نفر دوم: نمیدانم شماها هم تا حالا شاعر بوده اید و یا حداقل دلتان میخواسته که شاعر باشید یا نه ولی من در یک مقطعی شعر میگفتم ، در سنین بین پانزده تا هجده سال. البته شعر که چه عرض کنم ولی در هر حال برای خودم دست و پایی زده ام. البته در این قضیه خیلی عوامل موثر بوده مثلا شوهر خاله ای که نویسنده، شاعر و منتقد بوده و سالهای سال عصرهای پنجشنبه خانه اش پاتوق اهالی فرهنگ و هنر بود، دایی ای که نویسنده و مترجم بوده، پسر خاله هایی تقریبا همسن و سال خودم که آنها هم در چنین حال و هوایی بوده اند، پسر عمویی که از خودم خیلی بزرگتر است و در امریکاست و آن هم شاعر و نویسنده است، مجله ای فامیلی که زمانی ما بچه ها در می آوردیم ، جو به شدت فرهنگی محیط اطراف که خوراک روزانه شان کتاب و مطالعه بوده و خیلی عوامل فیزیکی و متا فیزیکی دیگر . و در این شرایط مگر میشد که شعر نگفت؟!. و شاید مهمتر از همه آنکه فکر میکردیم به سبک نیمایی یا سپید شعر گفتن که کاری ندارد، نه وزن میخواهد و نه قافیه، غافل از آنکه آن هم قواعد خاص خودش را باید داشته باشد. پس شعر میگفتم و آنرا ارائه هم میکرده ام ، از جمله یادم می آید که یک روز در کمال جسارت و شجاعت یکی از این شعرها در یکی از آن جلسات عصر پنجشنبه خانه خاله در حضور خیلی افراد غریبه خواندم، کاری که شاید الان به هیچ عنوان زیر بارش نروم. در پی این بروزات ادبی ، برخی از اهالی فامیل حتی شدیدا پاپی شدند که من را بفرستند رشته ادبیات، که اگر نروی استعدادهایت هدر میرود، و البته این هدر دادن استعداد کاری است بشدت ظالمانه ، و مقاومت از طرف من که این رشته نان و آب نمیشود و آخرش هم سر از رشته دیگری کاملا متفاوت درآورده ام و نمیدانم اگر به آن راه رفته بودم چه میشد (البته اخیرا با این وبلاگ نویسی برخی از آن استعدادها در حال شکوفایی مجدد است!). نمیدانم شاید به قول بابک که زمانی در وبلاگش در روز تولدش خطاب به خودش از آرزوهایش نوشته بود، من هم باید به خودم بگویم که میدانم که دوست داشتی و استعداد داشتی که شاعر و یا نویسنده بزرگی شوی ولی حیف که درد معاش نگذاشت... /آ
در هر صورت چندی پیش در بین یادگارهای قدیم به ناگاه شعرهای آن زمانم سرک کشیدند و چشمک زدند که فلانی ما را دریاب و این شد که چندتایی از آنها را در این جا مینویسم ، گرچه که ممکن است خنده دار و بچه گانه هم باشند: /آ
جادوی آب
اطلسی ها را
تاثیری است
آنگاه که طراوت خویش را
به باغچه میبخشد
و بوی خاک و گُل
فضا را می آکند
بوی زندگی
در هوا جاریست
( به تاریخ 6/4/66)
---------------------------
نوزده پرچم
بر قبر نوزده جوان
که با عبور باد دیوانه
دیوانه وار میچرخند
بر قبر نوزده جوان
که در تورم یک شب گم شدند
و نوزده کاج خشک
که دید را محدود میکنند
در بیکرانگی دشتهای خشک
هزار پرچم
بر مزار هزار جوان میگریند
بر آستانه هزار کاج خشک
(به تاریخ 14/5/66) ---------------------------
آفتاب ترا صدا میکرد
باد که میگذشت
صدایش را برد
تا آنجا که هیچ صدایی نبود
و فقط انتظار بود
که قلب گلها را میفشرد
(به تاریخ 4/5/66 فکر میکنم این شعری بوده که در آن جلسه خوانده ام)
---------------------------
ایران من
شب بی ستاره نخواهد دید
حتی اگر شهر
با هزاران چراغ
آذین بسته شود
و سکوت
سکوتی از آن دست که مرگ را نوید میدهد
نخواهد داشت: /آ
سوت شاد رهگذری
کوچه ها را لبریز میکند
(به تاریخ تابستان 68 و شاید آخرین شعر)
-----------------
یک موضوع بیربط : نمیدانم مشکل از بلاگ اسپات است یا از جای دیگر، روز پنجشنبه و جمعه نه تنها وبلاگمان از جاهای دیگری سر در می آورد بلکه آدرسهای سمت راست وبلاگ هم چنین وضعیتی داشتند یعنی دی را که کلیک میکردی میرفت یک جای بیربط و همینطور زمزمه های ذهن من و خانه دوست. این را گفتم که اگر یک روز آمدید ما نبودیم بدانید تقصیر از ما نیست. نمیدانم که مسئله هک شدن بودن یا چیز دیگری
# posted by ما سه نفر هستیم : 11:59 AM
