Monday, April 17, 2006

دنیای مجازی، دنیای واقعی

نفر دوم: وقتی که آدم وارد دنیای مجازی وبلاگ و وبلاگ نویسی میشود ممکن است بعد از مدتی فراموش کند که مخاطبینش هم آدمهایی هستند واقعی، همین آدمهایی که دور و برمان هستند و هر روز میبینمشان و به نحوی با آنها سروکار داریم، در محل کار، محل تحصیل، در اتوبوس و تاکسی و... بعضی وقتها فکر میکنیم وبلاگ نویسها و وبلاگ خوانها آدمهای خیلی خیلی بیکاری هستند که نمیدانند از وقت اضافه شان چه جوری استفاده کنند، یا فکر میکنیم باید آدمهایی باشند با مشخصات خاصی، یعنی به بعضیها "نمی آید" که وبلاگ بنویسند و اگر احیانا بفهمیم که طرف وبلاگ نویس است بدجوری جا میخوریم به طوریکه تا مدتها مبهوت میمانیم. /آ
اما کافی است فقط با بعضی از مخاطبین وبلاگت آشنا شوی، با اسمهای واقعیشان، با چهره های واقعیشان، با موقعیتهای شغلیشان و آنوقت همان تعداد به عنوان مشتی از خروار کافی است تا به تو ثابت کند که چقدر در اشتباه بوده ای. این جور وقتها شدیدا یکه میخوری مثل وقتی که در مسیر جاده چالوس از تونل کندوان عبور میکنی و آنوقت آنطرف... سبزی و طراوت خیره کننده ای میخکوبت میکند، آنقدر ناگهانی اتفاق می افتد که شاید برای چند لحظه نفست حبس شود. اینجا آن روی آن کوه به ظاهر خشک را میبینی و برای شاید هزارمین بار به خودت نهیب میزنی که دیدی بازهم زود قضاوت کردی که این کوه را چه به سبزی و خرمی؟
این سر برآوردن اسامی و چهره های واقعی از درون این دنیای مجازی این حداقل یادآوری را دارد که در این جامعه که به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه برایمان سخت است به زبان آوردن آنچه که در دلمان میگذرد (و شاید فکر کنیم کو گوش شنوا که بشنود و به تمسخر نگیرد)، آدمها فقط این ظاهری نیستند که میبینیم ، دل دارند، احساس دارند، هزار حرف نگفته دارند، عاشق میشوند، غم و شادی دارند و اشک و لبخند دارند و شرم و حیا. /آ
این روزها بدجوری در رفتارم با اطرافیانم دست به عصا شده ام، در برخورد با همکار و دانشجو، میگویم در پس این ظاهر و برخوردهای ظاهری شاید خیلی فکرها و و احساسهای متعالی و قابل احترام باشد که به زبان نمی آید، نمیدانم شاید برخوردهایم انسانی تر شده باشد. /آ

----------------------------------------------

چند پی نوشت بیربط : /آ

پ.ن.1:ما اگر بخواهیم صلح، رفاه، آرامش، پیشرفت و تضمین آینده فرزندمان را داشته باشیم، چیز زیادی خواسته ایم؟ آیا روزها و شبهای بدون استرس وبی کابوس حق ما نیست؟

پ.ن.2:دیروز بعد از شاید دو سال و نیم یا سه سال، دونفری رفتیم سینما، فیلم یک تکه نان از کمال تبریزی، پشیمون نشدم، ارزش دیدن را داشت. /آ

پ.ن.3:وعده و وعیدها خسته ام کرده است بعد از این سه سال، چهارشنبه بازهم آقای مدیر برایم نامه نوشت که خدا برایش خوش بخواهد ولی آن رئیس بالاتر را خدا شفایش بدهد که این همه سنگ نیندازد. /آ

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?