Thursday, March 30, 2006
سالی که گذشت
بهار: مامان میگوید باید خدا را شکر کنیم به خاطر همه آنچه که به ما بخشیده است، بابا میگوید باید آنها را بنویسیم تا بیشتر به خاطرمان بیاید. مامان مرا مینشاند، دفتر خاطراتی را که میگوید برای من نوشته باز میکند و میگوید از شروع بهار 84 میخوانیم و من تعجب میکنم که آیا این کسی که مامان از او نوشته خودِ من هستم یا کودک دیگری؟ یعنی من این همه عجیب، کوچک و ناتوان بوده ام؟
پاهایت را محکم میکنی. لرزان است، خیلی نحیف و لرزان اما مسلط میشوی. اراده میکنی که ثابتشان کنی. حالا دو دست و دو پا ستون تنت شده اند و بالاخره بعد از دو ماهی که برای این کار تلاش کرده ای میتوانی گامی به جلو برداری، چهار دست و پا درست مثل بره های توی صحرا مثل بره های مست از گرمای خورشید، سرشار از مهر پدر و مادر و مملو از انرژیهای مثبت، شاد از پیروزی ای که بدست آورده ای لبخند میزنی. لبخندت زیباست و گرم درست مثل لبخند خورشید در ظهر یک روز بهاری در اوج آسمان پاک و برفراز دشت پر از خوشه های گندم به ما نگاه میکنی و دوباره میخندی. ما انگشت به دهان مانده ایم چه کسی این کارها را به تو یاد میدهد؟ /آ
سیزدهم فروردین هشتاد و چهار
پاهایت را محکم میکنی. لرزان است، خیلی نحیف و لرزان اما مسلط میشوی. اراده میکنی که ثابتشان کنی. حالا دو دست و دو پا ستون تنت شده اند و بالاخره بعد از دو ماهی که برای این کار تلاش کرده ای میتوانی گامی به جلو برداری، چهار دست و پا درست مثل بره های توی صحرا مثل بره های مست از گرمای خورشید، سرشار از مهر پدر و مادر و مملو از انرژیهای مثبت، شاد از پیروزی ای که بدست آورده ای لبخند میزنی. لبخندت زیباست و گرم درست مثل لبخند خورشید در ظهر یک روز بهاری در اوج آسمان پاک و برفراز دشت پر از خوشه های گندم به ما نگاه میکنی و دوباره میخندی. ما انگشت به دهان مانده ایم چه کسی این کارها را به تو یاد میدهد؟ /آ
سیزدهم فروردین هشتاد و چهار
زبانت را پشت لبهای کوچولویت قلنبه میکنی، تاب میدهی، میچرخانی و سعی میکنی که از ته حلق صداهایی درآوری صداهایی که خودت هم از بیرون آوردن آنها از حفره دهان و از ته حنجره هیجان زده میشوی. حتما بعد از هربار مکث میکنی و ریزمیخندی به طوریکه دوتا چال قشنگ روی لپهایت می افتد و چشمانت برق میزند. (20/1/84) /آ
شروع یاد گیری مهارت های حرکتی درست بعد ار مهارتهای کلامی ما را شگفت زده تر میکند این روزها حتما با بروز یک کار تازه از جانب تو همراه میشود و من همیشه برای مادرجون که هر روز با هیجان سراغت را میگیرند، چیزی برای تعریف کردن دارم. /آ
بیست و دوم فروردین هشتاد و چهار
تمام شب کلافه بودی شاید ساعت به ساعت با گریه های شدید از خواب میپریدی و من چون کمی هم تب داشتی فکر میکردم مربوط به تب است که ناآرامی، صبح وقتی عوضت کردم با اسهالی نسبتا شدید مواجه شدم، نگران شدم اما به دلیل اینکه دو روز تعطیلی پشت سرهم بود دستمان از دکتر کوتاه بود، خاکشیر دادمت و بعد سوپ ساده ای درست کردم تب قطع شده بود اما زیاد دوست داشتی غر بزنی و همه چیز را توی دهانت کنی تا وقت که خواستم ناهارت را بدهم شاید این لحظه یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی من و بابا باشد. اولین قاشق را که دادم صدایی آمد تیلیک، دومی را که دادم تیلیک و بعدی و بعدی من هیجان زدخ استکانی آب آوردم و بازهم تیلیک. من و بابا از ته دل خندیدیم خیالمان راحت شد. حتما همه علائم مربوط به این مهمان ناخوانده کوچولو بوده. (8/3/84) /آ
و من بالاخره بطور رسمی کفش به پایت کردم اگرچه تا قبل از این هم حتی برای کامل شدن تیپ و قیافه ات هم که بود این کار را میکردم ولی امروز که حدود دو روز است از مشهد برگشته ایم و آنجا ما یک جفت کفش جیک جیکی برایت خریدیم که درست اندازه پایت باشد و تو دیگر بصورت رسمی و با جدیت تصمیم گرفته ای که راه بروی گامهایت درست مثل بره های کوچولو توی صحرا که در میان شبدرهای تازه سرزده سعی میکنند روی پاهای کوچکشان بایستند ، لرزان است و با تکیه به جایی روی این دو پای کوچک بلند میشوی و بعد مثل جوجه اردکها برای حفظ تعادلت گشاد گشاد راه میروی. (1/6/84) /آ
و مامان میخواند و میخواند ، من خیلی گیج شده ام چون من الان درست و راحت راه میروم هرجا که دلم بخواهد سرک میکشم حتی جاهایی که مامان و بابا خیلی هم خوششان نمی آید. حرف میزنم حتی مامانم میخندد و میگوید به تازگی میتوانم جمله های کوتاه بگویم، من که نفهمیدم جمله یعنی چه؟
بابا میگوید زندگی خیلی زیباست باید بتوانیم بیشتر از آنچه تاکنون دوستش داشته ایم، دوستش بداریم و بهره ببریم حتی اگر گاهی اوضاع آنطوری پیش نرود که انتظارش را داریم، من که باز هم نفهمیدم، من فقط میدانم که این روزها هرچیزی که میبینم خیلی خیلی خوشگله !! این کلمه را هم تازه یاد گرفته ام، هروقت میگویم همه ذوق میکنند و خوشحال میشوند ! /آ
