Monday, May 08, 2006

یک برق رفتن و این همه نوستالژیا

نفر دوم: پریشب حدود دوساعت و نیم برق نداشتیم که بخش عمده ای از این مدت را من و بهار در خانه تنها بودیم. برایش عجیب بود که چرا به جای آنکه چراغ را روشن کنم، آتیش را روشن کرده ام که میگوییم داغ است و خطر دارد و چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد که کم کم از خودم خجالت میکشیدم و خوب توضیح قانع کننده ای هم نمیتوانستم داشته باشم. چون مدتها بود که قطع برق طولانی مدت نداشته ایم آمادگی چندانی هم وجود نداشت و فقط یک شمع به دادمان رسیده بود. یکهو متوجه شدم که ناخودآگاه دارم برای بهار از خاطرات آن روزها که خاموشی و قطع برق خیلی عادی بود، تعریف میکنم، شاید حدود بیست سال پیش ، در دوران کمبودها، که چندساعت قطع برق در روز امری کاملا طبیعی بود. این برق رفتن برای من و شاید خیلی از هم نسلهای من مظهر کمبود باشد و دلهره. در آن وقتها یا با چراغ گازی و یا نفتی آن شبهای بی برقی را میگذراندیم که همه ماها را ، ما ساکنین منزل را یعنی دو دختر و دو پسر و پدر و مادر و شاید گاهی اوقات مادربزرگ که مهمانمان بود را در یک اتاق و در کنار هم گرد می آورد که در اوقات دیگر هرکدام در اتاقی مشغول کارهای خودمان بودیم. و در آن فضای سایه روشن آن اتاق یکی مشق مینوشت، یکی کتاب میخواند، یکی بافتنی میکرد، تا آیا کی دوباره برق بیاید. اگر مادر بزرگ دل و دماغی داشت شاید میگفت که قدیمها همیشه اینجور بوده و همین جور هشت نه تا بچه را بزرگ کرده اند و پدر هم دنبال حرف را می آوردند که آره یادتان می آید ... و به این ترتیب شاید خاطراتی هم گفته میشد. این محل تجمع یا آشپزخانه بود که نسبتا جادار بود با میز بزرگی در وسطش که جان میداد برای درس و مشق و یا هال بزرگ خانه، که این دو، تنها جاهایی بودند که چراغ گازی دیواری داشتند که با صدای فس فس مداومش مشکل گشای این جمع تاریک زده بودند.
اما این قطع برق حکایت دیگری هم دارد و خاطرات دیگری را هم زنده میکند. خاطره روزها و شبهای بمباران. زمانی که به اصطلاح جنگ شهرها شروع میشد، شهر ما همیشه یک پای ثابت قضیه بود و جیره مرتب و روزانه ای داشت که حداقل یکبار در روز باید تحویلمان میشد حال این اتفاق چه ساعتی می افتاد را فقط خدا میدانست ولی شبها احتمال بیشتری داشت که بمب یا این اواخر موشک بر سرمان بریزد. منتظر بودیم که آقای خلبان بیاید و برود تا بقیه شب را نسبتا راحت بخوابیم ودر غیر این صورت دلشوره داشتیم تا صبح. در هر صورت اگر شب این حمله انجام میشد شاید حدود یکی دو دقیقه قبلش برق همه شهر قطع میشد و به دنبالش صدای توپهای ضدهوایی و منورها بود که بلند میشد که میدانستیم فایده چندانی ندارد در مقابله با آن هواپیماهای مدرن و فقط شاید آماده مان میکرد برای تحمل صدای بمبی که قرار بود خانه خرابمان کند، یک جورهایی مثل تیک تاک ساعت قبل از زنگ اخبار رادیو. بگذریم که بعضی وقتها جای این مقدمه و موخره عوض میشد یا آنقدر آن مقدمه طول نمیکشید تا کاملا آماده شوی. و ما بودیم که میلرزیدم و دلمان هزار جا میرفت، نگران فامیلی میشدیم که شاید در جاهایی از شهر بودند که خطر بیشتری داشت و اینکه خدایا این دوران کی تمام میشود. آن وقتها همیشه دلم میخواست بدانم که آن آقای خلبان در لحظه ای که آن دکمه کذایی را فشار میداد چه احساسی داشت و پیش خودش چه فکری میکرد گرچه که حالا دیگر انگیزه ای برای دانستنش ندارم.
عجیب است که یک برق رفتن که میتوانست بسیار شاعرانه باشد برای من و ما این خاطرات را یادآوری میکند، نه؟ فقط امیدوارم بهار این خاطرات را تنها از قول من و مادرش برای بچه هایش نقل کند و نه براساس دیده هایش.

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?