Thursday, May 11, 2006
باز هم آن روزها

نفر دوم: من، برادرم و خواهرم. احتمالا تابستان 1354 در خانه مان در خیابان سرباز تهران. اولین خانه مستقلی که بعد از رفتن به تهران داشته ایم، خانه ای نقلی حدود هفتاد متر. و اما این حوض... برای ما در آن سن و سال حکم استخری بزرگ و عمیق را داشت . بعدها یعنی شاید حدود بیست سال بعد از زمان این عکس که یکبار دیگر بطور اتفاقی اینجا را دیدم خنده ام گرفته بود که چه جوری ما فکر میکردیم که ممکن است در این حوض غرق شویم. این خانه روزهای عجیب و غریبی را از سر گذراند، روزهای غم و شادی ، البته برای من بیشتر خوبیها و شادیهایش به یاد مانده که شاید در فرصتی دیگر درباره شان بیشتر بنویسم.من و این خواهرم در همین خانه به دنیا آمدیم .فکر میکنم این خانه الان به یک برج تبدیل شده باشد. /آ
اما محض اطلاع، آن آبجی خانم ِفسقلی الان خودش دوتا پسر ملوسی دارد که از دیوار راست بالا میروند و خصوصا پسر دومیه قیافه اش و خصوصا لبخندش کپی مامانش است در این عکس. آقا داداش هم یک دختر دارند تو دل برو و شیطون. و من هم که تکلیفم معلوم است. /آ
پناه برخدا از دست این روزگار ! /آ
--------------------------
پ.ن.1: ... /آ
پ.ن.2: ... /آ
پ.ن.3 : روزها و روزگار میتوانست بهتر از این باشد، نمیدانم چرا نیست !؟! /آ
پ.ن.4: چند شب پیش خواب دیدم که سه نفری داریم مهاجرت میکنیم مجارستان! یک فضای غربت آلودی بر این خواب حاکم بود. و دائم به خودم میگفتم حالا توی این دنیای بزرگ چرا مجارستان؟ و همه اش نگران بودم ما که مجارستانی بلد نیستیم. اتفاقا فردایش با یکی از اهالی فامیل قرار داشتم برای مصاحبه و ضبط خاطراتش. اولین چیزی که گفت این بود که : خوبه از اونجایی شروع کنم که رفتیم مجارستان. یکهو برق از چشام پرید. /آ
اما محض اطلاع، آن آبجی خانم ِفسقلی الان خودش دوتا پسر ملوسی دارد که از دیوار راست بالا میروند و خصوصا پسر دومیه قیافه اش و خصوصا لبخندش کپی مامانش است در این عکس. آقا داداش هم یک دختر دارند تو دل برو و شیطون. و من هم که تکلیفم معلوم است. /آ
پناه برخدا از دست این روزگار ! /آ
--------------------------
پ.ن.1: ... /آ
پ.ن.2: ... /آ
پ.ن.3 : روزها و روزگار میتوانست بهتر از این باشد، نمیدانم چرا نیست !؟! /آ
پ.ن.4: چند شب پیش خواب دیدم که سه نفری داریم مهاجرت میکنیم مجارستان! یک فضای غربت آلودی بر این خواب حاکم بود. و دائم به خودم میگفتم حالا توی این دنیای بزرگ چرا مجارستان؟ و همه اش نگران بودم ما که مجارستانی بلد نیستیم. اتفاقا فردایش با یکی از اهالی فامیل قرار داشتم برای مصاحبه و ضبط خاطراتش. اولین چیزی که گفت این بود که : خوبه از اونجایی شروع کنم که رفتیم مجارستان. یکهو برق از چشام پرید. /آ
Labels: روزهای گذشته
