نیست. چرا این اتفاق افتاده در حالیکه در مورد بهار که فکر میکنم میبینم انگار از سال قبل تا امسال برای او زمان زیادی گذشته. خلاصه دردسرتان ندهم حالا در مورد تولد هم همینطور خیلی زود گذشته است و انگار من روی بیست و چهار یا بیست و پنج سالگی توقفی کرده ام انگار این اعداد در ذهن من ثبت شده اند و وقتی از من میپرسد چند ساله شده ای من فکر میکنم واقعا عجیب است که باید جوابش بدهم که بیست و نه ساله شده ام. /آ
نتیجه فکرهای من این است که : چندین سال است که در طول یک سال من تغییر زیادی نمیکنم کارهای خانه را تقریبا یکنواخت انجام میدهم، سر کار میروم تقریبا با یک رویه مشخص با مراجعین و با همکاران سروکله میزنم و روابطم با اطرافیان هم براساس یک شکل مشخص و تعریف شده صورت میگیرد و شاید به همین دلیل است که گذر زمان را خیلی سریعتر احساس میکنم و انگار گذر دوازده ماهه در یک مدت دو سه ماهه اتفاق می افتد در حالیکه در مورد بهار وضعیت فرق میکند او هر روز در حال تغییر است و نسبت به روز تول پارسالش تا امسال توانایی ها و تحولات زیادی پیدا کرده، به عنوان مثال توانایی راه رفتن و حرف زدن ، و هر ساعتش به اندازه یک روز من پربار است. این قضیه یک کمی ناامید کننده است باید یادم بماند که آب هم اگر راکد بماند خاصیت حیات بخشی اش را از دست میدهد شاید به همین خاطر هم بود که به آن یکی همکارم که گفت ای وای من یادم رفته هدیه بگیرم ، گفتم بزرگترین هدیه برای من این است که برایم آرزو کنی که در این سال تحولات ویژه و عمده ای پیدا کنم شاید بتوانم مادر فهمیده تر، همسر دلسوزتر، فرزند دلخواهتر، همکار خیرخواهتر، پرسنل کارآمدتر و در کل انسان مثبت تری باشم. خدا کند که سال بیست و نهم از زندگیم یکی از طولانیترین سالهای عمرم باشد.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?