Monday, April 03, 2006
خدا را شکر
نفر اول: روی کابینت می ایستم و دستانم را بلند میکنم تا شیشه را پاک کنم. زن همسایه هم می آید پشت پنجره اطاقش. من دستمال را میکشم، او دستمال را روی شیشه میکشد. من پرده ها را با میکنم، او باز میکند. من آه میکشم، او آه میکشد. هردو زیر چشمی به هم نگاه و سرعتمان را کم و زیاد میکنیم. /آ
پیش خودم میگویم باز هم خانه تکانی، کاش این قسمت از سال حذف میشد واقعا که کار خسته کننده ای است و خیلی فشرده، زن همسایه عرق پیشانیش را پاک میکند و میرود ژاکتی میپوشد، من دستانم را به هم میمالم و میروم ژاکتی می آورم دوباره چشمم به او می افتد. از طرف خودم و او آه میکشم و میگویم امان از این کارهای خانه که تمامی ندارد و گاهی کارها مافوق تحمل ما خانمهاست اما به هر حال انجامش میدهیم. زن همسایه می آید توی تراس، ای وای دارد چه کار میکند؟ پایش را میگذارد روی نرده های تراس و سعی میکند شیشه های بالایی را پاک کند ولی من این کار را نمیکنم. کمی بعد میرود و فرش بزرگی را هن هن کنان می آورد و در حالیکه آب از سرتاپایش میچکد پهن میکند روی نرده ها. متوقف میشوم دهانم از تعجب بازمانده ولی او بازهم کارهای عجیب میکند و من بیشتر و بیشتر دلم به حالش میسوزد و متاسف میشوم. حالا دیگر تقریبا مطمئن هستم که تمام کارهای خانه از ریز و درشتش وظیفه خودش است، تنها و تنها خودش. ولی من یادم میماند که به همسرم بگویم شیشه های بالایی را او پاک کند که قدش بلندتر و دستانش قویتر است پس نیازی نیست که کارهای محیرالعقول انجام دهم. پس لازم است خدارا شکر کنم که آنقدر همسرم با من همفکر و همراهست که بتوانم پاره ای از کارهای خانه تکانی را به او محول کنم و او این مسئله را خوب درک میکند که وقتی هردویمان بیرون از خانه کار میکنیم لازمست که کارهای خانه را هم مشترک انجام دهیم. پس در همین لحظه، در همین روزهای پایانی سال و در همین آستانه سال نو، خدا را شکر میکنم بخاطر همه آن چیزهایی که ما یعنی خانواده سه نفری ما در این سال بدست آورده ایم از جمله سلامتی، تفاهم، صمیمیت، دوستی، حس همکاری مشترک که امیدوارم همچنان تداوم پیدا کند. زن همسایه همچنان به کارهای عجیبش ادامه میدهد و من از کابینت پایین می آیم، باید زودتر جمع و جور کنم و برای رفتن به سرکار آماده شوم. /آ
پیش خودم میگویم باز هم خانه تکانی، کاش این قسمت از سال حذف میشد واقعا که کار خسته کننده ای است و خیلی فشرده، زن همسایه عرق پیشانیش را پاک میکند و میرود ژاکتی میپوشد، من دستانم را به هم میمالم و میروم ژاکتی می آورم دوباره چشمم به او می افتد. از طرف خودم و او آه میکشم و میگویم امان از این کارهای خانه که تمامی ندارد و گاهی کارها مافوق تحمل ما خانمهاست اما به هر حال انجامش میدهیم. زن همسایه می آید توی تراس، ای وای دارد چه کار میکند؟ پایش را میگذارد روی نرده های تراس و سعی میکند شیشه های بالایی را پاک کند ولی من این کار را نمیکنم. کمی بعد میرود و فرش بزرگی را هن هن کنان می آورد و در حالیکه آب از سرتاپایش میچکد پهن میکند روی نرده ها. متوقف میشوم دهانم از تعجب بازمانده ولی او بازهم کارهای عجیب میکند و من بیشتر و بیشتر دلم به حالش میسوزد و متاسف میشوم. حالا دیگر تقریبا مطمئن هستم که تمام کارهای خانه از ریز و درشتش وظیفه خودش است، تنها و تنها خودش. ولی من یادم میماند که به همسرم بگویم شیشه های بالایی را او پاک کند که قدش بلندتر و دستانش قویتر است پس نیازی نیست که کارهای محیرالعقول انجام دهم. پس لازم است خدارا شکر کنم که آنقدر همسرم با من همفکر و همراهست که بتوانم پاره ای از کارهای خانه تکانی را به او محول کنم و او این مسئله را خوب درک میکند که وقتی هردویمان بیرون از خانه کار میکنیم لازمست که کارهای خانه را هم مشترک انجام دهیم. پس در همین لحظه، در همین روزهای پایانی سال و در همین آستانه سال نو، خدا را شکر میکنم بخاطر همه آن چیزهایی که ما یعنی خانواده سه نفری ما در این سال بدست آورده ایم از جمله سلامتی، تفاهم، صمیمیت، دوستی، حس همکاری مشترک که امیدوارم همچنان تداوم پیدا کند. زن همسایه همچنان به کارهای عجیبش ادامه میدهد و من از کابینت پایین می آیم، باید زودتر جمع و جور کنم و برای رفتن به سرکار آماده شوم. /آ
(نوشته ای از روزهای آخر سال قبل)
