Friday, January 13, 2006
اندر باب نه گفتن به دیگران و رودرواسی
نفر اول: روز پنجشنبه بین دو تعطیلی عید قربان و جمعه آزمایشگاه ما دایر خواهد بود و طبق معمول در یک چنین مواقعی همه میخواهند با آوردن بهانه ای کار را تعطیل کنند و طبق رسم کارمان برای گرفتن مرخصی هرکسی باید برگه درخواستش را دستش بگیرد و دور بیفتد تا پرسنل هم شیفتش امضا کنند که جایش را پر میکنند و در آخر، مسئول امضا میکند. این بدترین کار ممکن است چون یک جور منت کشی است و درضمن طرف مقابل هم معمولا توی رودربایستی می افتد. به هرحال کار عصر پنجشنبه با دو پرسنل میچرخد یکی من و دیگری آقایی که میخواست مرخصی بگیرد ولی از بین کلیه پرسنل آزمایشگاه هیچکس حاضر نشد که درخواستش را امضا کند و در نهایت آخرین نفری که دلش به رحم آمد و گفت من حاضرم بیایم مسئول آزمایشگاه موافقت نکرد و گفت فلانی کار شما را وارد نیست و آن آقا آنقدر دمغ و پکر شد که با زبان بی زبانی گفت که کاشکی این خانم (که منظورش من بود) دوتا میشد (چه حرف عجیبی!). مسئول هم گفت بله اگر ایشان تقبل کنند به تنهایی کار را پوشش دهند من موافقم . و نادرترین اتفاق ممکن این بود که من خودم را به گوش کری زدم که یعنی نشنیده ام. این اولین بار بود که من توی رودرواسی کسی قرار نگرفتم
نفر دوم:و این هم چند تصویر از من
نفر دوم:و این هم چند تصویر از من
کارشناس محترم برنامه ریزیهای گروه: آقای ... یکی از امتحانهایتان افتاده روز پنجشنبه ساعت 2 بعد از ظهر
تقویم را نگاه میکنم، پنجشنبه ای بین دو تعطیلی چهارشنبه و جمعه و آن هم بعد از ظهر
من: چرا این روز، چرا این ساعت؟
کارشناس محترم ...: برنامه ها جور نمیشد، کس دیگری حاضر نمیشد
من: ... سکوت
کارشناس محترم ...:یه چیز دیگه، کمک هم لازم دارین، مراقب؟ میدونین چیه برای این روز هیچکدام از کارمندها حاضر نمیشن که بیان برای مراقبت
من: ... سکوت
کارشناس محترم ...: تا یادم نرفته، زحمت حضور و غیاب و صورتجلسه رو هم خودتون بکشین، چون من هم نمیتونم بیام
من: ... سکوت
-------------------------------------------------------------------------
در کوچه ای باریک و یک طرفه در حال حرکتم که ناگهان از روبرو ماشینی خلاف وارد کوچه میشود. از کنار هم نمیتوانیم رد شویم و من هستم که باید دنده عقب بروم تا جایی که راه باز شود
در کوچه ای باریک و یک طرفه در حال حرکتم که ناگهان از روبرو ماشینی خلاف وارد کوچه میشود. از کنار هم نمیتوانیم رد شویم و من هستم که باید دنده عقب بروم تا جایی که راه باز شود
------------------------------------------------------------------------
مدیر محترم گروه: آقای .... برنامه های ترم دیگر را بسته ایم، کلاسهای شما: 8 تا 10 صبح شنبه،8 تا 10 صبح دوشنبه و چهار تا شش دوشنبه، 10 تا 12 چهارشنبه. سه شنبه ها هم که جلسه داریم
من: چرا اینقدر زیاد درس گذاشتین؟
مدیر محترم گروه: آخه آقای ... (منظور یکی از همکاران) که زیر بار نمیرن دوتا درس بدن
من: حالا چرا اینقدر ناجور؟ اینطوری که هفته ضایع میشه
مدیر محترم گروه: چاره ای نبود. بقیه ساعتها پر بود
من: ... سکوت
مدیر محترم گروه: آقای .... برنامه های ترم دیگر را بسته ایم، کلاسهای شما: 8 تا 10 صبح شنبه،8 تا 10 صبح دوشنبه و چهار تا شش دوشنبه، 10 تا 12 چهارشنبه. سه شنبه ها هم که جلسه داریم
من: چرا اینقدر زیاد درس گذاشتین؟
مدیر محترم گروه: آخه آقای ... (منظور یکی از همکاران) که زیر بار نمیرن دوتا درس بدن
من: حالا چرا اینقدر ناجور؟ اینطوری که هفته ضایع میشه
مدیر محترم گروه: چاره ای نبود. بقیه ساعتها پر بود
من: ... سکوت
------------------------------------------------------------------------
برای یک روز کلی برنامه ریخته ام، چندتا کار نیمه تمام دارم و فرصت خوبی است برای تمام کردنشان: یکی دو تا مقاله که باید رویشان کار کنم، گزارش دوم پروژه هنوز مانده است، یکی دو تا موضوع هم توی اینترنت باید جستجو کنم. تازه تمرکز پیدا کرده ام و غرق کار هستم که در زده میشود و دانشجوی محترمی وارد میشود
دانشجوی محترم: چندتا اشکال داشتم، میتونم بپرسم؟
من: الان که وقت رفع اشکال نیست، ساعتهای رفع اشکال توی برنامه پشت در مشخص شده، مثلا فردا ساعت ده
دانشجوی محترم: فردا من فقط بخاطر همین کار باید پاشم بیام، وقتم تلف میشه
من: ... سکوت
نفر سوم: امروز خیلی ملاحظه دختر عمویم را کردم که مهمانمان بود. هر چیزی که من بر میداشتم از دستم میگرفت. مامان صبح سفارش کرده بود که دعوا نکنیم پس من هم توی رودرواسی اسباب بازیهای بسته به جانم را رها میکردم چون اگر نمیکردم دعوا میشد. اما عصر که هردویمان از دست هم خسته شده بودیم تا او می آمد به طرفم، من بدون حرف اسباب بازیم را قبل از آنکه او بخواهد به طرفش دراز میکردم ولی او میگرفت و پرت میکرد آنطرف. من که منظورش را نفهمیدم که چیه
برای یک روز کلی برنامه ریخته ام، چندتا کار نیمه تمام دارم و فرصت خوبی است برای تمام کردنشان: یکی دو تا مقاله که باید رویشان کار کنم، گزارش دوم پروژه هنوز مانده است، یکی دو تا موضوع هم توی اینترنت باید جستجو کنم. تازه تمرکز پیدا کرده ام و غرق کار هستم که در زده میشود و دانشجوی محترمی وارد میشود
دانشجوی محترم: چندتا اشکال داشتم، میتونم بپرسم؟
من: الان که وقت رفع اشکال نیست، ساعتهای رفع اشکال توی برنامه پشت در مشخص شده، مثلا فردا ساعت ده
دانشجوی محترم: فردا من فقط بخاطر همین کار باید پاشم بیام، وقتم تلف میشه
من: ... سکوت
نفر سوم: امروز خیلی ملاحظه دختر عمویم را کردم که مهمانمان بود. هر چیزی که من بر میداشتم از دستم میگرفت. مامان صبح سفارش کرده بود که دعوا نکنیم پس من هم توی رودرواسی اسباب بازیهای بسته به جانم را رها میکردم چون اگر نمیکردم دعوا میشد. اما عصر که هردویمان از دست هم خسته شده بودیم تا او می آمد به طرفم، من بدون حرف اسباب بازیم را قبل از آنکه او بخواهد به طرفش دراز میکردم ولی او میگرفت و پرت میکرد آنطرف. من که منظورش را نفهمیدم که چیه
-----------------------
ما : احتمالا همه ما به نوعی با این تصاویر مواجه شده ایم، که این موارد مشتی است نمونه خروار. به نظر نمیرسد که این اخلاق ما یک فضیلت باشد حتی من بعضی وقتها فکر میکنم که این کارهای ما یک جورهایی ظلم در حق بشریت است، یک جورهایی بدآموزی است، توقع ایجاد کردن است. اگر ما میدانستیم که حد وظیفه را انجام دادن، لطف کردن، روی حق پافشاری کردن و... تا کجاست شاید بعضی از مشکلاتمان حل میشد. اصلا فرق اینها را میدانیم؟ مخاطبین ما هم میدانند؟
