Saturday, March 25, 2006
عید من
بهار: سلام، تا امروز سال خوبی داشتین؟ سال منم بد نبوده، کلی عیدی گرفتم ، یکی دوتا ماچ هم عیدی دادم! نوشته های عیدی ها رو خیلی دوست داشتم مثلا دایی بابام (که منم بهشون میگم دایی) برام یه کیفی دادن که توش مداد رنگی هام رو بذارم و برام نوشتن: /آ
مداد زرد من کو؟
میخوام یه بلبل بکشم
مداد صورتی من کو؟
میخوام شکوفه بهاری بکشم
همه مدادهای رنگی ات همین جا هستند تا تو نقاشی های زیبا بکشی. بهار جان، بهار سال 85 مبارک
یا دختر عموم که چندماه از خودم بزرگتره سه تا کتاب خوشگل برام داده به اسمهای زیر قارچ، ماجرای سیب و چوب جادویی و پشت یکی از اونا نوشته: /آ
بهار خوشگلم، این سری از کتابها وقتی مامانم کوچک بوده و همسن ما، در بازار بوده و مامان آنها را خیلی دوست داشته، بعد یکی برایم خرید و یکی هم برای تو
به نظر من اینکه برای هدیه هامون یه نوشته هم بنویسیم کار قشنگ و جالبیه ولی دیگه خیلیا حوصله این کارو ندارن. /آ
بعد روز سه شنبه با مامانجون و باباجون رفتیم شیراز و بعدش هم بوشهر و جمعه هم برگشتیم شهرمون. همه جا خیلی شلوغ بود ولی من حسابی بازی کردم و هوا و آفتاب خوردم. فقط وقتایی که توی ماشین بودیم حوصلم سر میرفت و یه خورده غر میزدم. اینقد شلوغ بود که نتونستیم بریم دیدن آقای سعدی و آقای حافظ و یه خونه بزرگ که اسمش تخت جمشید بود. ولی بابا برام توضیح داد که اینجا چه آدمای بزرگی زندگی میکردن و اینکه قسمت عمده ای از تاریخ ایران اینجاها شکل گرفته. این جمله بابا رو نفهمیدم یعنی چه ولی قلبم تندتر زد. این بعد از کیش و مشهد و تهران ، چهارمین مسافرت من بود و سخت ترینش ولی دوست داشتم. /آ
کاشکی به شماها هم خوش بگذره
مداد زرد من کو؟
میخوام یه بلبل بکشم
مداد صورتی من کو؟
میخوام شکوفه بهاری بکشم
همه مدادهای رنگی ات همین جا هستند تا تو نقاشی های زیبا بکشی. بهار جان، بهار سال 85 مبارک
یا دختر عموم که چندماه از خودم بزرگتره سه تا کتاب خوشگل برام داده به اسمهای زیر قارچ، ماجرای سیب و چوب جادویی و پشت یکی از اونا نوشته: /آ
بهار خوشگلم، این سری از کتابها وقتی مامانم کوچک بوده و همسن ما، در بازار بوده و مامان آنها را خیلی دوست داشته، بعد یکی برایم خرید و یکی هم برای تو
به نظر من اینکه برای هدیه هامون یه نوشته هم بنویسیم کار قشنگ و جالبیه ولی دیگه خیلیا حوصله این کارو ندارن. /آ
بعد روز سه شنبه با مامانجون و باباجون رفتیم شیراز و بعدش هم بوشهر و جمعه هم برگشتیم شهرمون. همه جا خیلی شلوغ بود ولی من حسابی بازی کردم و هوا و آفتاب خوردم. فقط وقتایی که توی ماشین بودیم حوصلم سر میرفت و یه خورده غر میزدم. اینقد شلوغ بود که نتونستیم بریم دیدن آقای سعدی و آقای حافظ و یه خونه بزرگ که اسمش تخت جمشید بود. ولی بابا برام توضیح داد که اینجا چه آدمای بزرگی زندگی میکردن و اینکه قسمت عمده ای از تاریخ ایران اینجاها شکل گرفته. این جمله بابا رو نفهمیدم یعنی چه ولی قلبم تندتر زد. این بعد از کیش و مشهد و تهران ، چهارمین مسافرت من بود و سخت ترینش ولی دوست داشتم. /آ
کاشکی به شماها هم خوش بگذره
