Tuesday, March 07, 2006
دوستانِ شناسِ ناشناس
نفر اول: در دوران نوجوانی زمانی که اولین بار کتاب بابالنگ دراز را خواندم آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که تا روزها و ماهها آرزو میکردم به جای جودی آبوت بودم ، دخترکی که میتوانست با کسی که فقط سایه ای بلند از او روی دیوار دیده بود، ارتباط برقرار کند و از شیطنتها و شادیهایش و از غصه ها، دلتنگی ها و شکستهایش برایش بگوید و از جانب او حمایت شود و جالبتر اینکه این دختر کوچولو از احساس وجود این شخصیت خیالی آرامش میگرفت و با دادن نامه های بعضا یک طرفه دوستی عمیقی ایجاد کرده بود. /آ
شاید بعدها همین احساس لذت از خواندن این کتاب و نامه های شیطنت آمیزجودی باعث شد که من دفترچه خاطراتی را در دوران نامزدی ام خطاب به همسرم بنویسم بدون آنکه او بداند و برای او از خودم و احساساتم بنویسم و در دوران بعد از ازدواج نیز دفترچه ای را خطاب به کودک هنوز به دنیا نیامده ام بنویسم و برای او از شادمانیم به خاطر حضورش و از دغدغه های ذهنی مادری ام بگویم شاید که روزی او بخواند و برایش راه گشایی باشد، در این دنیای شلوغ بیرحم. /آ
حالا این روزها یعنی از زمان افتتاح وبلاگ خانوادگیمان و از زمانی که دوستان جدید ناشناخته ای از جاهای مختلف پیدا کرده ایم، احساس خیلی بهتری دارم بخصوص درابطه با یکی از مهمانان این وبلاگ به نام خاله میم. من برای بهار خیلی خوشحالم که میتواند با شخصی مشابه بابالنگ دراز از این نظر که تنها شناخت ما از او نوشته هایش است، رابطه برقرار کند و شاید این رابطه بتواند آنقدر عمیق شود که بهار دوستی در آنسوی دنیا داشته باشد که برای او از رازها و احساساتش و شیطنتهایش بگوید و انگار این آرزویی است که بعد از سالها به تحقق پیوسته است. /آ
شاید بعدها همین احساس لذت از خواندن این کتاب و نامه های شیطنت آمیزجودی باعث شد که من دفترچه خاطراتی را در دوران نامزدی ام خطاب به همسرم بنویسم بدون آنکه او بداند و برای او از خودم و احساساتم بنویسم و در دوران بعد از ازدواج نیز دفترچه ای را خطاب به کودک هنوز به دنیا نیامده ام بنویسم و برای او از شادمانیم به خاطر حضورش و از دغدغه های ذهنی مادری ام بگویم شاید که روزی او بخواند و برایش راه گشایی باشد، در این دنیای شلوغ بیرحم. /آ
حالا این روزها یعنی از زمان افتتاح وبلاگ خانوادگیمان و از زمانی که دوستان جدید ناشناخته ای از جاهای مختلف پیدا کرده ایم، احساس خیلی بهتری دارم بخصوص درابطه با یکی از مهمانان این وبلاگ به نام خاله میم. من برای بهار خیلی خوشحالم که میتواند با شخصی مشابه بابالنگ دراز از این نظر که تنها شناخت ما از او نوشته هایش است، رابطه برقرار کند و شاید این رابطه بتواند آنقدر عمیق شود که بهار دوستی در آنسوی دنیا داشته باشد که برای او از رازها و احساساتش و شیطنتهایش بگوید و انگار این آرزویی است که بعد از سالها به تحقق پیوسته است. /آ
