Monday, May 22, 2006
حیاط آن خانه
نفر دوم: بعد از حدود سه سال و نیم دوباره تجربه کردیم یک شب تقریبا تابستانی را در ایوان خانه پدری با باغچه های آب پاشی شده که بوی خاک و گُل رادر فضا پراکنده میکرد. شاید تابستان هشتاد ویک بود که برای آخرین بار در این حیاط و در این ایوان نشسته ایم گپ زده ایم و شام خورده ایم. بعد از آن در مهرماه آن سال پدر و خواهر به کوچی و شاید تبعیدی خودخواسته تن دادند تا بلکه فراموش کنند، نه فراموشی لغت درستی نیست، شاید بتوانند تحمل کنند و عادت کنند. و حالا دوباره برگشته اند و برگشته ایم. اولین شبی است که این حیاط را آب پاشیده ایم و نشسته ایم دورهم. از آن آخرین تا این اولین خیلی تغییرات پیدا شده، نوه هایی آمده اند که با شیطنت هایشان زندگی را شوری داده اند و پدر بزرگ برای این نوه ها وسایل بازی در این حیاط تدارک دیده، تاب و بارفیکس و باغچه های بزرگ هم که جان میدهند برای خاک بازی با بیل و سطل. و البته مادربزرگی که نیست و ندید این نوه ها را و بزرگ شدنشان را و چقدر میتوانست به اینها چیز یاد بدهد و شاید از سروکله زدن با آنها لذت ببرد و اینها هم بهره ببرند از وجود او. /آ
و این حیاط ... این حیاط هم حکایت غریبی دارد. روزهای اولی که به این خانه آمدیم در اواخر سال پنجاه و هشت به جای باغچه گودالی بود وسط حیاط که به مرور شکل و جان گرفت و دو درخت کاج و یک درخت انجیر اولین ساکنین این باغچه بوده اند که هنوز هم هستند و خود ِ این درخت انجیر قلمه ایست از درخت انجیری که در خانه پدری ِ پدر بوده است. این باغچه البته در دورانهای مختلف ساکنین دیگری هم داشته است: انبوهی از گلهای محمدی، بوته های نسترن، درخت مو و گلهای فصلی مثل بنفشه و اطلسی و داوودی و در این اواخر نیز درخت یاس بنفشی اضافه شد که یادگاری است از خانه مادر ِ مادر. /آ
ایوان این حیاط در ابتدا خیلی باریک بود و عملا بی مصرف که بعدها وسیعتر شد و پاتوقی برای شب نشینی های بهار و تابستان و گاهی اگر طاقت نیش پشه و صدای ماشین و گربه را هم داشتیم میتوانست محل خوابی باشد برای شبهای گرم و دم کرده تابستان. در همین ایوان مهمانیهای خواهر و برادرهای پدر و مادر برگزار میشد و چه برو بیا و رفت و آمدها. برای این حیاط بود که در آن سالها که هوس شعر گفتن داشتم، نوشته بودم: /آ
باران بهاری
چون اشک زلال آسمان میبارد
و درختان بلند کاج
در زیر طاق خاکستری آسمان
به شوق بهار
میگریند
و یا این شعر: /آ
جادوی آب
اطلسی هارا تاثیری است
آنگاه
که طراوت خویش را
به باغچه میبخشد
و بوی خاک و گُل
فضا را می آکند
بوی زندگی
در هوا جاریست
کاش این درختها و این باغچه میتوانستند از خاطراتشان و احساساتشان بگویند، از آنچه که در این سالها دیده اند وشنیده اند، قطعا خیلی حرفها برای گفتن دارند. در آن آخرین تابستان کذایی، روزی مادر گفته بود که این باغچه و درختها هم بوی رفتن من را شنیده اند، انگاری که افسرده اند. و من عمیقا معتقدم که این از درک متقابل مادر و این باغچه ناشی میشد. و ما باور نکرده بودیم، چون احساس این باغچه را دست کم گرفته بودیم. چون همیشه فکر میکنیم که تنها مخلوقات با درک و شعوریم خیلی راحت از کنار نشانه ها بی تفاوت میگذریم و فرصت ها را از دست میدهیم. /آ
و این حیاط ... این حیاط هم حکایت غریبی دارد. روزهای اولی که به این خانه آمدیم در اواخر سال پنجاه و هشت به جای باغچه گودالی بود وسط حیاط که به مرور شکل و جان گرفت و دو درخت کاج و یک درخت انجیر اولین ساکنین این باغچه بوده اند که هنوز هم هستند و خود ِ این درخت انجیر قلمه ایست از درخت انجیری که در خانه پدری ِ پدر بوده است. این باغچه البته در دورانهای مختلف ساکنین دیگری هم داشته است: انبوهی از گلهای محمدی، بوته های نسترن، درخت مو و گلهای فصلی مثل بنفشه و اطلسی و داوودی و در این اواخر نیز درخت یاس بنفشی اضافه شد که یادگاری است از خانه مادر ِ مادر. /آ
ایوان این حیاط در ابتدا خیلی باریک بود و عملا بی مصرف که بعدها وسیعتر شد و پاتوقی برای شب نشینی های بهار و تابستان و گاهی اگر طاقت نیش پشه و صدای ماشین و گربه را هم داشتیم میتوانست محل خوابی باشد برای شبهای گرم و دم کرده تابستان. در همین ایوان مهمانیهای خواهر و برادرهای پدر و مادر برگزار میشد و چه برو بیا و رفت و آمدها. برای این حیاط بود که در آن سالها که هوس شعر گفتن داشتم، نوشته بودم: /آ
باران بهاری
چون اشک زلال آسمان میبارد
و درختان بلند کاج
در زیر طاق خاکستری آسمان
به شوق بهار
میگریند
و یا این شعر: /آ
جادوی آب
اطلسی هارا تاثیری است
آنگاه
که طراوت خویش را
به باغچه میبخشد
و بوی خاک و گُل
فضا را می آکند
بوی زندگی
در هوا جاریست
کاش این درختها و این باغچه میتوانستند از خاطراتشان و احساساتشان بگویند، از آنچه که در این سالها دیده اند وشنیده اند، قطعا خیلی حرفها برای گفتن دارند. در آن آخرین تابستان کذایی، روزی مادر گفته بود که این باغچه و درختها هم بوی رفتن من را شنیده اند، انگاری که افسرده اند. و من عمیقا معتقدم که این از درک متقابل مادر و این باغچه ناشی میشد. و ما باور نکرده بودیم، چون احساس این باغچه را دست کم گرفته بودیم. چون همیشه فکر میکنیم که تنها مخلوقات با درک و شعوریم خیلی راحت از کنار نشانه ها بی تفاوت میگذریم و فرصت ها را از دست میدهیم. /آ
Labels: روزهای گذشته
