Saturday, January 28, 2006

قدردان لحظات

نفر اول :نمیدانم یک ساعت دیگر، یک دقیق ، یک ثانیه و حتی یک چشم برهم زدن دیگر چه پیش خواهد آمد و ای کاش زمان رفتن معلوم بود و نحوه اش، آن وقت شاید با احتیاط و ظرافت بیشتری قدم برمیداشتیم شاید زود فراموشمان نمیشد که باید همدیگر را دوست بداریم و قدر لحظه هایمان را بدانیم. اما من امروز در حالیکه شدیدا در غم از دست دادن عزیزمان که بسیار پاک بود و بسیار دوستش میداشتیم و بسیار در نوع رفتنش حیرت زده شدیم و بسیار جوان بود برای رفتن ، میگریستم تصمیم گرفتم که زندگی را بازهم مثل همیشه و شاید بیشتر دوست بدارم ، برای لحظه هایش ارزش قائل شوم و گرانبهایشان بشمرم مبادا لحظه ای را زیر دست و پایم له کنم و غافل شوم از آن و بعد افسوسش را بخورم. ای کاش فراموشم نشود که دیر یا زود، پیر یا جوان، راضی یا ناراضی، موفق یا شکست خورده، سرافراز یا سربزیر، باید رفت بازهم فردا خورشید سربر خواهد آورد و من به خورشید، به گرمایش که مایه رونق زندگی است، به صبح، ظهر و شب، به لحظه آرامش و دعا، به همسر به پدر و مادر و فرزند، به خواهران و برادران، به همکاران و دوستان و به زندگی عشق خواهم ورزید و بی دریغ و از صمیم قلب هر آنچه میتوانم نثارشان خواهم کرد

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?