Friday, March 03, 2006
یک نگاه
نفر اول : راننده اتوبوس با اصرار هرچه تمامتر پایش را روی گاز فشار میدهد و در دل شب در جاده خلوت و تاریک با سرعت پیش میرود. دختر بچه چهار- پنج ساله با هر تعویض دنده و با هر دست انداز یا ترمز ناگهانی به جلو و عقب پرتاب میشود. پنج ساعتی میشود که من چشم از او بر نمیدارم. پدر و مادرش محکم در صندلیهایشان فرو رفته اند و احتمالا خواب رفته اند و او در میانه اتوبوس روی پاهای ناتوان و لاغرش ایستاده، هر از گاهی چشمانش روی هم می افتد و دوباره با تکانی چشم باز میکند، گاهی می افتد کف اتوبوس و دوباره بلند میشود، گاهی از روی شیطنت کودکیش با گوشه لباس مسافرانی که گیج و کلافه روی صندلیها جابجا میشوند بازی میکند. نزدیک صبح وقتی اتوبوس نزدیک بهشت زهرا توقف میکند مادر ، دختر بچه را که همانطور ایستاده سرش را روی پای او گذاشته و به خواب رفته، به کولش میکشد، پدر خمیازه ای میکشد و کیفش را بر میدارد و هرسه پیاده میشوند و کفشهای کوچک دخترک همانطور کف اتوبوس به جا میماند و صدای مسافران که میگویند خانم کفشهایش، در میان صدای گوشخراش موتور اتوبوس که به راه می افتد گم میشود. /آ
