Wednesday, April 05, 2006
بروجرد
نفر دوم: چند روز پیشها که بروجرد زلزله آمد به ناگاه دلم پرواز کرد به آن طرفها. چرا که من تعلق خاطر خاصی دارم به این شهر و اهالیش : از روز شنبه چهارم آذرماه هفتاد و چهار دوره دوم آموزشی دوران سربازیم در پادگان این شهر شروع شد و تا پنجشنبه نوزدهم بهمن ماه همان سال من یکی از ساکنین این پادگان بوده ام و بعد از آنکه تقسیم شدیم و من به پادگان شهر خودمان افتادم با یک افسر کادر هم اطاق بودم که اهل بروجرد بود و الحق که انسان با معرفت و با مرامی بود و در آن محیط که همیشه تضاد بین افسران کادر و وظیفه بود، هوای ما وظیفه ها را داشت، هر کجا هست خدا برایش خوش بخواهد. بعد در شهریور ماه هفتاد و شش خدمتم تمام شد و به فاصله یکی دو هفته نتایج فوق لیسانس آمد که قبول شده بودم و عازم تهران شدم و عجبا که این بار هم یکی از هم کلاسیهایم بروجردی بود که دوستیمان تا این لحظه ادامه پیدا کرده است. او هم ازدواج کرد و الان در شهر دیگری (غیر از شهر من و خودش) مشغول به کارست ولی مرتب با هم در تماسیم. او هم آدم با مرام و با معرفتی است. پس میبینید که من بیش از ده سال است که پیوند دارم با این شهر کوچک و با صفا ( که اهالیش به آن پاریس کوچولو میگفتند) و مردم دوست داشتنیش، دانشجوی بروجردی هم که زیاد داشته ام. در هر صورت آن سالی که من در آن شهر بودم به اقرار خود بروجردیها یکی از سردترین سالهای این شهرِ ذاتا سردخیز بود بطوریکه یک شب که نگهبان بودم در اطراف پادگان، درجه حرارت به بیست وشش درجه زیر صفر رسید و نفسهایمان بی اغراق قندیل میشد مثل فیلمهایی که از سیبری دیده بودیم. آن شب سه تا شلوار، سه تا جوراب که یکیش از پشم شتر بود، دو تا کلاه پشمی و یک شال از پشم شتر ، دستکش، دو تا پلیور و یک اورکت از من یک آدم آهنی ساخته بود که فقط در یک جهت میتوانست حرکت کند. و بارش برف هم که آن سال غوغا کرده بود. /آ
این اتفاق اخیر باعث شد که سری به یادداشتها و خاطرات آن روزها بزنم و این یادداشتی است از شب قبل از پایان دوره و تقسیم: /آ
احتمالا امشب آخرین شب ما در این پادگان خواهد بود. امروز دوتا درس باقیمانده را امتحانش را دادیم وضرب الاجلی تا یکی دو ساعت بعدش نمره ها اعلام شد. این همه عجله در اعلام نمرات باعث شد که همه احتمال بدهد که فردا تقسیم شویم. به هر حال فردا یا پس فردا تفاوت چندانی نخواهد کرد. ولی امشب آسایشگاه حال و هوای خاصی دارد. هر دسته ای گوشه ای جمع شده و به گونه ای سرگرمی راه انداخته و بساط بگو بخند برپاست. دفترهای خاطرات است که رد و بدل میشود و هرکس چند کلمه ای به یادگار مینویسد و در انتها احتمالا آدرسی، که خدا میداند این آدرسها اصلا به کار آید یا نه و این بچه ها را دیگر در عمرمان ببینیم یا نه. حال و هوای عجیبی است که با نوشتن نمیتوان آنرا به راحتی بیان کرد. پس از حدود سه ماه باید باز هم از یکدیگر جدا شویم که سخت است و خیلی سخت. یکبار تجربه اش را در تهران داشتم که روز تقسیم و جشن سردوشی و هنگام خداحافظی اشکم درآمده بود امشب هم احساس میکنم فردا یا پس فردا، به هر حال روز تقسیم و خداحافظی همین مشکل را خواهم داشت. چه کنم دست خودم نیست این دل است که زود انس میگیرد و بعد هم در چنین مواقعی کار دست آدم میدهد. و این چه سنتی است و چه حکمتی است انس گرفتن و همدم و همراز شدن و بعد جدا شدن. همیشه همینطور بوده سربزنگاه و هنگام بهره وری باید جدا شد. و چقدر این عمر سریع میگذرد مثل اینکه همین دیروز بود که وارد این پادگان شدیم. فضای آن شب هیچوقت فراموشم نمیشود. حال و هوای یک پادگان مرزی را داشت: ساعت دو و نیم بعد از نصف شب، پادگانی وسط بیابان با زره پوشی دم در، صدای عوعوی سگها، سوسوی چراغها، دژبانهایی که ما را بازرسی میکردند، آمبولانسی که دم پادگان آمده بود و میگفتند یک نفر در زاغه خودزنی کرده، صدای تک و توک تیری از بیرون پادگان و احتمالا دهات مجاور، و بالاخره رسیدن به دم در گروهان لیسانس با نگهبانی مسلح به کلاش و چرخ و واچرخ خوردن در تاریکیهای پادگان طوری که جهت را گم میکنی و ... همه و همه احساسی خاص و فراموش نشدنی را در ذهنم حک کرده است، یادگاری از پادگان بروجرد. بعد از ما هم خیلی ها به این گروهان و این آسایشگاه خواهند آمد، روی این تختها خواهند خوابید، گشتی خواهند داد، به خاطر مسجد نرفتن اجباری تنبیه خواهند شد و سرانجام هم تقسیم و ترخیص خواهند شد، اما هرکس خاطرات خاص خودش را خواهد داشت، مثل اینکه حجمی از هوا و فضای اینجا را با خودش میبرد. /آ
این اتفاق اخیر باعث شد که سری به یادداشتها و خاطرات آن روزها بزنم و این یادداشتی است از شب قبل از پایان دوره و تقسیم: /آ
احتمالا امشب آخرین شب ما در این پادگان خواهد بود. امروز دوتا درس باقیمانده را امتحانش را دادیم وضرب الاجلی تا یکی دو ساعت بعدش نمره ها اعلام شد. این همه عجله در اعلام نمرات باعث شد که همه احتمال بدهد که فردا تقسیم شویم. به هر حال فردا یا پس فردا تفاوت چندانی نخواهد کرد. ولی امشب آسایشگاه حال و هوای خاصی دارد. هر دسته ای گوشه ای جمع شده و به گونه ای سرگرمی راه انداخته و بساط بگو بخند برپاست. دفترهای خاطرات است که رد و بدل میشود و هرکس چند کلمه ای به یادگار مینویسد و در انتها احتمالا آدرسی، که خدا میداند این آدرسها اصلا به کار آید یا نه و این بچه ها را دیگر در عمرمان ببینیم یا نه. حال و هوای عجیبی است که با نوشتن نمیتوان آنرا به راحتی بیان کرد. پس از حدود سه ماه باید باز هم از یکدیگر جدا شویم که سخت است و خیلی سخت. یکبار تجربه اش را در تهران داشتم که روز تقسیم و جشن سردوشی و هنگام خداحافظی اشکم درآمده بود امشب هم احساس میکنم فردا یا پس فردا، به هر حال روز تقسیم و خداحافظی همین مشکل را خواهم داشت. چه کنم دست خودم نیست این دل است که زود انس میگیرد و بعد هم در چنین مواقعی کار دست آدم میدهد. و این چه سنتی است و چه حکمتی است انس گرفتن و همدم و همراز شدن و بعد جدا شدن. همیشه همینطور بوده سربزنگاه و هنگام بهره وری باید جدا شد. و چقدر این عمر سریع میگذرد مثل اینکه همین دیروز بود که وارد این پادگان شدیم. فضای آن شب هیچوقت فراموشم نمیشود. حال و هوای یک پادگان مرزی را داشت: ساعت دو و نیم بعد از نصف شب، پادگانی وسط بیابان با زره پوشی دم در، صدای عوعوی سگها، سوسوی چراغها، دژبانهایی که ما را بازرسی میکردند، آمبولانسی که دم پادگان آمده بود و میگفتند یک نفر در زاغه خودزنی کرده، صدای تک و توک تیری از بیرون پادگان و احتمالا دهات مجاور، و بالاخره رسیدن به دم در گروهان لیسانس با نگهبانی مسلح به کلاش و چرخ و واچرخ خوردن در تاریکیهای پادگان طوری که جهت را گم میکنی و ... همه و همه احساسی خاص و فراموش نشدنی را در ذهنم حک کرده است، یادگاری از پادگان بروجرد. بعد از ما هم خیلی ها به این گروهان و این آسایشگاه خواهند آمد، روی این تختها خواهند خوابید، گشتی خواهند داد، به خاطر مسجد نرفتن اجباری تنبیه خواهند شد و سرانجام هم تقسیم و ترخیص خواهند شد، اما هرکس خاطرات خاص خودش را خواهد داشت، مثل اینکه حجمی از هوا و فضای اینجا را با خودش میبرد. /آ
در همین دوران پسر عمویم ( که خیلی وقت است ندیده امش و دلم برایش تنگ شده ) هم در بندرعباس مشغول گذراندن سربازی بود و از آنجا برای من در این پادگان نامه ای فرستاده بود، شاید هیچوقت به خودش نگفته باشم ولی در همین دفتر خاطراتم درباره این نامه نوشته ام که مختصر بود اما در این خشکسالی پادگان و سربازی و دوری و غربت، حکم باران را داشت . شاید این نامه را پیدایش کنم و تصویر بخشهایی از آنرا در این وبلاگ بگذارم. /آ
Labels: روزهای گذشته
