Wednesday, January 25, 2006

روزی روزگاری

نفر دوم : روزی روزگاری در فامیلی بزرگ با ایده آلها و هدفهایی بسیار بزرگ و کمابیش همسو، گویا نارنجکی منفجر شد که هر ترکشش به نوعی دامن هر کس را گرفت و چنان شد که از آن جمع نسبتا یک پارچه، هفتاد فرقه مختلف و بلکه بیشتر پدید آمد و هر فرقه را مرامی و هدفی و ایده آلی، و ذهن ساخته هایی: یکی ایده آلش را در وجود نعمت میجویید و دیگری حیدر را پرچمداری میدانست که میتواند بار را به سرمنزل مقصود برساند و همین حیدر و نعمت ها نیز با چندین انشعاب و ورژن مختلف. این دگم ها و تعصب ها چنان ریشه دواند که دوستانی چندین و چند ساله چشم ندید هم را پیدا کردند و بسا سایه هم را که با تیر میزدند. هرکسی یک چیز بیشتر نمیدید که همان چیزی بود که میخواست ببیند و سایرین نه نظراتی که شاید بخشی از حقیقت را در خود داشته باشند ، که کفریاتی بودند که باید به شدیدترین وجه ممکن از صحنه روزگار محو میشدند. حقیقت و موکدا تمام حقیقت، من بود. در این میانه، همدردی ارزشی فراموش شده بود به آن حد که وقتی پسرعمویی و دختر عمه ای به مرگی کاملا غیر طبیعی جان سپردانده شدند، آن پسرعمو و پسردایی دیگر را دریغ از تسلیتی و تسلایی ، چرا که آنان نعمتی بودند و از منظر حیدری ها مرگشان روا، وااسفا
روزها گذشت، سالها گذشت. شاید زندگی درسهایی داد: شاید فراموشی، شاید فهم، شاید شعور و درک، شاید بزرگواری و بخشش و شرمندگی ... چندی پیش فردی نسبتا جوان - نمیدانم از حیدریها یا نعمت یها- از این فامیل در اثر عارضه ای در بستر بیماری افتاد، بیست و دو روز در حالت کما و در این روزها همه جور پرستاری را بر بالین خود دید، از همه فرقه های سالهای نه چندان دور این فامیل، با کمترین مشابهت فکری. و خیلی ها برایش دعا کردند و در از دست دادنش که پریروز اتفاق افتاد، خیلیها اشک ریختند و همدردی کردند، حتی همان پدر و مادری که بیست و دو سال پیش حسرت تسلیتی بر دلشان ماند، بی دریغ تسلیت گفتند و در جستجوی واژه هایی بودند برای تسکین درد بازماندگان

بیایید برای چشمان باز و درک و شعور وسیع دعا کنیم

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?