Thursday, April 27, 2006

میگوید، میگویم

نفر دوم:
میگوید: سلام، چطوری؟
میگویم: اِی... بدک نیستم... با این اوضاع...
میگوید: خبری نیست ازت، نمینویسی، گم و گور شده ای، البته میتونی بگی ربطی به تو نداره...
میگویم: ای دل دیگه بال و پر نداری، پیر شدی دیگه خبر نداری
میگوید: شعر تحویلم میدی؟
میگویم: آخه تو که نمیدونی، همکارا، دولت، جامعه...
میگوید: آره، نه که من توی کره مریخ زندگی میکنم و تو، روی زمین
میگویم: احساس تنگی نفس دارم، احساس میکنم این سقف روز به روز پایین تر می آید
میگوید: بارک الله، تو هم پنجره رو ببند که زودتر خفه بشی، صاف وایسا که این سقف گردنتو بشکنه
میگویم:...
میگوید: یادت رفته روز اول برای چی مینوشتی؟
میگویم: ....
میگوید: دیگه حرفی نداری؟
میگویم: چند روزی میخوام فکر کنم، اینکه دیگه بد نیست
میگوید: حالا این شد یه حرفی

-----------------------------
پ.ن. : خطاب به خودم است، فقط یه خورده بلند گفتم !

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?