Friday, May 19, 2006

آشنای غریبه

نفر اول: از پله های اتوبوس که بالا میروم متوجه خانمی میشوم که روی صندلی انوبوس خم شده ، صورتش را به شیشه چسبانده و به من نگاه میکند. عینک آفتابی به چشم دارد ولی من میفهمم که به من نگاه میکند. کمی مانتویم را مرتب میکنم و بی خیال میشوم. صندلی روبروی او خالی است. خوب نگاهش میکنم ولی میفهمم که او دیگر به من نگاه نمیکند یعنی سعی میکند که نگاه نکند. چشمهایش را نمیبینم چون پشت شیشه تیره عینک مخفی شده است. اغلب اوقات ما از یک چیزی که توی چشم کسی میبینیم به خاطرش می آوریم، انگار چشمها زنده ترین و آشناترین عضو صورت هستند ولی با این وجود فرم بینی اش و لبهای کوچولوی قلوه ایش و پوست سبزه اش مرا با خود میکشاند به سالهایی که خیلی هم دور نیستند چیزی حدود ده یازده سال پیش من و او پشت یک میز مینشستیم در سالهای پراضطراب دبیرستان، به عبارتی با هم دوست بودیم و شاید هم بیشتر هم نیمکتی تا دوست. من جزو شاگردهای درسخوان کلاس بودم و او در زمره ضعیفها. آن موقع ها هنوز تب معلم خصوصی و کلاس کنکور و تقویتی به شدت امروز همه گیر نشده بود. خانواده ها خیلی هنر میکردند و خیلی خاطر بچه شان را میخواستند سال آخر چندماه به کنکور حداکثر در یک یا دو کلاس فرزندشان را ثبت نام میکردند و به همین دلیل دبیرها معمولا شاگردهای درسخوان تر را به عنوان معلم ضعیفترها انتخاب میکردند. معمولا هر شاگرد زرنگی معلم دو یا سه نفر از بچه های کلاس بود و این یک زندگی همزیستی بود یعنی نفع دو طرفه یعنی دو موجود که در کنار هم زندگی میکنند، با هم نفس میکشند و در عین حال یک جورهایی به هم سودهایی هم میرسانند. با این وصف من معلم او بودم درس میخواندم و درس میدادم و امتحان میگرفتم و ما هردو با تلاش زیاد سال اول رفتیم دانشگاه. او خیلی خودش را به من مدیون میدانست تا آنجا که دفتر یادگاری من پر شد از عکسهای عاشقانه و " آی لاو یو " و قلب تیرخورده و دل من طاقت دوری ندارد و آرزوهای بلند برای من. /آ
حالا من میتوانم درست چشمهای او را هم بخاطر بیاورم در روز آخر که پر از اشک بود و حتی صدایش را خوب میشنوم که میگوید تلفن، تلفن وسیله ارتباطی خوبی است حتی اگر هم هرکدام در یک شهر جدا درس بخوانیم. و حالا نمیدانم چرا دلش میخواهد که من او را نشناسم یعنی گذر سالها اینقدر راحت و سریع ما آدمها را از هم جدا میکند؟ حتی موقع پیاده شدن پهلوی صندلیش کمی مکث میکنم خیلی دلم میخواهد عینکش را بالا بزند و بگوید سلام و من دوستانه دستانش را بفشارم . اما او همچنان اصرار دارد که توی اتوبوس در یک هوای نسبتا ابری بهاری عینکش را بر روی چشم نگاه دارد. راننده با عصبانیت میپرسد خانم چرا معطلی پیاده نمیشوی؟ و من سنگینی نگاههای آشنایش را حتی پشت سرم هم احساس میکنم. /آ

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?