Sunday, April 09, 2006
صنوقچه اسرارآمیز، تونل زمان و نامه هرگز فرستاده نشده
نفر دوم: بعضی وقتها اتفاقات جوری پیش میرود که از جایی سر در می آوریم که شاید انتظارش را نداشته ایم، مثل وقتی که در یک جمع خانوادگی درباره کتابی که خوانده این صحبت میکنیم که میتواند عادت میکنیم زویا پیرزتد باشد و بعد از مدتی حرفهایمان میرسد به یک جای بیربط مثلا اوضاع عراق یا فلسطین. یا به نیت خریدن کفش میرویم و با یک دستگاه دی وی دی پلیر برمیگردیم خانه! اما غرض از این حرفها، چندین روز پیش در بروجرد زلزله آمد، یادم افتاد به خاطرات سالها قبل، رفتم سراغ دفترچه خاطرات، برخوردم به اشاره ای درباره نامه ای از پسر عمویم، رفتم به دنبال پیدا کردنش و سرانجام رسیدم به صندوقچه چوبی یادگاریها، صندوقچه ای به رنگ تقریبا زرشکی با سه شکاف کنار هم روی درِ آن که روزکاری نقش قلک را برای پدرم و دوتا از عموهایم بازی میکرده است، با یک قفل آویز نسبتا قدیمی بر درِ آن. (بهار درنگاه اول به این صنودقچه گفت صندلی و قفل آنرا هم به لقب ساعت مفتخر کرد!) این صندوقچه را مدتها بود که شاید فراموشش کرده بودم و به محض اینکه درش را باز کردم... هورت... مثل یک تونل زمان مرا بلعید و کشید و با خودش برد به سالهای مختلف: /آ
یک نقاشی-کاریکاتور از اولگ بلوخین بازیکن تیم فوتبال شوروی در دهه هشتاد میلادی مرا برد به آن سالهایی که با پسرعمو و برادرم دنیا را تقسیم کرده بودیم و هریک صاحب کشوری و قاره ای ، و شوروی هم مال من بود. عشقمان فوتبال بود و پیگیری دنیای ورزش و کیهان ورزشی (تنها مجله های ورزشی آن زمان) و از هر فرصتی استفاده میکردیم برای گل کوچک و فوتبال دستی و والیبال. یک قطعه چوب منبت کاری شده مرا برد به سالهای راهنمایی و اول دبیرستان که تابستانها تا ظهر میرفتم پیشِ آشنایی برای نجاری و منبت کاری، با دوچرخه میرفتم و برمیگشتم و روزهای بلند و گاه کسل کننده تابستان به این ترتیب نصف میشد. یک کارت مخصوص ناهار مرا برد به سالهای دانشجویی دوران لیسانس در همین دانشگاهی که در آن تدریس میکنم، سالهای بیم و امید در مورد آینده. و یک کارت غذای دیگر مربوط به دوران فوق لیسانس در یکی از دورانهای متشنج جامعه که شاید چندماه ماه دیگر اگر عمری باقی بود به مناسبت، خاطراتش را بنویسم، شاید. دفترچه ها و برگه های مرخصی و بلیطهای اتوبوس ترا برد به سالهای سربازی در تهران، بروجرد و همین شهر خودمان، سالهای بطالت و بازهم بیم و امید. یک صورتحساب رستوران مرا برد به روزی که در دوران عقدمان برای اولین بار دونفری بیرون شام خوردیم، رستوران نیکان 4/12/78. یک بلیط اتوبوس برای تهران مرا برد به روزی از روزهای نامزدیمان که منزل مادربزرگ مهمان بودیم و بعد من باید میرفتم تهران چون فردایش کلاس داشتم، بوی اسفندی که آن روز مادربزرگ برایمان دود کرده بود مثل اینکه هنوز در فضای این خانه هست، حیف که نماند تا عروسیمان را ببیند. یک نامه مرا برد به اوایل مهرماه هفتاد وچهار که خانواده (دو خواهر و پدر و مادر) جمیعا برای من که در دوره آموزشی سربازی در تهران بودم نامه نوشته اند، توصیف حال و اوضاع خانه و شهر و فامیل و دلداری من برای گذشتن از این دوران، نامه ای که هنوز پرده لرزانی جلوی چشمانم میکشد. یک ناخن گیر مرا به یاد پسرعموی دیگری می اندازد که من شاید خاطرات زیادی از او نداشته باشم اما خیلی ها از تاثیر او و اسطوره او حرف میزنند و رفت و نمیدانیم کجا آرمید. /آ
و خیلی خرده ریزهای دیگر مثل یادداشتهای کوچکی که روی هدایای تولدم از اطرافیانم گرفته ام و یا حتی یادداشتهایی که در خانه پدری در غیاب هم برای یکدیگر میگذاشته ایم کنار آینه دمِ درِ آشپزخانه مثل این یادداشت از پدر: من رفتم دنبال مادر، عدسی را وقتی پخت خاموش کن، که شاید مربوط به پنجشنبه شبی بوده است که فردا صبحش قرار بوده برویم گردش و برای صبحانه تدارک عدسی دیده شده بود. یا یک تقویم جیبی مربوط به سال 69، سردوشیها و درجه ها و پلاک هویت دوران خدمت، کارت امتحان رانندگی که یکی دوبار در آن رد شدم./آ
یک نقاشی-کاریکاتور از اولگ بلوخین بازیکن تیم فوتبال شوروی در دهه هشتاد میلادی مرا برد به آن سالهایی که با پسرعمو و برادرم دنیا را تقسیم کرده بودیم و هریک صاحب کشوری و قاره ای ، و شوروی هم مال من بود. عشقمان فوتبال بود و پیگیری دنیای ورزش و کیهان ورزشی (تنها مجله های ورزشی آن زمان) و از هر فرصتی استفاده میکردیم برای گل کوچک و فوتبال دستی و والیبال. یک قطعه چوب منبت کاری شده مرا برد به سالهای راهنمایی و اول دبیرستان که تابستانها تا ظهر میرفتم پیشِ آشنایی برای نجاری و منبت کاری، با دوچرخه میرفتم و برمیگشتم و روزهای بلند و گاه کسل کننده تابستان به این ترتیب نصف میشد. یک کارت مخصوص ناهار مرا برد به سالهای دانشجویی دوران لیسانس در همین دانشگاهی که در آن تدریس میکنم، سالهای بیم و امید در مورد آینده. و یک کارت غذای دیگر مربوط به دوران فوق لیسانس در یکی از دورانهای متشنج جامعه که شاید چندماه ماه دیگر اگر عمری باقی بود به مناسبت، خاطراتش را بنویسم، شاید. دفترچه ها و برگه های مرخصی و بلیطهای اتوبوس ترا برد به سالهای سربازی در تهران، بروجرد و همین شهر خودمان، سالهای بطالت و بازهم بیم و امید. یک صورتحساب رستوران مرا برد به روزی که در دوران عقدمان برای اولین بار دونفری بیرون شام خوردیم، رستوران نیکان 4/12/78. یک بلیط اتوبوس برای تهران مرا برد به روزی از روزهای نامزدیمان که منزل مادربزرگ مهمان بودیم و بعد من باید میرفتم تهران چون فردایش کلاس داشتم، بوی اسفندی که آن روز مادربزرگ برایمان دود کرده بود مثل اینکه هنوز در فضای این خانه هست، حیف که نماند تا عروسیمان را ببیند. یک نامه مرا برد به اوایل مهرماه هفتاد وچهار که خانواده (دو خواهر و پدر و مادر) جمیعا برای من که در دوره آموزشی سربازی در تهران بودم نامه نوشته اند، توصیف حال و اوضاع خانه و شهر و فامیل و دلداری من برای گذشتن از این دوران، نامه ای که هنوز پرده لرزانی جلوی چشمانم میکشد. یک ناخن گیر مرا به یاد پسرعموی دیگری می اندازد که من شاید خاطرات زیادی از او نداشته باشم اما خیلی ها از تاثیر او و اسطوره او حرف میزنند و رفت و نمیدانیم کجا آرمید. /آ
و خیلی خرده ریزهای دیگر مثل یادداشتهای کوچکی که روی هدایای تولدم از اطرافیانم گرفته ام و یا حتی یادداشتهایی که در خانه پدری در غیاب هم برای یکدیگر میگذاشته ایم کنار آینه دمِ درِ آشپزخانه مثل این یادداشت از پدر: من رفتم دنبال مادر، عدسی را وقتی پخت خاموش کن، که شاید مربوط به پنجشنبه شبی بوده است که فردا صبحش قرار بوده برویم گردش و برای صبحانه تدارک عدسی دیده شده بود. یا یک تقویم جیبی مربوط به سال 69، سردوشیها و درجه ها و پلاک هویت دوران خدمت، کارت امتحان رانندگی که یکی دوبار در آن رد شدم./آ
ولی شاید از همه اعجاب برانگیزتر نامه ای باشد که از بروجرد نوشته بودم برای خانواده، درِ آنرا هم چسبانده بودم، تمبر هم چسبانده بودم، آدرس هم نوشته بودم ولی پست نکرده بودم و حالا پس از دهسال و چهارماه و ده روز آنرا دوباره خودم بازکرده ام! نامه ای در شرح احوال و خبر سلامتی، نمیدانم چرا پست نکرده ام ولی این هم شاید ایده بدی نباشد: نامه ای بنویسیم برای دیگران، پستش نکنیم و سالها بعد دوباره خودمان بازش کنیم. /آ
-
تمام شد این سفر کاش یادگارهای بیشتری جمع کرده بودم !/آ
----------------------------------------------
پ.ن 1: باید اعتراف کنم که نوشتن از تونل زمان و اینجور چیزها یا آیزاک آسیموف را میخواهد یا نویسنده هری پاتر را تا جذاب باشد و در تخصص من نیست. ت
پ.ن. 2: و اما آن نامه، آن هم پیدا شد و این یک بخش از آن با اجازه از مولف محترم
پ.ن. 3: این پست را که میخواستم بفرستم جایی در این دنیای مجازی به موضوع جالبی برخوردم که دوباره ایمان آوردم به اینکه چقدر این دنیا کوچک است! خیلی کلی نوشتم ولی یکی از دوستان این وبلاگ شاید زمانی منظورم را بفهمد، اینقدر عجیب که آدم دور ا ز جون شاخ در می آورد!!/آLabels: روزهای گذشته
