Wednesday, April 19, 2006
یک تکه نان
نفر اول: خیلی هفته های زیادی گذشت و ما نتوانستیم برنامه ای برای سینما رفتن بگذاریم چون یا من مشکل داشتم یا همسرم، یا مهمان داشتیم یا مهمان بودیم، یا مسافرت رفتیم یا کسی نبود که بهار را پیش او بگذاریم تا بالاخره این هته تعطیلی وسط هفته فرصتی برایمان ایجاد کرد که برویم. معمولا همسرم خیلی از سینما خوشش نمی آید و ترجیح میدهد با یک پیژامه راحت پشت داده به یک بالش نرم کاملا در آرامش و راحتی یک فیلم ویدیویی یا سی دی ببیند و میگوید با وجود کارهای زیاد روزمره وقت گذاشتن برای سینما رفتن کار عاقلانه ای نیست ولی من برعکس دوست دارم حداقل فیلمهای خیلی خوب را در سینما روی پرده بزرگ و نشسته روی صندلیهای نه چندان راحت سینما ببینم. ولی ما الان شاید دو سالی باشد که سینما نرفته بودیم. بار آخر فیلم زیر فرش باد را رفتیم و این بار هم برای دیدن فیلم یک تکه نان که کارگردانش همان کمال تبریزی است رفتیم. /آ
جای تعجب بود که فیلم کارگردان خوب و مطرحی مثل کمال تبریزی در یکی از سینماهای غیر معروف اکران میشد و بالطبع تعداد تماشاچی ها هم از انگشتان دست تجاوز نمیکرد که البته هم جای تعجب است و هم تاسف چون با به پایان رسیدن فیلم من به این نتیجه گیری تلخ رسیدم که به علت وجود فلسفه ای در فیلم که تماشاچی را وادار به تفکر و دقت میکرد تعداد تماشاچیها کم است چون دو سینما پایین تر با فیلمهای معمولی تری چون هوو و چپ دست قدرت جذب بیشتری داشتند و من راستش کمی دلم گرفت./آ
در مجموع از اینکه رفتیم خوشحال بودم، تذکری بود براین موضوع که نظرکرده ها الزاما آدمهای عجیب و غریب و غرق در عبادتهای شبانه روزی که گاها جای مهر عمیقی هم بر پیشانی دارند، نیستند بلکه آدمهای خیلی معمولی و ساده و حتی روستایی و بیسواد هم میتوانند به معرفتهای عمیقی دست یابند و خانه قلب و دلشان به نور حقیقت روشن شود. /آ
این فیلم تلنگری دوباره بود به من که باید نشانه ها را جدی بگیرم و از کوچکترین مخلوقی در اطرافم که خود دفتری عظیم از حکمت و شعور و معرفت است، نکاتی را بیاموزم و همیشه آنقدر چشمانم باز و گوشهایم تیز و حریص باقی بمانند که روزمرگی آنچه در اطرافم است مرا غافل نکند و در ضمن به عنوان یک مادر مهربان زمینه هوشیاری و توجه بهار را هم به پدیده های طبیعت و خلقت فراهم کنم. /آ
جای تعجب بود که فیلم کارگردان خوب و مطرحی مثل کمال تبریزی در یکی از سینماهای غیر معروف اکران میشد و بالطبع تعداد تماشاچی ها هم از انگشتان دست تجاوز نمیکرد که البته هم جای تعجب است و هم تاسف چون با به پایان رسیدن فیلم من به این نتیجه گیری تلخ رسیدم که به علت وجود فلسفه ای در فیلم که تماشاچی را وادار به تفکر و دقت میکرد تعداد تماشاچیها کم است چون دو سینما پایین تر با فیلمهای معمولی تری چون هوو و چپ دست قدرت جذب بیشتری داشتند و من راستش کمی دلم گرفت./آ
در مجموع از اینکه رفتیم خوشحال بودم، تذکری بود براین موضوع که نظرکرده ها الزاما آدمهای عجیب و غریب و غرق در عبادتهای شبانه روزی که گاها جای مهر عمیقی هم بر پیشانی دارند، نیستند بلکه آدمهای خیلی معمولی و ساده و حتی روستایی و بیسواد هم میتوانند به معرفتهای عمیقی دست یابند و خانه قلب و دلشان به نور حقیقت روشن شود. /آ
این فیلم تلنگری دوباره بود به من که باید نشانه ها را جدی بگیرم و از کوچکترین مخلوقی در اطرافم که خود دفتری عظیم از حکمت و شعور و معرفت است، نکاتی را بیاموزم و همیشه آنقدر چشمانم باز و گوشهایم تیز و حریص باقی بمانند که روزمرگی آنچه در اطرافم است مرا غافل نکند و در ضمن به عنوان یک مادر مهربان زمینه هوشیاری و توجه بهار را هم به پدیده های طبیعت و خلقت فراهم کنم. /آ
